... ، چه کم می توان دید
و بویید !
برگها از ما دریغ شده اند
آسمان هم
اما هنوز بسا کارها می توان کرد ،
با عشق در تاریکی اتاق همدیگر را به آغوش می کشیم
.....
اینجا سکوت نعره بر می دارد
کلاه از سر بر می گیرم
و احساس میکنم
موهایم آرام آرام سپید می شوند
و من ایستاده
همچون فریادی بی انتها و خاموش
بر فراز این هزاران هزار به گور . "یوگنی یفتوشنکو"
بسیار زیبا
عای بود
شاید باید با فریاد این سکوت قبرستانی را شکست و عشق را زنده کرد حتی برای آنان که به زیارت مردگان آمده اند و حسرتشان را می خورند هم می توان ثابت کرد که هنوز انسانند
شاد باشی