زگفتار دهقان کنون داستان
تو برخوان و برگوی با راستان
کهن گشته این داستانها زمن
همی نو شود بر سر انجمن
اگر زندگانی بود دیریاز
برین وین خرم بمانم دراز
یکی میوه داری بماند ز من
که نازد همی بار او بر چمن
از ان پس که بنمود پنجاه و هشت
بسر بر فراوان شگفتی گذشت
همی آز کمتر نگردد به سال
همی روز جوید به تقویم و فال
چه گفت است آن موبد: پیش رو
که هرگز نگردد کهن گشته، نو
تو چندان که گویی سخن گوی باش
خردمند باش و جهانجوی باش
چو رفتی سر و کار با ایزدست
اگر نیک باشدت جای ،ار بدست
نگر تا چه کاری همان بدروی
سخن هر چه گویی همان بشنوی
درشتی ز کس نشنود نرم گوی
به جز نیکویی در زمانه مجوی
فردوسی