آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

دهان باز

نادر گفت: "در آنچنان جو پرفشاری نوشتن برای این وری ها نامفهوم می شود." کمی تا قسمتی حقیقت دارد. نه تنها برای آن وری ها که نوشتن برای دل خودم هم مشکل شده است. آخر شما بگویید نوشتن با دهان نیمه باز شدنی است....


همه افسانه ها شنیده ایم از فرنگ و مردمانش. از خیابانهای بسیار تمیز و مردم بسیار مودب و منظم از کارهای روی روال که اندکی هم خلل نمی یابد. دانش برخی از روی ماه.واره هاست. اطلاعات بعضی از اینترنت. برخی هم سرکی کشیده اند به این سو و بازگشته اند و به افسانه ها دامن زده اند. 


اما، برای امثال من و دوستان فرهیخته خوابگاهی افسانه ها چندان رنگی ندارند. واقع گراییم و می دانیم هم این سو و هم آن سو همه انسان هستند و تنبلی و دزدی و کثیفی و زشتی هم جزئی از ذات بشر. من که آمدم انتظار نابجا نداشتم. به ویژه که آن دو سه سفر نزدیک به دیار اعراب و سرزمین گنجه هم بسیار آموخته ها داشت و پیش داوری های بسیاری را از بین برد.


اما، سفری کوتاه کجا و زیستن در میان این مردمان کجا. در همین مدت کوتاه اقامت عجیب چیزها دیده ام از این شهر قدیمی که هنوز خیابانهایش رنگ و بوی شکسپیر و چرچیل و شرلوک هلمز دارند، هنوز حس می کنی اولیور تویست از گوشه ای به گوشه ای می دود و بچه مدرسه ای ها را که می بینی هری پاتر در ردای هاگوارد برایت مجسم می شود. بلندای برجهای وست مینستر حسی در تو ایجاد می کنند به آشنایی شاهزاده و گدا و پیرزنهایش انگار خود خود خانم مارپل هستند!


شوک عظیمی بود آمدن و زیستن در این "جو پرفشار". چیزهایی دیدم که لحظه به لحظه دهانم را بازتر و بازتر کرد و دستم را از قلم دورتر و دورتر.


عادت به دستشویی فرنگی سخت تر از انتظار بود، خیابانها کثیف تر از آنچه فکر می کردی و ملاقات با دکترت یک الگوریتم پیچیده یک هفته ای. اما....


دهانم باز شد وقتی که دیدم اینجا خانه را با وسایل اجاره می دهند. وسایلی شامل تخت و کمد و یخچال و فر مایکرو ویو و گاز و توستر و یک ست وسایل آشپزخانه به علاوه جاروبرقی و لباسشویی و اگر درد اسباب کشی در ایران را تحمل کرده باشید می فهمید چه موهبتی است این و اگر سالی هم در گرمای تهران و کرمان دانشجو بوده باشید بدون داشتن پول برای خرید یک یخچال خوب می فهمید همین کار چه باری را از دوش آدم برمیدارد و چقدر زندگی را ساده می کند.

دهانم بازتر شد وقتی که دیدم با هزینه ای معادل قبض تلفن یک ماه دایال آپ، اینترنت وایرلس دارم با سرعت 6 مگابیت در ثانیه و هنوز نمی دانم با این همه سرعت چه باید کرد.

دهانم بازتر شد وقتی که دیدم هیچ سایتی فیل.تر نیست و این وظیفه هیچ دولتی نیست که برایت تصمیم بگیرد چه خوب است و چه زشت. هنوز هم عادت نکرده ام، آدرس هر سایتی را که می زنم ناخودآگاه انتظار دارم "مشترک گرامی" را ببینم.

دهانم بازتر شد وقتی که به سادگی آب خوردن از اینترنت خرید کردم و دو روز بعد همانطور که در سایت تاریخ تعیین کرده بودم اجناس را در خانه تحویل گرفتم و لازم نبود به هزار دفتر پستی زنگ بزنم تا بالاخره بفهمم پستچی بیمار شده و بسته ها را با خودش به منزل برده و ان شاء الله خوب که شد می آید تحویل می دهد.

