آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

کوتاه سخن

گاهی نگاه مان سوی ماه است؛
گاهی پناه مان دلِ چاه است . 
آه، انقلابِ ما چه درختی ست
که ش برگ اشک و بر همه آه است؟! 
شب بود و چشمِ گرگ درخشید:
آمد یقین مان که پگاه است! 
برخاستیم جان به کف، آری:
پنداشتیم دشمن شاه است. 
ایران تباه بود از او، لیک
اکنون تباه تر زتباه است. 
شیخ است رهبر اینک و، تا هست،
زور وزرش بسیج و سپاه است. 
چندان ستم شده ست فراگیر 
 که گور از آن یگانه پناه است. 
شادی و داد و کشور آباد
هزل و فکاهه است و مزاح است. 
آزاد اگر که هست، همانا،
شاهینِ تیزبالِ نگاه است. 
مانده ست خود همین نفس ازما:
وآن نیز آهی از پسِ آه است. 
دشمن نه شاه بود و نه شیخ است:
دشمن هماره جهلِ سیاه است. 
گر وارهیم از قفس جهل،
ایران نه جای شیخ و نه شاه است. 
تا نیست رهنمای تو دانش،
کارت خطا وخبط و گناه است. 
راه است و هست نیز در آن چاه:
بادا که با تو نقشه ی راه است.
"اسماعیل خوئی "

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد