آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

میرسونمت


یک شب که باران شدیدی می بارید، پرویز شاپور از شاملو پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟
شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم
پرویز شاپور گفت: من میرسونمت
شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟
شاپور گفت: نه! اما چتر دارم ...!
----------------------------------------------------------

یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت: من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم
اخوان جواب داد: من پولم کجا بود؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند
نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد
اخوان گفت این پول چیه؟ تو که پول نداشتی
نصرت رحمانی گفت: از دم در، پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم. چون بیش از سی تومن لازم نداشتم؛ بگیر؛ این بیست تومن هم بقیه پولت! ضمنا این خودکار هم توی پالتوت بود ...
----------------------------------------------------------

نظرات 5 + ارسال نظر
yashar شنبه 12 تیر 1389 ساعت 01:49 ب.ظ http://www.yahoo.com

salam webloget kheyli zibast

بهار شنبه 12 تیر 1389 ساعت 01:59 ب.ظ

:)

دارا شنبه 12 تیر 1389 ساعت 04:05 ب.ظ http://multicam.blogsky.com

داستان کوتاه: یکروز یاسر اومد پیش من و گفت یه نخ سیگار بده.گفتم دیگه ندارم برو جای منصور.رفت به منصور گفت که بده.اونم بهش یه بست تریاک داد و گفت بیا اینو بکش تا بمیری.
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت از منصور چیز بد نخواین.چون اونقدر بدترشو بهتون میده تا ب....ید و بمیرید!!

بهار یکشنبه 20 تیر 1389 ساعت 10:47 ق.ظ http://yoosofestan.persianblog.ir

کاش منبع این روایت ها رو ذکر می کردید خیلی مورد توجه من قرار گرفت./

بهار دوشنبه 21 تیر 1389 ساعت 09:12 ق.ظ http://yoosofestan.persianblog.ir

:) ممنون

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد