بی خود از وسوسه های شب و ...
دلگیر سکوت ٬
می گریزد ز همه مرغ مهاجر شب و روز
می رود تا ته لالایی یک رود صبور
می نشیند به هوای عطش عمق درخت
دل به آغوش نسیم ٬
باد در بال و پرش می لولد ...
شب که تاب غم تنهایی داشت
آسمان را به ستور مه خود وا می داشت
سوز و سرما به سکونش ”هی“ زد
چه به خود آمدنی ...
”وای چه افسون شده ای ست این دنیا !“
غرش ابر به ماه ٬
رقص باد و باران ٬
آسمان در غوغا .
بی رمق بود ولی ...
متین جان ! این از خودته ؟
باور نکردنیه ؟
خیلی خوبه٬ شاید به نوعی مخلوطی از شعر نو و موج نو. ترکیبی از نیما٬ سهراب و اخوان با رهی٬ مشیری٬ ...
محسن٬ امین اومد سمت ما (سهراب)