دهانم بازتر از پیش شد وقتی که برای باز کردن حساب کارمند خوش روی بانک مرا به اتاق خودش راهنمایی کرد و بی آنکه در صفوف به هم فشرده امت همیشه در صحنه دست و پا بزنم و از کارمندان بی توجهی و توهین ببینم سر صبر و حوصله حساب را برایم باز کردند.

هنوز دهانم باز بود که هفته بعد از بانک زنگ زدند که آیا از رفتار آن کارمند راضی بودی؟ خوب راهنمایی ات کرد؟ آیا فلان و بهمان مورد را هم پیشنهاد داد؟ و من می خواستم بگویم با من از این شوخی ها نکنید، همین که طرف تا دم در بدرقه ام کرد با وجود آنکه می دانست دانشجوی آس و پاسی بیش نیستم، هنوز در شوک به سر می برم.

دهانی را که نمی شد از این همه باز تر کرد، بازتر کردم از فرط تعجب که دوچرخه سواری در این مملکت عیب نیست و هیچ ایرادی ندارد که هر روز از خانه تا محل کار را با دوچرخه طی کنی و کسی طعنه نمی زند که "مهندس! این دوچرخ که سوارش شده ای دیگر چیست؟" و دستت را هم می بوسند که دود تولید نمی کنی به خورد خلق الله بدهی و برایت در خیابانها مسیر ویژه درست کرده اند و نقشه مجانی پست می کنند دم در خانه که میانبرهای مخصوص دوچرخه را هم ملاحظه بفرمایید!!

هنوز فکت نشکسته از این دهان تا ابد باز که می بینی می شود دو چرخه را جلوی مترو قفل کنی به این میله های مخصوص که شهرداری گذاشته و تمام روز بروی آن سر شهر و برگردی و دهانت باز بماند که هنوز دوچرخه سر جایش هست! جلل الخالق!

دهانت هنوز هم بازتر می شود از دیدن بانوانی که در جای جای شهر قمقمه به کمر مشغول دویدن و ورزش کردن هستند و هیچ کس نیست که در ساعات خلوت شبانه روز بر روی آنها بپرد و آن کاری کند که واجب است در هنگام تنها گیر آوردن یک زن انجام داد. حتی دهانت بازتر می شود از این که بدون هیچ ترسی می توانی دست زنت را بگیری و در خیابان قدم بزنی و هر آن منتظر عملی غیر عادی از آنان که دستمال یزدی دارند یا آنان که دستمال چفیه دارند نباشی.

این فک بیچاره شکست وقتی که دهان بازتر شد از دیدن پیرزن ها و پیرمردهایی که با لباسهای شاد در خیابان هستند و همان کارهایی را می کنند که از جوانها انتظار داری و برایت عجیب است که مگر از 50 که رد شدی نباید بنشینی گوشه خانه و فکر آخرت باشی و روز به روز بیشتر در گور فرو بروی و به جوانان بیاموزی که شاد بودن چه گناه کبیره ای است؟

بعد به فکر فرو می روی که چرا همه پیاده رو ها در محلی که خیابان می رسند با شیب ملایمی به آن وصل می شوند، دهان بیچاره بازتر می شود وقتی که در می یابد دلیل آن این است که برای مادرانی که بچه هایشان را در کالسکه حمل می کنند دشواری ایجاد نشود و ناگهان به خاطر می آوری حتی یک مادر را هم ندیده ای که بچه اش را به رسم ایران بغل زده باشد، همه بچه ها را در کالسکه حمل می کنند و همه شهر آماده شده است برای ایشان مبادا که بچه ای بغل بزنند و ستون مهره هایشان از صد جا انحنا پیدا کند و در می مانی که این که می گویند بهشت زیر پای مادران است منظور مادران آنجاست یا مادران اینجا.

