قول می دم یه جزیره بخرم.. یه سیستم حکومتی قشنگ توش ایجاد کنم که همه مردم راحت زندگی کنن. اما به چند شرط:
- به هیچ وجه از رنگهای شاد استفاده نکنند من رنگ سیاه رو دوست دارم و همه باید از رنگهای سیاه یا خاکستری استفاده کنند.
- زن مال خانه است نه مال بیرون، زنها توی خانه بمانند. اگر لازم شد بیایند بیرون هیچ قسمتی از بدنشان نباید معلوم باشد. باز هم تاکید می کنم اگر اصلاً بیرون نیایند بهتر است.
- شادی چیز عبث و بیهوده ای است. فقط احمقها می خنددند. مردم جزیره من همه باید غمگین باشند.
- البته گاهی که من موفقیتی به دست می آورم یا سالروز تولدم است باید شاد شوند اما فقط در این حد که دستهایشان را بیاورند بالای سرشان و به هم بکوبند.
- رقص؟ اصلاً عمراً به هیچ وجه
- دیده ام که برخی از مردم جزیره ام با ارتباط با خارج از جزیره منحرف می شوند و می خواهند شادی کنند، برقصند یا زنها را ببینند. مردم جزیره من نباید با دیگر مردمان ارتباطی داشته باشند. پس تلویزیون، رادیو، اینترنت، مخابرات ممنوع. یکی را می فرستم شبها توی قهوه خانه خبرهایم را برایشان بخواند.
- به هر حال ممکن است برخی منحرف شوند. چرا این افراد انتظار دارند اجازه دهم کتاب و روزنامه بنویسند؟
- من صلاح می بینم با کدام جزیره همسایه دوست باشیم با کدام دشمن. پولهایمان را به کی بدهیم و از هر کسی چه چیزی بخریم. آخر به مردم چه مربوط؟
- دوست دارم همه مثل هم لباس بپوشند.
- دوست دارم همه مثل من فکر کنند. خواسته زیادی است؟
- چرا این مردم انتظار دارند پستهای کلیدی را به دست هر کسی بدهم که آنها می خواهند؟ من به هر کسی که بخواهم پست می دهم. واقعاً که! یعنی بیایم به کسی که با من صد در صد دوست نیست؟
- خوب ممکن است این کسانی که با من صد در صد دوست هستند نتوانند برخی کارها را درست انجام دهند. این که به اسم انتقاد چوب لای چرخ ما بگذارند معنی دارد؟ کسی حرفی نزند که ما برنجیم.
به خدا راست می گویم این اعتقاد قلبی من است. اگر یک جزیره داشته باشم می خواهم اینطوری اداره اش کنم. من فاشیست را دوست دارم.
من فکر کردم می خوای دام داری باز کنی !
البته این جزیره همچینم ناشناخته نیست!