جملات برگزیده ای از سقوط آلبر کامو ، ترجمه شورانگیز فرخ
- (بشر) هنگامی می رسد که برای انسان های نخستین احساس دلتنگی کند . لااقل ، آنها افکار پنهان در سر ندارد .
- بفرمایید ! این یک شغل و این هم یک خانواده و این هم فراغت های سازمان یافته .
- فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد و آن وقت از دو حالت خارج نیست : یا شما برای نجاتش خود را به آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید ! یا او را به حال خود وامی گذارید ، و شیرجه های نرفته گاهی کوفتیگی های عجیبی به جا می گذارد.
- جنایت همواره جایی در قسمت جلو صحنه دارد ، اما جنایتکار فقط چند لحظه ای خود را می نماید تا بیدرنگ جایش را به دیگری واگذارد.
- دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توام است .
- برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم ؟ دلیل اش ساده است ! با آنها الزامی در کار نیست.
- مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد.
- حکم راندن یعنی نفس کشیدن .
- خوشبخت بودن و محاکمه شدن یا بدبخت بودن و تبرئه شدن !؟
- ثروت هنوز حکم برائت نیست ، اما تعلیق حکم محکومیت است.
- در تنهایی وقتی خستگی هم به آن اضافه شود ، انسان به آسانی خود را پیغمبر می انگارد.
- حقیقت همچون روشنایی چشم را کور می کند . دروغ ، برعکس ، همچون آفتابی که در حال برخاستن یا فروخفتن است به همه چیز جلوه می بخشد.
- ما آدم بد و نابابی نیستیم ، فقط روشنایی را گم کرده ایم .