آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

و همچنان حکایت ما !

لیلی با لباس عروس دست زیر دست شوهرش از میان دو صف سربازان انگلیسی که شمشیرها را بالای سر آنها نگه داشته بودند به طرف در ورودی یک قصر می رفتند ، شوهر لیلی کسی جز شیرعلی قصاب نبود . فرمانده گشون انگلیسا که اونیفورم سربازان اسکاتلندی را با دامن به جای شلوار به تن داشت مش قاسم بود . من فریاد میزدم . پوری که پشت سر عروس و داماد می امد با صورت اسب آسایش مرا نگاه می کرد و قهقهه خنده ترسناکی می زد .

دائی جان سرهنگ پست سر عروس و داماد یک قالیچه حمل می کردند . آسپیران غیاث آبادی با اونفورم مخصوص دربانها در حالیکه کلاه گیس بور بلندی به سر و یک چوبدست قطوری به دست داشت اعلام می کرد : "عروس و داماد ! " دکتر ناصرالحکماء ساکسوفون میزد . آقاجان و اسدالله میرزا که دست یکدیگر را گرفته بودند دور من می چرخیدند و یک آواز محلی غرب آمریکا را می خواندند که اسم سانفرانسیسکو در آن تکرار می شد و انعکاس مکرر آن در گوشم می پیچید : سانفرانسیسکو ... سانفرانسیسکو ...

باز شروع به فریاد زدن و دویدن کرده بودم . مش قاسم با اونیفورم سربازان اسکاتلندی به طرف من آمده بود و با لهجه انگلیسی به فارسی گفت : "بابام جان برو کارت تمام شد." و من فریاد می زدم : "مش قاسم یه کاری بکن ! مگر تو دوست من نبودی؟" و او با همان لهجه انگلیسی جواب می داد : "والله ، بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آآ ... ما تقصیری نداریم از اون آقا بپرس !" و من در جهت انگشت او که به طرفی دراز کرده بود نگاه می کردم . دائی جان ناپلئون سوار یک اسب سفید با کلاه و لباس ناپلئون یک ران گوسفند به دست داشت و فریاد می زد : " حمله ! به پیش !" و سوارانش مرا زیر دست و پای اسب ها له می کردند ... و فرخ لقا خانم سراپا سیاه پوش بالای سرم فاتحه می خواند .  

"دائی جان ناپلئون - ایرج پزشکزاد" 


* سه شب بی خوابی کشیدن ارزش خواندن این رمان را داشت و شاید هم بیشتر . 

* پنج صفحه آخر رمان ، ایستاده خواندم ، چون ... . (توضیح اینکه :من دراز کش کتاب خوانی می کنم )

نظرات 1 + ارسال نظر
شایان پنج‌شنبه 26 آذر 1388 ساعت 11:49 ق.ظ

زمانی پیشتر قسمت شد من سریالش را دیدم. یک سر و گردن بالاتر از 99 درصد تمام آنچه در این سالها ساخته شده بود.
چه می شد کرد، که این هم تقصیر انگلیسی ها بود...

عامل انگلیسیا ! خائن ! به خاک وطن پشت می کنی (!) ، و به دامن استعمار پیر پناهنده میشی .
رمان اش که خیلی جذاب بود ! پیشنهاد می کنم اگر وقت کردی حتما بخونی .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد