آنی که یک صدا ٬ به زمان نعره می زنیم
در کارگاه کوزه گری پرسه می زنیم !
وان روزگار خوش آشنا چه شد ؟
همچون غریبه ها به جهان دخمه می زنیم !
ماییم آن قبیله خوشبخت پرغرور ؟
کاینک به هر عجوزه ناپاک سجده می زنیم ؟!
دوران فخر و غرور یلان گذشت ...
با هر نسیم نیم شبی سکته می زنیم !
فردا نیامده ٬ روی خدا سیاه ٬ باری
نشسته به صبر فلک طعنه می زنیم !
دشمن درون خانه به یغما برد نفس
با ناله ها به تنش زخمه می زنیم !
گو توبه کن ! همه خامش ! همه نجیب !
در خلوت خیانت خود پرسه می زنیم ...
الف . همیشه غایب
وان روزگار خوش آشنا چه شد
سلام
جالب بود
موفق باشی
سلام
ایول دوباره نوشتی . دیدی وقتش پیدا میشه
خیلی باحال بود خیلی وقت بود که شعری ازت نخونده بودم
کلی حال کردم
ممنون
رنجیده