جنازه ای شده ام روی دست ها مانده
نمی پذیردم انگار خاک وا مانده
حریر نیلی یکدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگی ام آی زیر پا مانده
بریده از همه چیز و کشیده از همه کس
مهم نبود از اول که مرده یا مانده...
جنازه ای شده ام راه می روم گاهی
میان خاطره هایی که از تو جا مانده
وطن که کوچهء بن بست نامرادی هاست
و خانه ای که در آن یک جهان عزا مانده
درست اگر که بگویم خرابه ای متروک
که توی آن نه غریبه نه آشنا مانده
به احترام تو شاید ادامه دارد این –
جنازه این تهیِ لنگ در هوا مانده
و زیر تودهء سنگین بغض خم شده ایم
دوباره عشق، تکانی به شانه هامان ده!
زیبا بود