ز اظهار درد ، درد مداوا نمی شود شیرین دهان به گفتن حلوا نمی شود
درمان نما ، نه درد با پا زمین زدن این بستری ز بستر خود پا نمی شود
می دانم ار که سرخط آزادگی ما با خون نشد نگاشته ، خوانا نمی شود
باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست لیکن چه چاره ، با من تنها نمی شود
تنها منم که گر نشود حکم قتل من : حاشا ! چنین معاهده امضا نمی شود
گر سیل سیل خون ز در و دشت ملک هم جاری شود ؟ معاهده اجرا نمی شود
مرگی که سر زده ، به در خلق سرزند من دربدر پی وی و پیدا نمی شود
ایرانی ار بسان اروپائیان نشد ایران زمین بسان اروپا نمی شود
زحمت برای خود کش که خود به خود اسباب راحت تو مهیا نمی شود
کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما با نام مرده ، مملکت احیا نمی شود
ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب دردیست درد ما که مداوا نمی شود
مرغی که آشیانه به گلشن گرفته است او را دگر به بادیه ماوا نمی شود
جانا فراز دیده ی عشقی است جای تو هر جا مرو ، ترا همه جا ، جا نمی شود
"میرزاده عشقی"