آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

خیلی باحالیم

دیروز در تاکسی نشسته بودم. راننده رادیو را روشن کرد: «استانداران باید با رسیدگی به اوضاع محیط زندگی مردم تلاش کنند این محیط متنوع با نشاط و شاداب باشد» بعد نوار کاستش را هول داد توی ضبط و یک آهنگ شاد پخش شد. یکی در تاکسی اعتراض کرد: «آقا!‌ یک هفته عزای عمومی اعلام شده.» راننده رادیو را خاموش کرد!!!!

* * *

پارسال عید که خواستم sms تبریک بفرستم، ۲۸ اسفند فرستادم، سوم فروردین به دست بروبچ رسید. دیروز مخابرات اعلام کرد:‌تا سه هفته دیگر تمام موبایلها sms دار می شوند و هزینه راه اندازی آن ۲۰۰۰ تومان است که در قبض منعکس می شود. سه هفته دیگر عید است. عیدتان مبارک!

* * *

وزیر بهداشت بعد از پاکسازی خیابان ناصر خسرو از دستفروشان دارو اعلام کرد: ۹۵ درصد داروها تقلبی بودند و از آب جوی پر شده بودند! در ضمن اعلام کرد:‌اکثر داروها بلافاصله بعد از ورود به داروخانه ها، نایاب شده و از ناصر خسرو سر در می آوردند. ببخشید! اینها دارو را از مراجع رسمی می دزدیدند و در خیابان عرضه می کردند حالا معلوم شده همان داروها از جوی آب پر شده است. اَه! اَه! اَه! عمرا دیگه شربت سینه بخورم و آمپول پنی سیلین بزنم.

* * *

دقت کرده اید:
رقص بد است اما حرکات موزون خوب است.
آواز بد است اما سرود خوب است.
شیرینی دانمارکی بد است اما شیرینی گل محمدی خوب است.
نوروز بد است اما عید خوب است.
سیزده بدر بد است اما روز طبیعت خوب است.

به جون خودم خیلی باحالیم!

 

پس چی شد؟

اول: مگه این وبلاگ گروهی نیست؟ پس چرا هرچی منتظر می مونم تا یکی از بچه ها مطلب بذاره٬ بعد من مطلبم رو بذارم٬ خبری نمی شه؟ نمی شه که از ۱۹ تا یادداشت٬ ۹ تاش مال من باشه؟؟؟ این دیگه چه وضعیه؟

دوم: یه مطب باحال:‌اگه توی بازی مین یاب ویندوز xp به ترتیب این کلیدها رو بزنید: xyzzy بعد یکی از shiftها رو به مدت یک ثانیه پایین نگه دارید٬ یه نقطه سفید ریز گوشه بالا سمت چپ صفحه ظاهر می شه. حالا اگه ماوس رو روی خانه ای ببرید که پشتش مین باشه٬ نقطه سیاه میشه!!!!

سوم: بنده به شدت دچار فندق شکنندگی شدم. البته حالا فصل فندق نیست، اما منظور من هم Nutcraker اثر چایکوفسکیه. این اثر موسیقی به حدی اینجانب رو تکون داده که قصد دارم، خلاصه ای از ماجرای اون رو براتون بتعریفم. اما فعلاً نه. بذارین یه ftp پیدا کنم که فایلهای mid اون رو هم بتونم توی یادداشتم بگنجونم تا ارزش مطلب بالاتر بره.

چهارم: همکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. یالا دیگه.

مقدسات

«نرسیده به سر امام حسین٬ می پیچی توی امام رضا٬ از داخل امام علی ٬شهناز سابق٬ به تاکسی ها می گی سجاد ۲۰۰ تومن فوری می برنت.»
ببخشید؟ من دارم به مقدسات توهین می کنم یا کسانی که از این اسم ها برای مبتذل ترین اشیاء و مکانها استفاده می کنند؟

* * *

به نقل از جام جم یک جانباز ۷۰ درصد ایرانی٬ نقاشی زیبایی را از حضرت مریم روبروی سفارت دانمارک تکمیل می کند. به نظر شما اگر تمام این دوستان ترسناک ریشوی ما به جای آتش زدن و عربده کشیدن و فحش دادن٬ از چنین روشهایی پسندیده ای استفاده می کردند٬ تمام دولت و مطبوعات دانمارک خجالت زده شروع به عذرخواهی نمی کردند؟
یاد حرف آیت الله سیستانی عراق افتادم که گفته بود: «البته خود مسلمانها هم در ارائه یک تصویر خشن از خود بی تقصیر نبوده اند...»

 

مردی از لشگر یزید

بچه که بودیم داستان محرم و امام حسین را برایمان تعریف می کردند٬ به خودمان می گفتیم عجب کوفی های بدی و در خیالمان خود را در لحظه ای تصور می کردیم که مثل حر، لشگر یزید را رها می کنیم و به هفتاد و اندی نفر می پیوندیم....

چند روز پیش به دنبال کار بیمه از اداره مرخصی ساعتی گرفته بودم و در حال انجام مسائل اداری عجیب و غریب آن، دوستی زنگ زد که فلانی می خواهیم ISP‌ راه اندازی کنیم بیا و قیمت بده. کمی از ظهر رد شده بود و اگر در رسیدن به اداره تأخیر می کردم به نهار نمی رسیدم. بنابراین کار بیمه را نیمه کاره رها کردم و به سرعت به محل دوستم رهسپار شدم. هنوز چند قدمی از بیمه بیرون نیامده بودم که صدایی شنیدم: نه، اونجا نه بیا اینجا. نگاه کردم، جوانی دراز و بیکار بود که داشت پیرمردی را صدا می کرد. در چند لحظه دستگیرم شد ماجرا چیست: پیرمرد فقیری بود که از چند جوان علاف تقاضای کمکی کرده بود. اول آنها تصمیم می گیرند دورش کنند برای همین به او می گویند به طلا فروشی روبرویی برود که در آنجا پول زیادی به او بدهند. پیرمرد ساده دل باور می کند و به آن سمت حرکت می کند. بلافاصله تصمیمشان عوض می شود و می خواهند از پیرمرد به عنوان سرگرمی استفاده کنند. برای همین او را دوباره صدا می زنند. وقتی من این جمع ناخوشایند را پشت سر گذاشته بودم، این صداها می آمد: خوب حالا یه دهن آواز بخون ببینیم چند می ارزه!‌ مگه پول نمی خوای؟‌خوب برقص دیگه....

یک لحظه در خاطرم گذشت که به این جوانهای نامرد اعتراضی بکنم و پیرمرد بیچاره را از دست آنها نجات دهم. اما فکر کردم اولاً ممکن است آنها با من درگیر شوند و کار به کتک کاری برسد، آنوقت با سر و صورت خونی جوش دادن یک معامله شیرین ISP غیرممکن است (اینجور وقتها باید خیلی با کلاس به نظر بیایید) ثانیاً به فرض هم که کتک کاری نمی شد مدتی از وقتم را می گرفت و ممکن بود به خاطر تأخیرم معامله جوش نخورد، ثالثاً با جمع شدن این تأخیرها نهار را از دست می دادم. راه حل طبیعی و منطقی را انتخاب کردم: بدون اینکه از سرعتم کم کنم، آن جمع ناخوشایند را پشت سر گذاشتم و دیگر به موضوع فکر هم نکردم.

شبِ همان روز قبل از خواب قیافه پیرمرد به یادم آمد و تازه متوجه شدم خیلی آشناست... بیشتر فکر کردم:  اگر ریشش بلندتر بود همان شکلی بود که در بچگی خدا را تصور می کردم! دقیقاً همان شکل... وای....

بعد بیشتر فکر کردم و چون محرم بود این ماجرا را با ماجرای کوفی ها تاخت زدم: پیرمرد مظلوم بود، من می توانستم نجاتش دهم، تعداد آن جوانها از پیرمرد بیشتر بود، و من به خاطر چند میلیون تومان پول، کتک نخوردن، و یک نهار ناقابل یک مظلوم را تنها گذاشته بودم. در میان تعدادی ظالم نامرد....

نمی دانم، دیگر مطمئن نیستم اگر در آن قرن هجری می زیستم جزء آن هفتاد و اندی نفر می بودم. چه بسا به خاطر کمی پول، یا حتی لقمه ای نان می رفتم و در سپاه یزید می ایستادم. می دانم در مورد آن پیرمرد کار اشتباهی کرده ام، اما وحشتناکتر این که می دانم، اگر باز هم جلوی چشم من به مظلومی ظلم شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که بروم و به خاطر او بجنگم.........

 

مردی از لشگر یزید

بچه که بودیم داستان محرم و امام حسین را برایمان تعریف می کردند٬ به خودمان می گفتیم عجب کوفی های بدی و در خیالمان خود را در لحظه ای تصور می کردیم که مثل حر، لشگر یزید را رها می کنیم و به هفتاد و اندی نفر می پیوندیم....

چند روز پیش به دنبال کار بیمه از اداره مرخصی گرفته بودم و در حال انجام مسائل اداری عجیب و غریب آن، دوستی زنگ زد که فلانی می خواهیم ISP‌ راه اندازی کنیم بیا و قیمت بده. کمی از ظهر رد شده بود و اگر در رسیدن به اداره تأخیر می کردم به نهار نمی رسیدم. بنابراین کار بیمه را نیمه کاره رها کردم و به سرعت به محل دوستم رهسپار شدم. هنوز چند قدمی از بیمه بیرون نیامده بودم که صدایی شنیدم: نه، اونجا نه بیا اینجا. نگاه کردم، جوانی دراز و بیکار بود که داشت پیرمردی را صدا می کرد. در چند لحظه دستگیرم شد ماجرا چیست: پیرمرد فقیری بود که از چند جوان علاف تقاضای کمکی کرده بود. اول آنها تصمیم می گیرند دورش کنند برای همین به او می گویند به طلا فروشی روبرویی برود که در آنجا پول زیادی به او بدهند. پیرمرد ساده دل باور می کند و به آن سمت حرکت می کند. بلافاصله تصمیمشان عوض می شود و می خواهند از پیرمرد به عنوان سرگرمی استفاده کنند. برای همین او را دوباره صدا می زنند. وقتی من این جمع ناخوشایند را پشت سر گذاشته بودم، این صداها می آمد: خوب حالا یه دهن آواز بخون ببینیم چند می ارزه!‌ مگه پول نمی خوای؟‌خوب برقص دیگه....

یک لحظه در خاطرم گذشت که به این جوانهای نامرد اعتراضی بکنم و پیرمرد بیچاره را از دست آنها نجات دهم. اما فکر کردم اولاً ممکن است آنها با من درگیر شوند و کار به کتک کاری برسد، آنوقت با سر و صورت خونی جوش دادن یک معامله شیرین ISP غیرممکن است (اینجور وقتها باید خیلی با کلاس به نظر بیایید) ثانیاً به فرض هم که کتک کاری نمی شد مدتی از وقتم را می گرفت و ممکن بود به خاطر تأخیرم معامله جوش نخورد، ثالثاً با جمع شدن این تأخیرها نهار را از دست می دادم. راه حل طبیعی و منطقی را انتخاب کردم: بدون اینکه از سرعتم کم کنم، آن جمع ناخوشایند را پشت سر گذاشتم و دیگر به موضوع فکر هم نکردم.

شبِ همان روز قبل از خواب قیافه پیرمرد به یادم آمد و تازه متوجه شدم خیلی آشناست... بیشتر فکر کردم:  اگر ریشش بلندتر بود همان شکلی بود که در بچگی خدا را تصور می کردم! دقیقاً همان شکل... وای....

بعد بیشتر فکر کردم و چون محرم بود این ماجرا را با ماجرای کوفی ها تاخت زدم: پیرمرد مظلوم بود، من می توانستم نجاتش دهم، تعداد آن جوانها از پیرمرد بیشتر بود، و من به خاطر چند میلیون تومان پول، کتک نخوردن، و یک نهار ناقابل یک مظلوم را تنها گذاشته بودم. در میان تعدادی ظالم نامرد....

نمی دانم، دیگر مطمئن نیستم اگر در آن قرن هجری می زیستم جزء آن هفتاد و اندی نفر می بودم. چه بسا به خاطر کمی پول، یا حتی لقمه ای نان می رفتم و در سپاه یزید می ایستادم. می دانم در مورد آن پیرمرد کار اشتباهی کرده ام، اما وحشتناکتر این که می دانم، اگر باز هم جلوی چشم من به مظلومی ظلم شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که بروم و به خاطر او بجنگم.........

 

ترکمنچای

همیشه وقتی تاریخ می خواندم و به بخش معاصر آن می رسیدم در فکر می رفتم که خُب قاجار بی عرضه بود٬ نامرد بود٬ به میهن خیانت کرد٬ مردم چه گاگولهایی بودند که به آنها اجازه معاهده های ننگین با روس ها و انگلیسها و غیره را می دادند. مگر زبان نداشتند؟ مگر اصلاْ خبر نداشتند؟ مگر آنها ایرانی نبودند؟ فکر نمی کردم هیچوقت بفهمم چون دیگر شوروی تجزیه شد و کمونیسم از بین رفت٬ نفت ملی شد٬ انگلیس ضعیف شد٬ پرتغال دیگر جایی را استعمار نکرد و با آمریکا هم قطع رابطه کردیم.

همیشه وقتی تاریخ می خواندم و به بخش معاصر آن می رسیدم در فکر می رفتم که روزنامه نسیم شمال را که می بستند٬ آقای نسیم شمال چه احساسی داشت؟ وقتی به صور اسرافیل فحش می دادند چطور بود؟ وقتی در روزنامه ها را بستند چه شد؟  فکر نمی کردم هیچوقت بفهمم چون اینترنت آمد٬ چاپ سنگی رفت و چاپ دیجیتال آمد٬ باند رادیویی شهروند آزاد شد و حتی SMS هم راهی شد برای خبر رسانی.

خوشبختانه تاریخ تکرار می شود. حالا می فهمم معاهده ننگین یعنی چه (غنی سازی در خاک روسیه را می گویم) حالا می فهمم یک ایرانی گاگول چطور ایرانیی است (خودم را می گویم) حالا می فهمم آقای نسیم شمال چه احساسی داشت (فیلتر شدن سایتها و SMSها را می گویم) حالا خیلی چیزها خیلی خوب می فهمم .......

نمی دانم شما جزء آن معدود ایرانی هایی هستید که وقتی تنها در خانه هستید و سرود ملی پخش می شود سرپا می ایستید یا جزء‌ آن گروه کثیری هستید که دیگر نه سرود دارند نه ملیتی اما بدک نیست لینک سرود ملی ایران در زمان قاجار را برایتان بگذارم آیا آنها هم سرپا می ایستادند؟

<http://www.faraz.ca/archives/music/Lemair.mp3>