اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر رخ گل از نم اوفتاده لآلی همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
هرچند که امروز ، روز بزرگداشت حضرت سعدی است ، اما وقتی دل گرفته باشد ، می توان سالروز درگذشت سهراب سپهری را گرامی داشت.
آخر : " بهار جامه سبزی نیست تا هرکسی ، هروقت دلش خواست بر دوش بیفکند"
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد .
به هر حال چه بزرگداشت ،چه سالروز درگذشت . همیشه یادشان همراه ما خواهد بود ... این هم از شیخ اجل سعدی :
خوش میروی به تنها تنها فدای جانت * مدهوش میگذاری یاران مهربانت *آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی *وز حسن خود بماند انگشت در دهانت*قصد شکار داری یا اتفاق بستان *عزمی درست باید تا میکشد عنانت*ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن *تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت*رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی *ای دزد آشکارا میبینم از نهانت* هر دم کمند زلفت صیدی دگر بگیرد *پیکان غمزه در دل ز ابروی چون کمانت*دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی *خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت*ما را نمیبرازد با وصلت آشنایی *مرغی لبقتر از من باید هم آشیانت*من آب زندگانی بعد از تو مینخواهم *بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت*من فتنه زمانم وان دوستان که داری *بی شک نگاه دارند از فتنه زمانت*سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن *ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
سلام وبلاگت خیلی قشنگ و خوبه ! من عاشق شعر های نو هستم. خوشحالم که وبلاگت و پیدا کردم !!!!!!! موفق و شاد باشی
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است
نگند اندوهی سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است
هیچ میچرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها میدانند که چه تابستانی است
سایه ها بی لک
گوشه ای روشن و پاک
بچه های احساس . جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست . سیب هست . ایمان هست
اری
تا شقایق هست
زندگی باید کرد
من چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها اوایی است که مرا می خواند
سلام من از این شعر خیلی خوشم اومد.
این شعر به طور کامل هست یا نه ؟ اگه نیست میشه لطفا کاملش را برام میل بزنید. ممنون
من یک روز و نیمی از شب بعدش را در پنجره خانه ای در سنندج نشستم و با سعدی آشتی کردم.
میانجیگر ما، غزلیات عاشقانه روانش بودند که در شرایط عجیب سالهای مدرسه، صحنه را به نصیحتهای صعب و روح آزارش باخته بودند.
همه عمر برندارم، سر ازاین خمار مستی/که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی