آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

دروغ ممنوع

 

امروز سهم من برای وطن  

  یک برگ رای

سقوط - آلبر کامو

جملات برگزیده ای از سقوط آلبر کامو ، ترجمه شورانگیز فرخ  

  • (بشر) هنگامی می رسد که برای انسان های نخستین احساس دلتنگی کند . لااقل ، آنها افکار پنهان در سر ندارد .
  • بفرمایید ! این یک شغل و این هم یک خانواده و این هم فراغت های سازمان یافته .
  • فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد و آن وقت از دو حالت خارج نیست : یا شما برای نجاتش خود را به آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید ! یا او را به حال خود وامی گذارید ، و شیرجه های نرفته گاهی کوفتیگی های عجیبی به جا می گذارد.
  • جنایت همواره جایی در قسمت جلو صحنه دارد ، اما جنایتکار فقط چند لحظه ای خود را می نماید تا بیدرنگ جایش را به دیگری واگذارد.
  • دوستی با فراموشکاری یا لااقل ناتوانی توام است .
  • برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم ؟ دلیل اش ساده است ! با آنها الزامی در کار نیست.
  • مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد.
  • حکم راندن یعنی نفس کشیدن .
  • خوشبخت بودن و محاکمه شدن یا بدبخت بودن و تبرئه شدن !؟
  • ثروت هنوز حکم برائت نیست ، اما تعلیق حکم محکومیت است.
  • در تنهایی وقتی خستگی هم به آن اضافه شود ، انسان به آسانی خود را پیغمبر می انگارد.
  • حقیقت همچون روشنایی چشم را کور می کند . دروغ ، برعکس ، همچون آفتابی که در حال برخاستن یا فروخفتن است به همه چیز جلوه می بخشد.
  • ما آدم بد و نابابی نیستیم ، فقط روشنایی را گم کرده ایم .

دهان باز

نادر گفت: "در آنچنان جو پرفشاری نوشتن برای این وری ها نامفهوم می شود." کمی تا قسمتی حقیقت دارد. نه تنها برای آن وری ها که نوشتن برای دل خودم هم مشکل شده است. آخر شما بگویید نوشتن با دهان نیمه باز شدنی است....


همه افسانه ها شنیده ایم از فرنگ و مردمانش. از خیابانهای بسیار تمیز و مردم بسیار مودب و منظم از کارهای روی روال که اندکی هم خلل نمی یابد. دانش برخی از روی ماه.واره هاست. اطلاعات بعضی از اینترنت. برخی هم سرکی کشیده اند به این سو و بازگشته اند و به افسانه ها دامن زده اند. 


اما، برای امثال من و دوستان فرهیخته خوابگاهی افسانه ها چندان رنگی ندارند. واقع گراییم و می دانیم هم این سو و هم آن سو همه انسان هستند و تنبلی و دزدی و کثیفی و زشتی هم جزئی از ذات بشر. من که آمدم انتظار نابجا نداشتم. به ویژه که آن دو سه سفر نزدیک به دیار اعراب و سرزمین گنجه هم بسیار آموخته ها داشت و پیش داوری های بسیاری را از بین برد.


اما، سفری کوتاه کجا و زیستن در میان این مردمان کجا. در همین مدت کوتاه اقامت عجیب چیزها دیده ام از این شهر قدیمی که هنوز خیابانهایش رنگ و بوی شکسپیر و چرچیل و شرلوک هلمز دارند، هنوز حس می کنی اولیور تویست از گوشه ای به گوشه ای می دود و بچه مدرسه ای ها را که می بینی هری پاتر در ردای هاگوارد برایت مجسم می شود. بلندای برجهای وست مینستر حسی در تو ایجاد می کنند به آشنایی شاهزاده و گدا و پیرزنهایش انگار خود خود خانم مارپل هستند!


شوک عظیمی بود آمدن و زیستن در این "جو پرفشار". چیزهایی دیدم که لحظه به لحظه دهانم را بازتر و بازتر کرد و دستم را از قلم دورتر و دورتر.


عادت به دستشویی فرنگی سخت تر از انتظار بود، خیابانها کثیف تر از آنچه فکر می کردی و ملاقات با دکترت یک الگوریتم پیچیده یک هفته ای. اما....


