آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

صغم الحلومه

در دوره ناصری که پاتخت بزرگ شد و آب کرج را آوردند، برج و باروئی یافت، دفتر عبور و مروری، نظم روزانه را عسس برقرار می کرد و شب ها شب پا بود و شبگرد، هر وزیری هم طویله ای داشت و هر صاحب شان و مقامی هم، و طویله نه جای نگاه داشتن اسب و الاغ، بلکه محبس بود، تا کنت مونت فرانسوی را استخدام کردند، سرهنگ فرنگی آمد و شد رییس نظمیه و برای اولین بار تشکیلات پولیس را راه اندازی کرد.
برای افتتاح شاه خودش دو بیتی گفت پولیس را با تدلیس و تلبیس قافیه کرد و بر سر در اداره مرکزی پولیس خوش خط نوشتند، لباس همشکل دوختند و نظمی به شهر دادند از جمله زندان ها را در بستند به جز طویله نایب السلطنه.

در فرمان همایونی آمده بود که "بنا به استدعا، طویله شاهزاده والا نایب السلطنه دست نخورده بماند". در همان فرمان نوشته آمد که این طویله برای کسانی است که امر جهان مطاع ملوکانه مقرر می شود "در طویله باشند تا فضولی نکنند، حرف یاد رعیت ندهند، چشم و گوش رعیت را باز نکنند. شبنامه ننویسند، ژلاتین کاری نکنند، اوراق ضاله نگاهداری نکنند و... " کنت وقتی از شاه پرسیده بود چرا طویله کامران میرزا بماند، به زبان خودشان فرموده بودند این سهم دارالحکومه است. کنت که تازه داشت فارسی یاد می گرفت، به زحمتی پرسیده بود صغم الحلومه. شاه هم شنگولی کرده و گفته بود بله همان صغم الحلومه، مثل راحت الحلقوم خیلی هم پائین دادنش راحت است. و بعد هم خنده فرموده بودند. کنت هم دیگر هیچ نگفت و این سخن از وی ماند که طویله کامران میرزا صغم الحلومه است. بعد هم همه جا از این محبس به عنوان "صغم الحلومه" یاد می شد.
بعد از آن مصیبت که در سنه 1313 بر سر قاجار آمد در میان پیران این قوم شایع بود که منیر السلطنه عروس شاه [ همسر نایب السلطنه حاکم تهران] یک ماه قبل از مصیبت به خواب دید که همه شهر شده طویله نایب السلطنه و از هر طویله شعله ای برپاست. منیرالسلطنه زنی با خدا بود و دلش لرزید و معلوم نشد چه در سرش افتاد که نذر کرد شب های جمعه به تعداد کسانی که در طویله حبس بودند یک کاسه آش و یک کیسه خرما ببرند و بدهند به محبوسین طویله. همان جا که می گفتند مشکل از آن بتوان جان سالم به در برد.
میرزا رضا عقدائی از جمله محبوسان طویله نایب السلطنه بود که دو بار از آن جا جان به در برد. بار اول تعهد سپرد که زبان درازی نکند و "من بعد اگر پشت سر شاهزاده لغز گفت دو مقابل حبس بکشد به اعمال شاقه هم". بار دوم وقتی بود که عریضه نوشت به هر جا و از جمله به پیشگاه همیونی. عارض شده بود که نایب السلطنه و اذنابش به قدر صد و هجده تومان شال و ترمه از او برداشته اند و دین خود را ادا نمی کنند و جواب سر بالا می دهند و با هر مراجعه سر می دوانند". همان شب قزاق های حکومتی ریختند و میرزا رضا را دست بسته بردند و در سه ماه او را انداختند ته طویله. ته طویله جائی بود تاریک که محبوس در آن به انفراد در پستوئی به غل بسته می شد و زیر اندازش کاه بود و روزی چند بار از دریچه بالا نوکرای نایب السلطنه ته مانده غذای مطبخ شاهزاده را می ریختند پائین که محبوسین بخورند. با این همه در هر زمستان نیمی از محبوسین طویله جان می دادند.