آن وقت اتوبوسی می ایستد و صدای عجیبی می شنوی، خوب که دقت می کنی می بینی صفحه ای فلزی از زیر اتوبوس بیرون زد و فاصله بین اتوبوس و خیابان را با سطحی شیب دار پر کرد. بعد در اتوبوس باز شد و مردی سوار بر ویلچر از روی صفحه فلزی استفاده کرد و خودش را به پیاده رو رساند. پس آن شیب ها نه تنها به درد مادران می خورند که به کار معلولان هم می آیند. دهان بیچاره متعجب است که آخر مگر یک آدم معلول هم حق بیرون رفتن از خانه دارد؟ اصلا مگر حق زندگی دارد؟

صبح فردا در اخبار می شنوی که از این آنفولانزای خوکی که در جهان آمده است، تا کنون 10 نفر در کل کشور بیمار شده اند. غروب که به خانه برمی گردی بروشوری در خانه انداخته اند، می خوانی، توصیه هایی است که چه بکنی و چه نکنی. تا اینجایش را شانس آورده ای که دهانی لازم نیست بازتر شود. اما ناگهان! می بینی که نوشته دولت تا کنون برای 33 میلیون نفر (نصف کل جمعیت) دارو حاضر کرده و دارد بیشتر از این هم آماده می کند. وا مصیبتا بر این دهان جر خورده! آخر مگر نبود همان آنفولانزای مرغی که در مملکت خودت جلوی چشمت مردم را فرو می انداخت و دولت به شدت کتمان می کرد و اصرار داشت که ایران پاک ترین کشور دنیاست و هیچ آنفولانزایی دیده نشده؟ ای دهان بیچاره من...

تا چند هفته بعد ماجراها به خیر گذشته بودند، عادت کرده بودم به این که با احترام با من رفتار شود و خیلی متعجب نمی شدم تا این که ناگهان روزنامه دیلی تلگراف نوشت که از فردا افشاگری می کند، و کرد!!! در ده پانزده روز بعد از آن هر روز ماجرایی از اسراف کاری های نمایندگان مجلس و دولت فاش کرد و مردم و رسانه ها همه در غضب که آهای اهل سیا.ست دارید با پول این مملکت چه می کنید؟ و کاشف به عمل آمد که بله، حضرات می رفته اند و می گفته اند فلان خرج را کرده ایم، پولش اینقدر شده، از تنخواه تحویل می گرفته اند و بعضاً دروغ بوده این خرجها. دیلی تلگراف را بستند؟ گفتند نخیر! ما ساده زیستی می کنیم؟ گفتند در شان خودمان خرج کرده ایم؟ نه ای دهان بیچاره من! پولها را یکی یکی بازگرداند و رئیس مجلس استعفاء کرد و فروش دیلی تلگراف سر به فلک گذاشت. دهان بیچاره من هنوز متعجب بود که این نقد سازنده و نقد مخرب که می گفتند چه بود؟ و مگر اهل سیا.ست مردمی مقدس نیستند از زمره امامان و قدیسان؟

خوب فرنگ کافرستان است دیگر، ایمان ندارند. تلویزیون را روشن کردم دیدم مستندی است در باره داروین و طرف هرچه دلش خواست به نفع علم گفت و کلیسا را زیر سوال برد و رفت. طبیعی بود. باید تبلیغ کفر کنند. آن وقت دهان وامانده، اندکی باز تر که بله، فردایش مستندی پخش شد که چه رنجها رفته بر مسیح و فردایش چه بلاها آمد بر سر گالیه و روز دیگرش چه ها کرد ریچارد شاه در جنگهای صلیبی و فردایش صلاح الدین چه بلند همت بود که اسب فرستاد برای ریچارد و دیگر روز این تابوت که در اورشلیم یافته اند متعلق است به مریم مجدلیه و فردا روزی این مریم مجدلیه پتیاره ای است یا قدیسی و این قصه سر دراز داشت و این دهان بدچاره که بازتر و بازتر می شد که چرا ایشان برای دین و ایمان مردم نمی خواهند تصمیم بگیرند و چرا تکلیف حفظ ایمان هر کسی با خود اوست نه با حکومتش؟؟؟

پای علم که به میان آمد یاد دانشگاه زنده شد و این ماجراهای غریب که هر کدام اندکی به طول و عرض دهان ما افزودند از جمله آن که چه شوک بزرگی بود دریافتن این که استادان را باید با اسم کوچک صدا کرد و لازم نیست القاب دکتر و پرفسور را حمایل آنان کرد و چقدر عجیب بود که کسی نیم ساعت مانده با پایان کلاس "خسته نباشید استاد" نمی گفت و همه آمده بودند تا از پولی که داده اند نهایت دانش را بخرند و ببرند.

و چقدر دهان بازتر ماند که دریافتم کپی کاری از کار دیگران آنچنان گناه نابخشودنی است که دانشگاه می تواند دانشجویی که از کار پیشینیان جملاتی چند را در مقاله خود آورده به پلیس معرفی کند و به تبع آن کار به اخراج از کشور و ابطال ویزا بکشد. مگر همین پایان نامه لیسانس خودم نبود که در ایران قولش را به چند نفر دادم و مگر خیابان انقلاب نیست که می شود هر نوع پایان نامه ای را از 5 هزار تا دویست هزار تومان خرید؟

و چقدر بازتر هم شد دهانم که دیدم در یک روز خوش بهاری به جای استاد، جوانکی از شرکت اینتل (بله! خود خود اینتل!) به دعوت از او آمد و درس گفت و آنچنان ما را با آخرین تکنولوژی روز آشنا کرد که ماندم مگر همین Z80 و 8085 چه مشکلی دارند که موضوع درس سالیان سال دانشگاه ها باشند؟

نمی دانم اشک شوق بود یا درد جر خوردن دهان، آن روز که کنفرانس جهانی امنیت شبکه در لندن برگزار شد و کلاس ما در حاشیه همان کنفرانس برگزار شد و دیدیم مخترعان الگوریتمهای خفن را از نزدیک و چه موجودات معمولی ای بودند! مثل خودمان، از گوشت و پوست و دهان!

دهانم هنوز هم بازتر می شود وقتی که می بینم این قیمت های لعنتی گرانتر و گرانتر نمی شوند و  دیگر مجبور نیستم مثل ایران مصرف چند ماه را گوشت و آذوقه انبار کنم و هر وقت که دوست داشته باشم می توان بروم و به قیمت ماه قبل از فروشگاه بخرم و همیشه تازه بخورم. حتی دهانم تاب آن را ندارد که شیری را - هر روز - بخورد که برایش از 5 صبح صف نکشیده ام و با مردم در صف نجگیده ام. اصلا بخش بزرگی از باز ماندن دهان من به دلیل همین صف است که این خلایق فرنگستان فکر می کنند باید ردیفی یک نفره باشد و هر صفی که می بندند تا آخر همانطور یک ردیفه پیش می رود. تعجبم از این است که ما سالها تمرین صف کرده ایم ولی به اندازه اینها که گهگاه در صف می بینیشان نیاموخته ایم.

و آخر آنکه گویا این دهان بسته شدنی نیست. افسانه ها شنیده بودیم از خشکی و نجوشیدن این انگلیسی ها و نابود شدن مهربانی در فرنگ و دهانک بدبخت را تصور کنید که صبح ها از مرد همسایه صبح به خیر می شنود، در پارک پیرمردی که دارد با سگش بازی می کند روز خوش می گوید و صاحبخانه که گفته بود تا دوچرخه بخری می توانی از دوچرخه من استفاده کنی، و نه یک نفر، نه دو نفر که بسیاری وقتی که می بینند بار سنگینی جابجا می کند به او پیشنهاد کمک می دهند. 

دهانم باز مانده و باز تر هم می شود و از من انتظار نوشتن زیادی نداشته باشید تا آن وقت که اندکی عادت کنم به آن که بشرم و همه اینها حق من است و همه اینها اینقدر ساده هستند که به آسانی می توانستم در مملکت خودم هم داشته باشم ولی دهانم باز مانده که چرا نداشتم و چرا نداشتم و چرا نداشتم....


فرازهایی از زندگی


منتور بزرگ: برشت می فرماید: از دست من کار زیادی بر نیامد، اما بی من، صاحب قدرتان آرامیده تر بودند.

منتور حقیر: سیاست پدر و مادر ندارد

استاد راهنمای خجالتی: شماها هنوز جوونید!!!

تاکسی دهه شصت: بحث 30 یا 30 ممنوع

اینترنت دهه هشتاد: مشترک گرامی....

4WD: اهووی! شما با هم چه نسبتی دارید؟

صدا و سیما: کوچولو، چشمات ضعیف میشن، برو عقب، عقب، عقبتر...

معلم ادبیات: مهر کردند و لبانش دوختند...


خواننده وبلاگ: وبلاگ خوبی داری، به من هم سر بزن...


باکو

ماهی پیش بالاخره امام رضا طلبید و موفق شدم بعد از مدتها پایی از این مملکت بیرون بگذارم!!!

