برخیز تا یکسو نهیم این دلق ارزق فام را | بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را |
هرساعت ازنو قبله ای با بت پرستی میرسد | توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را |
می با جوانان خوردنم باری تمنا می کند | تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را |
از مایه بیچاره گی ، قطمیر مردم می شود | ماخولیای مهتری ، سگ می کند بلعام را |
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد | کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را |
غافل مباش از عاقلی دریاب اگر صاحبدلی | باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را |
جایی که سرو بوستان باپای چوبین می چمد | ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را |
دلبندم آن پیمان گسل،منظور چشم ،آرام دل | نی نی ! دلارامش مخوان ،کز دل ببرد آرام را |
دنیا و دین و صبرو عقل ازمن برفت اندر غمش | جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نماند عام را |
باران اشکم می رود ،وز ابرم آتش می جهد | با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را |
سعدی!ملامت نشنود تا جان دراین سر میرود | صوفی ! گران جانی ببر ، ساقی! بیاور جام را |
منبع : در باغ غزل سعدی