فکر می کنم به عنوان افتتاحیه٬ یه کم تند باشه ولی هر کی مشکل داشت می تونه به جای ردیف غزل کلمه [بَد] رو بذاره ...
لعنت به زندگی و به این روزگار گُه
لعنت به لحظه لحظهء این انتظار گُه
در لابه لای نحسی پاییز گم شدیم
در انزوای تلخ زمستان٬ بهار ...
یک حقه بود سیب و بهشت و گناه و عشق
یک نئشهء خیالی پروردگار ...
اصلا کسی نبود٬ خدا هم نشست و ساخت
یک مشت وحشی و ایل و تبار ...
دلخوش که آدمیم و خدا هم کنار ماست
لعنت به هر چه فکر ... و افتخار ...
با زندگی به آخر خط می رسیم و بعد
باید همه پیاده شویم از قطار ...
لعنت به زندگی و به این روزگار ...
لعنت به کل این غزل و ابتکار ...
این متن را از این وبلاگ پیدا کردم. باز هم نمی دانم کپی ریتش مال چه کسی است ولی امیدوارم خدا از این مادرها نصیب آدم نکنه!!!
مادری برای دیدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی
می کند. کاری از دست مادر بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث
کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و
Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ،
تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.
او در ایمیل خود نوشت :مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشته اید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر
صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده. چند روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود :
پسر عزیزم، من نمی گم تو کنار Vikki می خوابی! ، و در ضـــمن نمی گم که
تو کنارش نمی خوابی . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در
تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
یک غم خاصی هست که منصور از مردن مارلون براندو احساس می کنه. یک اندوه تلخی هم هست که من از چیزهای بی اهمیت دچارش می شم. دیروز یک روسپی چهارده ساله دیدم و پریروز شنیدم ایدزی های کرمانشاه به دلیل مداوای غلط دچار سل مزمن شده اند. شب اخبار گفت یک وانت در سیستان چپ کرده و ۳۲۰ کیلو ( ؟) مواد مخدری که بارش بوده (بارش بوده-جاسازی نشده بوده) کشف شده و مردم تهران یک گداخانه دیگه رو هم آتیش زدن.
خدا را شکر٬ مدتی است روزنامه نمی خوانم٬ سایت های خبری هم که فیلتر شده اند. هوا سرد است و در تاکسی شالگردنها نمی گذارند مردم راحت حرف بزنند. شکر خدا٬ امروز تلویزیونمان سوخت و عینکم هم له شد. احساس خوشبختی و شادی دارم.