Baku

این بار البته سفر به قصد ثبت نام در امتحان ielts بود که اگر عمری باقی ماند درباره آن هم باید بگویم. مخصوصاً این حکایت غریب که ثبت نامش در ایران چه عمل دلهره آور و ترسناکی است! و چرا خیلی ها مثل من ترجیح می دهند برای ثبت نام به یکی از کشور های اطراف بروند تا اینکه از طریق وزارت علوم اقدام کنند.

باکو پایتخت کشور سرسبز و ساحلی آذربایجان است. شهری به شدت زیبا چه از نظر طبیعت و چه از نظر بناهای تاریخی.

زبان مردمش عموماً ترکی (تقریباً مشابه آنچه در مناطق شمال غربی صحبت می شود) است. زبان روسی هم در طبقه ای خاص از ازمابهتران صحبت می شود.
تا پیش از ورود به این کشور تصور من این بود که همه مردم دنیا (به جز ایران!) می توانند انگلیسی صحبت کنند و بنابراین در هیچ کجا مشکلی برای ارتباط ندارم - زهی خیال باطل! بجز یک پسر دبیرستانی که آن هم رشته اصلی اش زبان فرانسه بود و کارمندان مرکز فرهنگی انگلیس، با احدالناسی موفق نشدم به زبان بین المللی صحبت کنم! تنها شانس من دوست همراهی بود که ترکی تبریزی می دانست و با تکیه بر معلومات او سفرمان به خاطره ای خوش تبدیل شد.

باکو شهری است با غنای تاریخی بالا و برخلاف بعضیها، کاملاً هوای مکانهای تاریخی خودشان را دارند و مرتباً در حال مراقبت و مواظبت از آنها هستند. بخشی از شهر که قدیمی تر از دیگر جاها است (موسوم به ایچری شری) از بقیه اعیان نشین تر و زیباتر و البته تاریخی تر هم هست. ورود به آنجا شما را وارد حال و هوایی می کند که اصلاً وصف پذیر نیست. مخلوطی از حس و حال ادبیات قرن هفتمی با اندکی مایه فیلمهای روسی و جنگ جهانی و کمی هم اسانس رمانهای داستایوفسکی و دیگر نویسندگان علیه رحمه!

مواد خوراکی بسیار ارزان و فراوان و خوشمزه. من که خودم را کشتم از بس خوردم! حمل نقل عمومی هم زیاد و دم دست. تاکسی گران. هتل گرانتر اما مثل شمال خودمان امکان کرایه ویلا هست که ارزانتر از هتل تمام می شود.

اگر رفتید و لب دریایش را ندیدید امیدوارم شیر مادرتان حلالتان نشود! من که تازه فهمیدم لب دریا یعنی چه. (فکر بد نکنید در مورد زیبایی اش صحبت می کنم!) نه ساحل جنوبی خزر با آن قابل مقایسه است نه ساحل جنوبی خلیج در دوبی. مردم باکو مردمی هستند که می فهمند "زیبا" یعنی چه و تزئین عاشقانه یک ساحل این طور که معلوم است فقط از آنها بر می آید و بس.

رفتن را به صورت زمینی توصیه می کنم. مرز آستارا انتخاب خوبی است. این طوری می توانید تا رسیدن به باکو شهرهای کوچکتر و روستاهای بهشتی این کشور را ببینید. مطمئن باشید معنای تازه ای از بهشت دستگیرتان می شود.

شاید تنها نکته منفی این کشور پلیس آن باشد که اساساً رشوه بگیر خلق شده اند. توصیه یک محلی: "هر چه گفتند بدهید، که دردسر نیافتید!" البته خود من بجز در مرز با موردی از رشوه گیری برخورد نکردم. آن هم البته دو سه هزار تومان بیشتر برایم آب نخورد. شاید هم خوش شانس بوده ام. نه منه م!

نتیجه گیری: اگر روحتان برای زیبایی پر می کشد، سفری به یاد ماندنی خواهد بود. خرج زیادی هم ندارد. برای من چهار پنج روز اقامت ۲۰۰ هزار تومان بیشتر خرج نداشت. چیزی است که می ارزد.

پی نوشت: در راستا مهاجرت ابوعلی سینا به قطر، مولوی به ترکیه، و دیگر دانشمندان، منتظر اعلام خبر مهاجرت نظامی هم به آذربایجان باشید!

