« رابطه با آمریکا را نمی خواهیم . اما اگر آمریکا آدم بشود ٬ با او رابطه برقرار میکنیم »
امام خمینی (ره)
دیدم جای مقالات فلسفی در این وبلاگ خالی است٬ گفتم دست به کار شوم!
سوراخ چیز بسیار بسیار مهمی است. بسیار مهمتر از آنکه فکرش را بکنید. در فرهنگ معین ذیل کلمه سوراخ آمده است: سولاخ، رخنه، منفذ، شکاف، معبر و معادل پهلوی آن سوراک یا سوفراک ذکر شده است که خود به تنهایی اثبات کننده اهمیت این مفهموم عمیق است. دقت کنید که زبان پهلوی به واژگان بسیار بلند تمایل دارد که خود شاید نشات گرفته از الفبای ناقص آن باشد (بحث در این مورد بماند برای بعد که اگر عمری باقی بود دلایل بسیار متقنی در خصوص آن دارم) در این زبان مادران کودکان خود را با نامهای پنج هجایی و بیشتر صدا می زدند و اشیا روزمره نیز از این قاعده مستثنی نبود. تنها آنچه نام کوتاه می یافت که کاربردی بالاتر از حد معمولی می داشت و واژه دو بخشی سوراک خود نشانگر کاربرد و اهمیت ژرف این واژه است.
سوراخ قبل از هرچیزی، یک "چیز" نیست، آن نشاندهنده "عدم" است، نشاندهنده "بی چیز" و "نا چیز" است. تکه ای است از دنیای پر رمز و راز عدم در دنیای ما. گوشه ای از خائوس Chaos است. یک شی با به بیان بهتر یک لاشی است که اساساً متعلق به دنیای ما نیست اما نقشی آنچنان عظیم در این دنیا بازی می کند که به قول نیچه "آیینه ای دیدم که جهان و زندگی و طبیعت خودم، با عظمت ترس آوری در آن پدیدار بود." شاید نتوان اثبات کرد که "گل تکه ای از بهشت در دنیای ماست" اما در اینکه "سوراخ بخشی از دنیای عدم در جهان ماست" شکی وجود ندارد.
اشیائی وجود دارند که یکسر از سوراخ ساخته شده اند و ابزارهایی نیز هستند که بدون سوراخ به هیچ کار نمی آیند. غربال نمونه ای از ابزاری است که یکسر از سوراخ ساخته شده است. بی شک هیچ کس غربال را برای بندهای آن یا حلقه دور آن نمی خواهد. آنچه غربال را غربال می کند همانا سوراخهای آن است و بس. سوزن و نمکپاش نیز دو ابزارند که بی سوراخ میله ای حقیر یا ظرفی بیمصرف بیش نیستند.
سوراخ ممکن است زندگی ببخشد یا مرگ بیاورد: سوراخی که هوا را به شش می رساند، اگر لحظاتی بسته شود، جانداری از دنیای وجود به دنیای عدم می رود و اگر سوراخی که در لایه اوزون پدید آمده، بسته نشود، تمامی "موجودات" به "عدمات" تبدیل می گردند.
سوراخ، عشق یا نفرت به همراه می آورد: سوراخهایی که مانتو می پوشند و در خیابانهای راه می روند، چه عشقها و نفرتهایی را موجب شده اند و چه احساساتی را در شاعران و نویسندگان بر انگیخته اند. بی شک ادبیات یکسره مدیون سوراخ است.
اما آنچه در این مقاله، این حقیر قصد پرداختن به آن را دارم، هیچیک از سوراخهایی که ذکر آنها رفت، نخواهد بود.
ادامه دارد...
یادم می یاد یکی از اون بحثهای چندین ساعته داشتیم در مورد وجود یا عدم وجود خدا (و من که طبق معمول اون روزها مثل یونانی ها به بیش از یک خدا٬ ده بیست نوع شیطان٬ هفتاد هشتاد هزار پری و میلیونها جن اعتقاد داشتم) بعد بحثمون رفت به سمت درست یا غلط بودن دین اسلام و مخصوصاْ وجود یا عدم وجود بهشت و دوزخ و بی مزه بودن وعده بهشت برای مردم غیر عرب. نمی دونم بحث به کجا رفت و چه نتیجه ای از اول حاصل شد٬ اما یادم می یاد آخرین بحثی بود که انجام دادیم٬ اونقدر کیفیتش بالا بود و اونقدر بی نتیجه بود که دیگه برای همیشه تاب و توان بحث کردن رو از ما گرفت.
نمی دونم آیا دانشجوهای این روزها هم همچین بحثهایی می کنند؟ آیا به نتیجه ای می رسند؟ آیا دود و سرعت و دختر فرصتی برای افکار متعالی در اونا باقی می ذاره؟ خیلی دلم می خواد به صورت ناشناس برم به اتاقهای خوابگاه یه سری بزنم و حسابی گوش کنم. شاید اونا به نتیجه ای رسیده باشن...