آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

برای تو

در لحظه تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو ، مرا

مانند نســـیم میپـــــرم بی پر و بال

 

                                           محمدرضا شفیعی کدکنی

آخر سال

روزای آخر سال ، با همه شلوغی و کمبود وقتش ، فرصت خوبیه برای مرور گذشته و برنامه ریزی برای آینده. برای تصمیم گیری جهت بهتر شدن و زندگی بهتری داشتن. برای منم این روزا فرصتیه برای یادآوری کارائی که میخواستم انجام بدم ولی پشت گوش انداختمشون. امیدوارم سال جدید سال رسیدن به خوبی و شادی باشه.

 باید همت کرد.

                                     ******************************

کنار سبو ، سبزه عید و سین های دیگر

چه می شد گرت بود سین سرودی ؟

که هفتاد سین ، گر تو را هست و آن نه

همان هیمه خشک پاری که بودی

 

کنار سبو سبزه عید و سین های دیگر

بدین عذر لنگت چه کوشی که گوئی :

سرود من اینجا ،

                     نسیمی است

                     که از بند رختی گذر میکند روی بامی

و می داند آنجا

در آن جامه ها هیچ جان و دلی نیست

که از نام و پیغام او شاد گردند ؛ و

                                             آهسته مویی :

چه شعر و سرودی ؟ چه گفت و شنودی ؟

 

در آن سوی این هستی هیمه وار تو گیتی

بر آئین آئینه وارش

سروده است و بر نغمه خود فزوده است

چه هوهوی باران ، چه هیهای رودی .

 

ولی تو

همانی که پارینه بودی

نه شعری شکفتت

نه بر منظری تازه چشمی گشودی .

 

در این آبی آبی آفتابی

کنار سبو ، سبزه عید و سین های دیگر

چه می شد گرت بود سین سرودی ؟

 

                                        << محمدرضا شفیعی کدکنی >>

فجر

گفتند ز فجر ظلم و زور آخر شد

دوران سیاه زندگانی سر شد

گفتیم دروغ است . دروغ است دروغ

بد بود کنون ز قبل هم بدتر شد

آغاز

<< همه انسانها در لحظاتی از زندگیشان خود را تنها احساس می کنند ، و تنها هم هستند.
انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است .
طبیعت او میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد. انسان ‏خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است.
بنابراین آنگاه که او از خویشتن آگاه است ، از نبود آن دیگری ، یعنی از تنهائیش هم آگاه است. ما همه نیروهایمان را به کارمیگیریم تا از بند تنهائی رها شویم. برای همین ، احساس تنهائی ما اهمیت و معنائی دوگانه دارد :
از سوئی آگاهی بر خویشتن است و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن .
به هنگام خروج از هزارتوی تنهائی به وصل ( که آسودن و شادی است ) به کمال و هماهنگی با دنیا می رسیم. >>

                                                                                   ( دیالکتیک تنهایی : اکتاویو پاز )

...شاید اگه قرار بود یه وبلاگ انفرادی داشته باشم ، اسمشو میگذاشتم « پس ازسکوت » . من ، سالها سکوت و تنهائی  رو تجربه کردم ؛ شاید حرفی برای گفتن نبوده ، یا گوشی برای شنیدن ( یا من از "رو شدن" خودم  واهمه داشتم و ترس از تنها موندن ، باعث این تنهائی شده ) . بعید می دونم تو وبلاگ نویسی موفق بشم. اما امتحان کردنش ضرر نداره. حتما دوستانم کمکم می کنند.