روزی یک نفر چندتا گردو به بهلول داد و گفت : بشکن و بخور و برای من دعا کن . بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد . آن مرد گفت : گردوها را خوردی ، نوش جان . ولی صدای دعا تو را نشنیدم .
بهلول گفت : مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای تق تق شکستن گردوها را شنیده است .
سلام
من قبلنا میومدم اینجا
یه جور دیگه ای بود
به الف همیشه غایب بگین یه ذره حاضر بشه یه دستی به سر و روی این بلاگ بکشه
نادر جان کمرت بهتر شده؟
با سپاس از لطف شما . اگر منظورت شما محتوا است ، نوشته های الف - همیشه غایب زیبایی دو چندانی به وبلاگ می داد که متاسفانه کمتر وقتی برای وبلاگ نویسی برای ایشان باقی مانده است .
ولی اگر ظاهر رو می گین ، واقعا شرمنده ، کم حوصله گی باعث شده که از قالب آماده استفاده کنیم .
سلام
به نکات ظریفی اشاره کردی
اومدی نظر یادت نره
منتظرم