وقتی مأمور اعدام به خانه باز می گردد
به چه چیز می اندیشد مأمور اعدام
شب هنگام که از سر کاربه خانه باز می گردد
آنگاه که با زن و فرزندانش می نشیند
تا فنجانی قهوه بنوشد
یا بشقابی نیمرو بخورد
آیا آنها از او می پرسند:
«روز کاری خوبی بود؟»
«همه چیز مرتب بود؟»
و یا برای پرهیز از این پرسش ها
از بیس بال و سیاست و هوا
و فکاهی خنده دار روزنامه ها و یا فیلم ها سخن می گویند؟
آیا آنها به دست هایش نگاه می کنند
وقتی برای قهوه یا نیمرو دراز می کند؟
اگر کودکان خردسالش بگویند:
«بابا، بیا اسب بازی کنیم. ایناهاش
این هم طناب.»
آیا او به شوخی خواهد گفت:
«امروز به حد کافی طناب دیده ام.»
و یا شادمانی در چهره اش موج برمی دارد و می گوید:
«معرکه است دنیایی که توش زندگی می کنیم.»
واگر ماه
با صورت سفیدش از میان پنجره
به دخترک کوچکی که در خواب است بنگرد
و روشنایی اش با مو و گوش های نوزاد درآمیزد
مأمور اعدام
چگونه رفتار خواهد کرد؟
باید برایش آسان باشد.
فکر می کنم
هرچیزی برای مأمور اعدام آسان است.
The Hangman At Home
What does the hangman think about
When he goes home at night from work
When he sits down with his wife and
Children for a cup of coffee and a
Plate of ham and eggs, do they ask
Him if it was a good day’s work
And everything went well, or do they
Stay off some topics and talk about
The weather, baseball, politics
And the comic strips in the papers
And the movies? Do they look at his
Hands when he reaches for the coffee
Or the ham and eggs? If the little
Ones say, Daddy, play horse, here’s
A rope—does he answer like a joke
I seen enough rope for to-day
Or does his face light up like a
Bonfire of joy and does he say
It’s a good and dandy world we live
In. And if a white face moon looks
In through a window where a baby girl
Sleeps and the moon gleams mix with
Baby ears and baby hair—the hangman—
How does he act then? It must be easy
For him. Anything is easy for a hangman
I guess
بیا خیال کنیم
آدم های این دنیا،
سربازان خسته ی جنگی ناکام هستند،
که با زره هایی وصله دوز از نفرت
به خون خواهی آرزوهای مرده ی خویش
اطراف تو را
احاطه کرده اند.
.
.
.
.
حالا
چاره ای برای رهایی بیاندیش،
که مرز میان خیال و زندگی
به هیچ میل می کند!
منبع : تا نبض خیس صبح
ای دوست
این روزها
با هرکه دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است
"نصرت رحمانی"