آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

دلق ارزق فام - سعدی

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ارزق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را

هرساعت ازنو قبله ای با بت پرستی میرسد

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچاره گی ، قطمیر مردم می شود

ماخولیای مهتری ، سگ می کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد

کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را

غافل مباش از عاقلی دریاب اگر صاحبدلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان باپای چوبین می چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل،منظور چشم ،آرام دل

نی نی ! دلارامش مخوان ،کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبرو عقل ازمن برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نماند عام را

باران اشکم می رود ،وز ابرم آتش می جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی!ملامت نشنود تا جان دراین سر میرود

صوفی ! گران جانی ببر ، ساقی! بیاور جام را

 

منبع : در باغ غزل سعدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد