آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

طرح

چشمهایم را میبندم

دنیا زیباتر می شود.

کمی پنبه لازم دارم،

 

گوشهایم هنوز می شنوند.

آخر کار

در اولین روز کار:

- چون در اداره میز اضافه ای برای من نبود، یک فوق دیپلم کامپیوتر را به اداره ی دیگر منتقل کردند تا میزش به من برسد.

- یک مودم Rockwell (از همان ها که اندازه ی در اتوبوس است) نصب کردم و چند تا کاغذ مچاله شده را از پرینتر Deskjet بیرون کشیدم.

- شب در اتاق یک مسافرخانه، به سختی جایی را پیدا کردم که در صورت افتادن پنکه ی سقفی، کمترین آسیب را ببینم و قبل از خواب فوق لیسانس هایی را شمردم که از روی میزم می پریدند.

- این کافی نت های شهر  غریب، از نوستالژی خفه ات می کند.

Dance of colors

     نمی دانم چیزی در مورد جکسون پولاک شنیده اید یا نه؛ نقاشی که این هنر را متحول کرد. او معتقد بود که رنگ ها باید در بوم آزادانه رها شوند و به اصطلاح خودش زندگی کنند. نمونه ای از آثارش را می توانید اینجا ببینید.

     کسانی که نقاسی کردن او را از نزدیک دیده اند، از حرکات عجیب او در هنگام کار صحبت می کنند. او گاهی خود را به روی بوم می انداخت و گاهی روی آن می دوید. تعداد زیادی سعی کردند با تقلید از او طرح هایی بکشند و به عنوان آثار او به قیمتی بالایی بفروشند. اما در سال پیش یک ریاضی-فیزیکدان نشان داد که نوع خاصی از هندسه ی فراکتال در آثار پولاک وجود دارد و از این طریق می توان تابلوهای بدل را پیدا کرد!! او فقط ۴۴ سال زنده ماند تا بیشتر از این نقاشان رئالیست را آزار ندهد.

دیدن این فلش هم خالی از لطف نیست.

نوستالژی کمیک گونه

یادم می آید بچه تر که بودم (که هنوز البته بزرگ نشده ام) در یک کتابخانه عمومی کهنه وسط یک پارک درندشت (واردش که می شدی رابینسون کروزوئه ای بودی برای خودت از فرط سر به فلک کشیدگی درختها و در هم پیچیدگی علفها) کتابی پیدا کردم به نام «قصه های من بابام». یک کتاب مصور (کمیک) که بدجور مرا جذب کرد٬ با پدری سبیلو و کچل و مهربان و با بچه ای ریزنقش و تخس و با مزه. کتاب را خواندم و داستان ها در لایه های دور خاطراتم ماند. دیروز خیلی تصادفی در Search گوگل عکسی دیدم بی نهایت آشنا و همه بوهای کتابهای پوسیده و علفهای تر آن کتابخانه و کاجهای بلند بالای پارک درندشت در مشامم پیچید...

قصه های من و بابام آلمانی است با عنوان Vater und sohn  (این سایت اصلی). نوشته Erich Ohser که به خاطر کشیدن کاریکاتور از هیتلر محکوم به اعدام شد اما قبلش خودش خودکشی کرد. او نقاشی های این کتاب را برای برقراری ارتباط با پسر خردسال و بی مادرش کشیده است. کتاب را در ایران ایرج جهانشاهی قاجار ترجمه می کند. البته ترجمه که چه عرض کنم! اساساً دلیلی که اریش ازر با تصویر کار می کرده این بوده که داستانگویی بلد نبود! به نقل از خبرگزاری میراث فرهنگی ایرج جهانشایی بر اساس نقاشیها، خودش دست به تدوین داستانها می زند. کمی از امانت داری به دور است اما آن وقتها به دل من و خیلی از بچه ها نشست.

نمونه هایی از داستانها را از http://www.jazirehdanesh.com/find.php?a=8.122.397.fa می توانید بخوانید.

 

پای چپ

در جایی خواندم: طبق آداب و رسوم ژاپنی، می گویند وقتی وارد Dojo (زمین تمرین ورزش های رزمی) می شوی باید اول پای چپ را به داخل آن بگذاری. چون چپ طرف قلب است و تو باید نسبت به زمینی که در آن پا می گذاری احساس عشق و علاقه داشته باشی. وقتی هم که تمرین تمام می شود دو بار باید به زمینی که از آن چیزی فرا گرفته ای ادای احترام کنی. یک بار هنگام خروج از Dojo و بار دوم هنگام خروج از در سالنی که Dojo در آن قرار دارد

بله! می دونم شما هم دارید به همون چیزی فکر می کنید که من فکر می کنم!!!