آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

حکایت ما و دولت فخیمه و بوق و کرنا

روزی یک نفر چندتا گردو به بهلول داد و گفت : بشکن و بخور و برای من دعا کن . بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد . آن مرد گفت : گردوها را خوردی ، نوش جان . ولی صدای دعا تو را نشنیدم .

بهلول گفت : مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای تق تق شکستن گردوها را شنیده است .


پانوشت : نقل به مضمون بود . در مقاله ای از باستانی پاریزی به نام خود مشت ومالی در ماهنامه راهنمای کتاب چاپ 1350 .


نظرات 2 + ارسال نظر
آرمین آران یکشنبه 25 بهمن 1388 ساعت 05:57 ب.ظ http://aranlar.blogsky.com/

سلام
من قبلنا میومدم اینجا
یه جور دیگه ای بود
به الف همیشه غایب بگین یه ذره حاضر بشه یه دستی به سر و روی این بلاگ بکشه
نادر جان کمرت بهتر شده؟

با سپاس از لطف شما . اگر منظورت شما محتوا است ، نوشته های الف - همیشه غایب زیبایی دو چندانی به وبلاگ می داد که متاسفانه کمتر وقتی برای وبلاگ نویسی برای ایشان باقی مانده است .
ولی اگر ظاهر رو می گین ، واقعا شرمنده ، کم حوصله گی باعث شده که از قالب آماده استفاده کنیم .

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 13 اسفند 1388 ساعت 01:49 ب.ظ http://acme.blogsky.com

سلام
به نکات ظریفی اشاره کردی
اومدی نظر یادت نره
منتظرم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد