در هفت سال گذشته هر بار و همیشه که به او زنگ می زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شاید هفتاد بار به او زنگ زده ام و در این مدت، او همیشه گوشی تلفن را برداشته است.
تماس های تلفنی من با او بی قاعده و به یک معنا از روی تصادف اتفاق میافتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ می زنم. انگشتم را که هفت بار روی دگمة اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوی خط ناگهان صدای رفیقم را می شنوم: الو!
گفت و گوهای تلفنیمان زیاد مهم نیست. آنچه که اهمیت دارد این واقعیت است که او همیشه گوشی را برمی دارد. گاهی صبح ها و گاهی شب ها به او زنگ میزنم.
می گوید که می رود سر کار. اما می پرسم مگر چه مدرکی در تأیید این ادعا در دست هست؟ می گوید متأهل است و با این حال من هرگز زن او را به چشم ندیده ام و زن او هرگز در هفت سال گذشته گوشی تلفن را برنداشته است.
امروز بعد از ظهر طرفهای ساعت یک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پیداست که خودش گوشی را برداشت. تلفن فقط یک بار زنگ زده بود. به تدریج به این نتیجه می رسم که او از سال 1972 خانهنشین است و تنها کار او این است که در خانهاش منتظر این باشد که من روزی بهش زنگ بزنم.
ریچارد براتیگان
/b>>/>>/>/span>>/>/font>
/b>>/>
برگردان: حسین نوش آذر
منبع : داستان حرفه ای