دهانم باز شد وقتی که دیدم اینجا خانه را با وسایل اجاره می دهند. وسایلی شامل تخت و کمد و یخچال و فر مایکرو ویو و گاز و توستر و یک ست وسایل آشپزخانه به علاوه جاروبرقی و لباسشویی و اگر درد اسباب کشی در ایران را تحمل کرده باشید می فهمید چه موهبتی است این و اگر سالی هم در گرمای تهران و کرمان دانشجو بوده باشید بدون داشتن پول برای خرید یک یخچال خوب می فهمید همین کار چه باری را از دوش آدم برمیدارد و چقدر زندگی را ساده می کند.

دهانم بازتر شد وقتی که دیدم با هزینه ای معادل قبض تلفن یک ماه دایال آپ، اینترنت وایرلس دارم با سرعت 6 مگابیت در ثانیه و هنوز نمی دانم با این همه سرعت چه باید کرد.

دهانم بازتر شد وقتی که دیدم هیچ سایتی فیل.تر نیست و این وظیفه هیچ دولتی نیست که برایت تصمیم بگیرد چه خوب است و چه زشت. هنوز هم عادت نکرده ام، آدرس هر سایتی را که می زنم ناخودآگاه انتظار دارم "مشترک گرامی" را ببینم.

دهانم بازتر شد وقتی که به سادگی آب خوردن از اینترنت خرید کردم و دو روز بعد همانطور که در سایت تاریخ تعیین کرده بودم اجناس را در خانه تحویل گرفتم و لازم نبود به هزار دفتر پستی زنگ بزنم تا بالاخره بفهمم پستچی بیمار شده و بسته ها را با خودش به منزل برده و ان شاء الله خوب که شد می آید تحویل می دهد.

دهانم بازتر از پیش شد وقتی که برای باز کردن حساب کارمند خوش روی بانک مرا به اتاق خودش راهنمایی کرد و بی آنکه در صفوف به هم فشرده امت همیشه در صحنه دست و پا بزنم و از کارمندان بی توجهی و توهین ببینم سر صبر و حوصله حساب را برایم باز کردند.

هنوز دهانم باز بود که هفته بعد از بانک زنگ زدند که آیا از رفتار آن کارمند راضی بودی؟ خوب راهنمایی ات کرد؟ آیا فلان و بهمان مورد را هم پیشنهاد داد؟ و من می خواستم بگویم با من از این شوخی ها نکنید، همین که طرف تا دم در بدرقه ام کرد با وجود آنکه می دانست دانشجوی آس و پاسی بیش نیستم، هنوز در شوک به سر می برم.

دهانی را که نمی شد از این همه باز تر کرد، بازتر کردم از فرط تعجب که دوچرخه سواری در این مملکت عیب نیست و هیچ ایرادی ندارد که هر روز از خانه تا محل کار را با دوچرخه طی کنی و کسی طعنه نمی زند که "مهندس! این دوچرخ که سوارش شده ای دیگر چیست؟" و دستت را هم می بوسند که دود تولید نمی کنی به خورد خلق الله بدهی و برایت در خیابانها مسیر ویژه درست کرده اند و نقشه مجانی پست می کنند دم در خانه که میانبرهای مخصوص دوچرخه را هم ملاحظه بفرمایید!!

هنوز فکت نشکسته از این دهان تا ابد باز که می بینی می شود دو چرخه را جلوی مترو قفل کنی به این میله های مخصوص که شهرداری گذاشته و تمام روز بروی آن سر شهر و برگردی و دهانت باز بماند که هنوز دوچرخه سر جایش هست! جلل الخالق!

دهانت هنوز هم بازتر می شود از دیدن بانوانی که در جای جای شهر قمقمه به کمر مشغول دویدن و ورزش کردن هستند و هیچ کس نیست که در ساعات خلوت شبانه روز بر روی آنها بپرد و آن کاری کند که واجب است در هنگام تنها گیر آوردن یک زن انجام داد. حتی دهانت بازتر می شود از این که بدون هیچ ترسی می توانی دست زنت را بگیری و در خیابان قدم بزنی و هر آن منتظر عملی غیر عادی از آنان که دستمال یزدی دارند یا آنان که دستمال چفیه دارند نباشی.

این فک بیچاره شکست وقتی که دهان بازتر شد از دیدن پیرزن ها و پیرمردهایی که با لباسهای شاد در خیابان هستند و همان کارهایی را می کنند که از جوانها انتظار داری و برایت عجیب است که مگر از 50 که رد شدی نباید بنشینی گوشه خانه و فکر آخرت باشی و روز به روز بیشتر در گور فرو بروی و به جوانان بیاموزی که شاد بودن چه گناه کبیره ای است؟

بعد به فکر فرو می روی که چرا همه پیاده رو ها در محلی که خیابان می رسند با شیب ملایمی به آن وصل می شوند، دهان بیچاره بازتر می شود وقتی که در می یابد دلیل آن این است که برای مادرانی که بچه هایشان را در کالسکه حمل می کنند دشواری ایجاد نشود و ناگهان به خاطر می آوری حتی یک مادر را هم ندیده ای که بچه اش را به رسم ایران بغل زده باشد، همه بچه ها را در کالسکه حمل می کنند و همه شهر آماده شده است برای ایشان مبادا که بچه ای بغل بزنند و ستون مهره هایشان از صد جا انحنا پیدا کند و در می مانی که این که می گویند بهشت زیر پای مادران است منظور مادران آنجاست یا مادران اینجا.

آن وقت اتوبوسی می ایستد و صدای عجیبی می شنوی، خوب که دقت می کنی می بینی صفحه ای فلزی از زیر اتوبوس بیرون زد و فاصله بین اتوبوس و خیابان را با سطحی شیب دار پر کرد. بعد در اتوبوس باز شد و مردی سوار بر ویلچر از روی صفحه فلزی استفاده کرد و خودش را به پیاده رو رساند. پس آن شیب ها نه تنها به درد مادران می خورند که به کار معلولان هم می آیند. دهان بیچاره متعجب است که آخر مگر یک آدم معلول هم حق بیرون رفتن از خانه دارد؟ اصلا مگر حق زندگی دارد؟

صبح فردا در اخبار می شنوی که از این آنفولانزای خوکی که در جهان آمده است، تا کنون 10 نفر در کل کشور بیمار شده اند. غروب که به خانه برمی گردی بروشوری در خانه انداخته اند، می خوانی، توصیه هایی است که چه بکنی و چه نکنی. تا اینجایش را شانس آورده ای که دهانی لازم نیست بازتر شود. اما ناگهان! می بینی که نوشته دولت تا کنون برای 33 میلیون نفر (نصف کل جمعیت) دارو حاضر کرده و دارد بیشتر از این هم آماده می کند. وا مصیبتا بر این دهان جر خورده! آخر مگر نبود همان آنفولانزای مرغی که در مملکت خودت جلوی چشمت مردم را فرو می انداخت و دولت به شدت کتمان می کرد و اصرار داشت که ایران پاک ترین کشور دنیاست و هیچ آنفولانزایی دیده نشده؟ ای دهان بیچاره من...

تا چند هفته بعد ماجراها به خیر گذشته بودند، عادت کرده بودم به این که با احترام با من رفتار شود و خیلی متعجب نمی شدم تا این که ناگهان روزنامه دیلی تلگراف نوشت که از فردا افشاگری می کند، و کرد!!! در ده پانزده روز بعد از آن هر روز ماجرایی از اسراف کاری های نمایندگان مجلس و دولت فاش کرد و مردم و رسانه ها همه در غضب که آهای اهل سیا.ست دارید با پول این مملکت چه می کنید؟ و کاشف به عمل آمد که بله، حضرات می رفته اند و می گفته اند فلان خرج را کرده ایم، پولش اینقدر شده، از تنخواه تحویل می گرفته اند و بعضاً دروغ بوده این خرجها. دیلی تلگراف را بستند؟ گفتند نخیر! ما ساده زیستی می کنیم؟ گفتند در شان خودمان خرج کرده ایم؟ نه ای دهان بیچاره من! پولها را یکی یکی بازگرداند و رئیس مجلس استعفاء کرد و فروش دیلی تلگراف سر به فلک گذاشت. دهان بیچاره من هنوز متعجب بود که این نقد سازنده و نقد مخرب که می گفتند چه بود؟ و مگر اهل سیا.ست مردمی مقدس نیستند از زمره امامان و قدیسان؟

خوب فرنگ کافرستان است دیگر، ایمان ندارند. تلویزیون را روشن کردم دیدم مستندی است در باره داروین و طرف هرچه دلش خواست به نفع علم گفت و کلیسا را زیر سوال برد و رفت. طبیعی بود. باید تبلیغ کفر کنند. آن وقت دهان وامانده، اندکی باز تر که بله، فردایش مستندی پخش شد که چه رنجها رفته بر مسیح و فردایش چه بلاها آمد بر سر گالیه و روز دیگرش چه ها کرد ریچارد شاه در جنگهای صلیبی و فردایش صلاح الدین چه بلند همت بود که اسب فرستاد برای ریچارد و دیگر روز این تابوت که در اورشلیم یافته اند متعلق است به مریم مجدلیه و فردا روزی این مریم مجدلیه پتیاره ای است یا قدیسی و این قصه سر دراز داشت و این دهان بدچاره که بازتر و بازتر می شد که چرا ایشان برای دین و ایمان مردم نمی خواهند تصمیم بگیرند و چرا تکلیف حفظ ایمان هر کسی با خود اوست نه با حکومتش؟؟؟

پای علم که به میان آمد یاد دانشگاه زنده شد و این ماجراهای غریب که هر کدام اندکی به طول و عرض دهان ما افزودند از جمله آن که چه شوک بزرگی بود دریافتن این که استادان را باید با اسم کوچک صدا کرد و لازم نیست القاب دکتر و پرفسور را حمایل آنان کرد و چقدر عجیب بود که کسی نیم ساعت مانده با پایان کلاس "خسته نباشید استاد" نمی گفت و همه آمده بودند تا از پولی که داده اند نهایت دانش را بخرند و ببرند.

و چقدر دهان بازتر ماند که دریافتم کپی کاری از کار دیگران آنچنان گناه نابخشودنی است که دانشگاه می تواند دانشجویی که از کار پیشینیان جملاتی چند را در مقاله خود آورده به پلیس معرفی کند و به تبع آن کار به اخراج از کشور و ابطال ویزا بکشد. مگر همین پایان نامه لیسانس خودم نبود که در ایران قولش را به چند نفر دادم و مگر خیابان انقلاب نیست که می شود هر نوع پایان نامه ای را از 5 هزار تا دویست هزار تومان خرید؟

و چقدر بازتر هم شد دهانم که دیدم در یک روز خوش بهاری به جای استاد، جوانکی از شرکت اینتل (بله! خود خود اینتل!) به دعوت از او آمد و درس گفت و آنچنان ما را با آخرین تکنولوژی روز آشنا کرد که ماندم مگر همین Z80 و 8085 چه مشکلی دارند که موضوع درس سالیان سال دانشگاه ها باشند؟

نمی دانم اشک شوق بود یا درد جر خوردن دهان، آن روز که کنفرانس جهانی امنیت شبکه در لندن برگزار شد و کلاس ما در حاشیه همان کنفرانس برگزار شد و دیدیم مخترعان الگوریتمهای خفن را از نزدیک و چه موجودات معمولی ای بودند! مثل خودمان، از گوشت و پوست و دهان!

دهانم هنوز هم بازتر می شود وقتی که می بینم این قیمت های لعنتی گرانتر و گرانتر نمی شوند و  دیگر مجبور نیستم مثل ایران مصرف چند ماه را گوشت و آذوقه انبار کنم و هر وقت که دوست داشته باشم می توان بروم و به قیمت ماه قبل از فروشگاه بخرم و همیشه تازه بخورم. حتی دهانم تاب آن را ندارد که شیری را - هر روز - بخورد که برایش از 5 صبح صف نکشیده ام و با مردم در صف نجگیده ام. اصلا بخش بزرگی از باز ماندن دهان من به دلیل همین صف است که این خلایق فرنگستان فکر می کنند باید ردیفی یک نفره باشد و هر صفی که می بندند تا آخر همانطور یک ردیفه پیش می رود. تعجبم از این است که ما سالها تمرین صف کرده ایم ولی به اندازه اینها که گهگاه در صف می بینیشان نیاموخته ایم.

و آخر آنکه گویا این دهان بسته شدنی نیست. افسانه ها شنیده بودیم از خشکی و نجوشیدن این انگلیسی ها و نابود شدن مهربانی در فرنگ و دهانک بدبخت را تصور کنید که صبح ها از مرد همسایه صبح به خیر می شنود، در پارک پیرمردی که دارد با سگش بازی می کند روز خوش می گوید و صاحبخانه که گفته بود تا دوچرخه بخری می توانی از دوچرخه من استفاده کنی، و نه یک نفر، نه دو نفر که بسیاری وقتی که می بینند بار سنگینی جابجا می کند به او پیشنهاد کمک می دهند. 

دهانم باز مانده و باز تر هم می شود و از من انتظار نوشتن زیادی نداشته باشید تا آن وقت که اندکی عادت کنم به آن که بشرم و همه اینها حق من است و همه اینها اینقدر ساده هستند که به آسانی می توانستم در مملکت خودم هم داشته باشم ولی دهانم باز مانده که چرا نداشتم و چرا نداشتم و چرا نداشتم....