میرزا رضا در صغم الحلومه جانش به لب رسید، و هر روز مرگ از خدا می خواست تا زمانی که از همان دریچه شنید زنش آمده و طلاق می خواهد. زن گریه می کرد که این یتیم مانده نان ندارد بخورد، آزادم کن که بروم زیر یک سقفی که دست کم شکم این را سیر کنم. خون در رگ های میرزا به جوش آمد با فریاد به زن گفت تا فردا ظهر مجال بده می آیم و نان می آورم. و همین که مطمئن شد زن و بچه اش رفته اند شروع کرد به فغان و زنجیر زدن، آن قدر کرد که یکی از دوستاقبان ها با شلاق آمد و همان جا بود که میرزا رضا گفت محضردار بیاوریم مهر کنم که طلبی از نایب السلطنه ندارم بعد هم مرا ببرید پابوس که از هر چه نوشتم و گفتم توبه کنم.
گرچه کار بدان سادگی نبود اما فردایش او را از طویله بیرون انداختند. وقت رها کردنش به تعداد تومان هائی که طلبکار بود به او پس گردنی و اردنگی زدند. نه به آرامی بلکه به دستور هر اردنگی چنان بود که مرد سکندری می خورد و در پس هر سکندری سرگیجه داشت. و بعد هم تا خودش را به حمام پشت خندق انداخت که می دانست بو می دهد از فرط چرک و کثافت بارها زمین خورد رهگذران سکه ای پرتاب می کردند به این هوا که غشی است.
میرزا رضا ده روز بعد خودش را در جاده دید رفت به تبریز و بعد با چه بدبختی به بادکوبه و با کشتی به استانبول. برای زیارت سید جمال الدین اسدآبادی. در راه بارها قصه خود را برای همراهان گفت و هم قصه سید جمال را که در تهران هر روز هزار هزار مردم به زیارتش می رفتند اما همین نایب السلطنه داد سوار الاغش کردند و با لباس پاره نفی بلدش کردند و حالا در هفت کشور سلاطین به دستبوسش می روند و در شاه نشین جایش می دهند.
و همان جا از زبان سیدجمال الدین شنید که گفت کسی که ظلم را به هر بهانه تحمل کند عذابش به اندازه ظالم است. آنکه ظلم عیان ببنید و ساکت بماند در عقوبت ظالم شریک است.
چند هفته بعد میرزا رضا به ایران برگشت و در زاویه شاه عبدالعظیم منتظر شاه ماند. شب جشن های قران رسید و انتظار او سر آمد.
فردایش که باید جشن های پنجاهمین سالگرد سلطنت ناصرالدین شاه برقرار می شد پایه های آتش بازی در این سو و آن سوی پاتخت وامانده بود، امین السلطان جسد شاه را خوابانده بود در سرسرای ورودی کاخ، در را بسته و کلید را در جیب جلیقه گذاشته بود، به ساکنان حرم که شیون سر داده بودند نهیب زده که می خواهید آشوب شود بریزند سر به تن هیچ کس نگذارند. و میرزا رضا را هم داده بود به زنجیر کشیده در کنار پله های منتهی به ایوان تالار، که کسی نتواند با وی سخن بگوید. و در عین حال مراقب بود کسی صدمه ای به او نزند تا شاه تازه بیاید و فرمان بدهد. تمام شب را او و شاهزاده درویش صفاعلی ظهیرالدوله همان جا قدم زدند یا نشستند، و از بی اعتباری جهان حکایت ها گفتند و شعرها خواندند.
به اولین بازجوئی ها مشخص شده بود که میرزا رضا از کجا آمده و تحت تاثیر چه کس به این خیال شده و سرگذشتش چه بوده است. ظهیرالدوله وقتی شرح ظلم هائی را شنید که بر میرزا رضا رفته بود سری جنباند و همچنان که تسبیح می انداخت پی در پی گفت نکنید آقا نکنید. در چهلم روز حادثه در خانقاه وقتی یکی از جمع دراویش رسید با مولائی گفت و پرسید چه آمد بر سر ملوکانه، ظهیرالدوله دستی به سبیل خود کشید و گفت هیچ صغم الحلومه گلوگیر شد، راه نفس بست. 

"مسعود بهنود"

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد