امروز موبایل را برداشتم و به شماره ای که مدتی است زیر یکی از سریال های فاخر رسانه فاخر، بدجوری روی اعصابت نوسان می کند پیامک زدم و در مورد فلسفه نئوکانتی سخنرانی کردم.
بعد روی موبایل بالا آوردم و فهمیدم که به زودی با این بیماری نمره A خواهم مرد؛ حالا آن مرد با آن قیافه مضحک، هر چقدر دلش می خواهد تخم نمکی فلان میوه را بخورد و ذوق کند.
سرد نباش رفیق.
فکر می کنم سردی.
رفیق زنده بمون. یه کتاب راجع به فلسفه غزالی از انتشارات آکسفورد دستم رسیده، ترجمه اش خوراک خودم و خودته. مثل همون روزا که با پاراگراف اول اولیس کشتی می گرفتیم...
یادش به خیر
میام و می بینمت
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره
waiting... waiting...