 

هفت ستون یا چهار زندان؟

در دنباله مشکل ادبی! که برای من پیش آمده بود رفتم و رفتم تا رسیدم به لرد بایرون و شعر زندانی شیلون او که می فرماید:

There are seven pillars of Gothic mould
In Chillon's dungeons deep and old
There are seven columns, massy and grey
Dim with a dull imprison'd ray

و از سه زندانی می گوید که خود هم یکی از آنهاست و به ستونها زنجیر شده اند:

 Three were in a dungeon cast
Of whom this wreck is left the last

و حالا می فرمایند که شعر کیفر (در اینجا چهار زندان است) از شاملو با توجه به این شعر باز سرایی شده است؟؟!!

دوستان ادبیات شناس و شاملو پرور ممکن است این کمترین را از جهل و ظلمت در آورند که ممکن است چنین چیز بی ربطی مرتبط باشد!؟

 

آن سرود کهن

همکنون نیازمند یاری ادبی شما هستم.

دوستان! بنده برخورد عجیبی داشتم با یک چکامه (ballad) از ساموئل تایلور کلریج با عنوان The Rime of Ancient Mariner یا سرود دریانورد کهن. این عنوان سریعاً بخشی از شعر مسافر سهراب را به ذهنم آورد (هنوز در سفرم. خیال می کنم در آبهای جهان قایقی است و من مسافر قایق، هزاران سال است سرود زنده دریانوردان کهن را به گوش روزنه های فصول می خوانم...)

می خواستم بدانم کسی از دوستان راجع به ارتباط احتمالی این دو چیزی شنیده یا خوانده است؟

لطفاً از تاریخ درس نگیرید!

مرحوم مغفور لئوناردو داوینچی به کمک یکی از عادتهای خوبش تأثیر بزرگی بر تاریخ شناسی دوران خودش گذاشت. ایشان در طول دوران زندگی، تمام مخارج روزانه را یک به یک و با دقت در دفتری ثبت می کردند. در نتیجه الان تاریخ شناسان می توانند با اطمینان صد در صد بگویند روش زندگی مردم آن دوران و خورد و خوراک و پوشش هایشان چه بوده و مثلاً یک من ماست چقدر کره داشته و چند تومان(!) بوده است.
مرحومان مغفوران پدران خدا بیامرزان ما در دوران هخامنشی هم همین کار را کرده اند و روی گل ثبت کرده اند که به فلانی چقدر حقوق دادیم و فلانی چه کار کرد و فلان زن باردار چه خورد و بعد که این گلها در کاخ ها گذاشته شد، عدو سبب خیر گشت و در آتش سوزی های اسکندری اسناد پخته شدند و ماندند تا به امروز که تاریخ شناسان توانستند بگویند ماست پر چرب هخامنشی چقدر تومان کره می داشته.
بر همین روال این بنده بی مقدار تصمیم گرفتم که از ابتدای زندگی زناشویی تمام مخارج را روزانه بنویسم تا بشود بار مسئولیت زندگی مشترک را بر اساس اعداد و ارقام ریاضی و پیش بینی های آماری و علمی حمل کرد و کتره ای به آب نزد. تازه چه بسا این ارقام به آیندگان رسید و کلی هم آنها کیفور شدند (وسعت نظر را حال می کنید جان من!)

اما! چشمتان روز بد نبیند! دیروز تصمیم گرفتم بر اساس همین ارقام میزان تورم را با مقایسه دو ماه مشابه (مرداد) در امسال و سال گذشته به دست بیاورم. قریب به هفتاد بار محاسبه کردم. به فرمول شک کردم. محتویات سبد خانوار را کم و زیاد کردم ولی نتیجه همان بود که بود!

در نتیجه محاسبات به رقم باور نکردنی تورم 40 درصد رسیدم!!! که البته با تقریب خوبی همان 14 درصد بانک مرکزی خودمان می شود!!

به قول یه آقاهه: نفت نخواستیم. سفره مان را پس بدهید!

پی نوشت: البته فراموش نکنیم که امسال دو بار جهش قیمت داشتیم. یکی مطابق معمول در اول سال، یکی هم بعد از سهمیه بندی بنزین!!!