یک شب که باران شدیدی می بارید، پرویز شاپور از شاملو پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟
شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم
پرویز شاپور گفت: من میرسونمت
شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟
شاپور گفت: نه! اما چتر دارم ...!
----------------------------------------------------------
یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت: من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم
اخوان جواب داد: من پولم کجا بود؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند
نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد
اخوان گفت این پول چیه؟ تو که پول نداشتی
نصرت رحمانی گفت: از دم در، پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم. چون بیش از سی تومن لازم نداشتم؛ بگیر؛ این بیست تومن هم بقیه پولت! ضمنا این خودکار هم توی پالتوت بود ...
----------------------------------------------------------
salam webloget kheyli zibast
:)
داستان کوتاه: یکروز یاسر اومد پیش من و گفت یه نخ سیگار بده.گفتم دیگه ندارم برو جای منصور.رفت به منصور گفت که بده.اونم بهش یه بست تریاک داد و گفت بیا اینو بکش تا بمیری.
نتیجه اخلاقی:هیچ وقت از منصور چیز بد نخواین.چون اونقدر بدترشو بهتون میده تا ب....ید و بمیرید!!
کاش منبع این روایت ها رو ذکر می کردید خیلی مورد توجه من قرار گرفت./
:) ممنون