آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

مردی از لشگر یزید

بچه که بودیم داستان محرم و امام حسین را برایمان تعریف می کردند٬ به خودمان می گفتیم عجب کوفی های بدی و در خیالمان خود را در لحظه ای تصور می کردیم که مثل حر، لشگر یزید را رها می کنیم و به هفتاد و اندی نفر می پیوندیم....

چند روز پیش به دنبال کار بیمه از اداره مرخصی گرفته بودم و در حال انجام مسائل اداری عجیب و غریب آن، دوستی زنگ زد که فلانی می خواهیم ISP‌ راه اندازی کنیم بیا و قیمت بده. کمی از ظهر رد شده بود و اگر در رسیدن به اداره تأخیر می کردم به نهار نمی رسیدم. بنابراین کار بیمه را نیمه کاره رها کردم و به سرعت به محل دوستم رهسپار شدم. هنوز چند قدمی از بیمه بیرون نیامده بودم که صدایی شنیدم: نه، اونجا نه بیا اینجا. نگاه کردم، جوانی دراز و بیکار بود که داشت پیرمردی را صدا می کرد. در چند لحظه دستگیرم شد ماجرا چیست: پیرمرد فقیری بود که از چند جوان علاف تقاضای کمکی کرده بود. اول آنها تصمیم می گیرند دورش کنند برای همین به او می گویند به طلا فروشی روبرویی برود که در آنجا پول زیادی به او بدهند. پیرمرد ساده دل باور می کند و به آن سمت حرکت می کند. بلافاصله تصمیمشان عوض می شود و می خواهند از پیرمرد به عنوان سرگرمی استفاده کنند. برای همین او را دوباره صدا می زنند. وقتی من این جمع ناخوشایند را پشت سر گذاشته بودم، این صداها می آمد: خوب حالا یه دهن آواز بخون ببینیم چند می ارزه!‌ مگه پول نمی خوای؟‌خوب برقص دیگه....

یک لحظه در خاطرم گذشت که به این جوانهای نامرد اعتراضی بکنم و پیرمرد بیچاره را از دست آنها نجات دهم. اما فکر کردم اولاً ممکن است آنها با من درگیر شوند و کار به کتک کاری برسد، آنوقت با سر و صورت خونی جوش دادن یک معامله شیرین ISP غیرممکن است (اینجور وقتها باید خیلی با کلاس به نظر بیایید) ثانیاً به فرض هم که کتک کاری نمی شد مدتی از وقتم را می گرفت و ممکن بود به خاطر تأخیرم معامله جوش نخورد، ثالثاً با جمع شدن این تأخیرها نهار را از دست می دادم. راه حل طبیعی و منطقی را انتخاب کردم: بدون اینکه از سرعتم کم کنم، آن جمع ناخوشایند را پشت سر گذاشتم و دیگر به موضوع فکر هم نکردم.

شبِ همان روز قبل از خواب قیافه پیرمرد به یادم آمد و تازه متوجه شدم خیلی آشناست... بیشتر فکر کردم:  اگر ریشش بلندتر بود همان شکلی بود که در بچگی خدا را تصور می کردم! دقیقاً همان شکل... وای....

بعد بیشتر فکر کردم و چون محرم بود این ماجرا را با ماجرای کوفی ها تاخت زدم: پیرمرد مظلوم بود، من می توانستم نجاتش دهم، تعداد آن جوانها از پیرمرد بیشتر بود، و من به خاطر چند میلیون تومان پول، کتک نخوردن، و یک نهار ناقابل یک مظلوم را تنها گذاشته بودم. در میان تعدادی ظالم نامرد....

نمی دانم، دیگر مطمئن نیستم اگر در آن قرن هجری می زیستم جزء آن هفتاد و اندی نفر می بودم. چه بسا به خاطر کمی پول، یا حتی لقمه ای نان می رفتم و در سپاه یزید می ایستادم. می دانم در مورد آن پیرمرد کار اشتباهی کرده ام، اما وحشتناکتر این که می دانم، اگر باز هم جلوی چشم من به مظلومی ظلم شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که بروم و به خاطر او بجنگم.........

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد