آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

عجب مادری...

این متن را از این وبلاگ پیدا کردم. باز هم نمی دانم کپی ریتش مال چه کسی است ولی امیدوارم خدا از این مادرها نصیب آدم نکنه!!!

مادری برای دیدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی
می کند. کاری از دست مادر بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث
کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و
Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ،
تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.
او در ایمیل خود نوشت :مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشته اید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر
صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده. چند روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :
پسر عزیزم، من نمی گم تو کنار Vikki می خوابی! ، و در ضـــمن نمی گم که
تو کنارش نمی خوابی . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در
تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.

نظرات 1 + ارسال نظر
هاشم سه‌شنبه 4 بهمن 1384 ساعت 03:21 ب.ظ http://hmt.kasracard.com

فقط خواستم نظر بدم که دل نادر نشکنه !!! البته نظر که نه گیر.
خوب بسه دیگه! بگیرین بخوابین.
تا کی می خواین بیدار باشین و به قول شایان کار جدی بکنید.
اما خودمونیم ها این مسعود داستان هم اتاقی داشته ما هم برای خودمون هم اتاقی داشتیم، ای روزگار !!!
(البته این را از زبان نادر نوشتم)
موفق باشید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد