آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

اگر دیر آمدم، مشغول بودم

برخیز و بتا بیا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب، تا به هم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما


************************

پ. ن: منم به سوالات نادر جواب دادم.اینم دوبیت مورد علاقمه. و البته:  اگر دیر آمدم مشغول بودم/ اسیر ثبت و ضبط پول بودم.

جوابهایی برای اکنون !

1- بزرگترین ترس زندگی شما چیست ؟

نادر  ( مرگ ) - محسن (بی پولی) - شایان (مرگ بیهوده) - منصور (ترس از هر موضوعی که دلیل علمی آن مشخص نیست) - امین (تنهایی


2- اگه 24 ساعت نامرئی می شدی چکار می کردی ؟

نادر  ( هیچی،روزمره گی ) - محسن (دزدی) - شایان (بغل کردن دخترهای زشت که کسی رو ندارن بغلشون کنه!) - منصور (آخر اون روز من میلیاردر بودم) - امین (پیش کسی باشم که احساس واقعی شو نمیدونم)


3- اگر غول چراغ جادو یک آرزوی 5-10 حرفی تو را برآورده می کرد ، اون چی بود ؟

نادر  ( یه آدم ) - محسن (ایران آزاد) - شایان (همه زبانها) - منصور (سفر به تمام نقاط زمین) - امین (یک زندگی آروم)


4- کارتون مورد علاقه دوران کودکی ؟

نادر  ( زیاد هستن ، هنوزم دوستشون دارم  ) - محسن (بچه های آلپ) - شایان (سندباد) - منصور (لیست بلند بالایی میشه) - امین (چوبین)


5- یک بیت شعر که خیلی دوست داری ؟

نادر  ( .... ) - محسن (حسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت/ آری به اتفاق،جهان می توان گرفت) - شایان (یکی نغز بازی کند روزگار/که بنشاندت پیش آموزگار) - منصور (خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر) - امین (ای کاش عشق را زبان سخن بود)


6- اگر با تونل زمان به یک روز از گذشته خودت می تونستی برگردی ، به کدوم روز برمی گشتی ؟

نادر  ( روز تولدم ) - محسن (اون روزی که شبش خیلی خوش گذشت!) - شایان (به هیچ وجه برنمی گشتم، همه سوء پیشنه است!) - منصور (حوصله دوباره رفتن این مسیر طولانی رو ندارم؛ انسان با اشتباهاتش تعریف میشه) - امین (نمایشگاه کتاب سال 84)


7- چه رنگی هستی ؟

نادر  ( بی رنگ ) - محسن (همین رنگی) - شایان (خاکستری شاد!) - منصور (آبی) - امین (سیاه)


8- اگر از ایران مهاجرت کنی کدام کشور را انتخاب می کنی ؟

نادر  ( سو ئیس ) - محسن (فرانسه-کانادا) - شایان (انگلند) - منصور (فرانسه - ایتالیا) - امین (کانادا)


9- بهترین اس ام اس-ی که دریافت کردی ؟

نادر  ( کسی برا ما اس ام اس نمی فرسته ) - محسن (دوست دارم) - شایان (:*) - منصور ( ) - امین ()


10- اگر قرار باشد که سه نفر را امشب به مهمانی  دعوت کنی چه کسانی هستند ؟

نادر  ( همون جمع دوران دانشجویی، 3 تا شد؟  ) - محسن (سه تا پایه برای نوش و کام و شلم) - شایان (همون جمع دانشجویی، اونایی که از سهمیه سه تای نادر بیشتر باشن) - منصور (بقیه جمع دانشجویی که خارج از سهمیه نادر و شایان هستند) - امین (3 تا پایه شلم)


11 - اگر بفهمی 24 ساعت بیشتر زنده نیستی چکار می کنی ؟

نادر  (نمیرم سر کار تا ظهر می خوابم. بعد هم یه زنگ میزنم به همه کسایی که دوست اشون دارم ) -

محسن (با جیگرم میرم ددر) - شایان (شراب ، چند ساعت رقص، بعد می رم موزه بریتانیا بین تابلوهای نقاشی می میرم) - منصور (میرم کنار دریا برای دیدن غروب آفتاب) - امین (میرم پیش کسی که دوسش دارم و به کسانی که ازم دلخورن زنگ میزنم)


12- سه خصوصیت بدی که داری ؟

نادر  (نبود ، چون اصرار میکنی خودت بگو ؟ ناراحت هم نمیشم . مطمئن ) - محسن (فراموشکاری-سهل انگاری-عدم تمرکز) - شایان (عمراً نگم) - منصور (هیچی! الان یکیشو فهمیدین) - امین (اعتماد-صداقت(حماقت)-ترس از تغییر)


13- خودت رو شبیه کدوم میوه می دانی ؟

نادر  ( نارگیل ) - محسن (گلابی) - شایان (انگوری که مزه سیب بده) - منصور (پرتقال) - امین (سیب)


* یه بازی وبلاگی دیدم . گفتم ماهم تغییر یافته و تعدیل شده اش رو انجام بدیم . اگه سوالی خواستین اضافه کنین . (با محسن و شایان و امین و منصور بودم )

* باقی دوستان هم اگه دوست داشتن تو کامنت ها جواب بدن یا وبلاگ خودشون .  

* رنگ متفاوت بنابر اصل زی زی است ، نه به خاطز تفاوت با بقیه ! (امین)


میرسونمت


یک شب که باران شدیدی می بارید، پرویز شاپور از شاملو پرسید: چرا اینقدر عجله داری؟
شاملو گفت: می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم
پرویز شاپور گفت: من میرسونمت
شاملو پرسید: مگه ماشین داری؟
شاپور گفت: نه! اما چتر دارم ...!
----------------------------------------------------------

یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت: من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم
اخوان جواب داد: من پولم کجا بود؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند
نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد
اخوان گفت این پول چیه؟ تو که پول نداشتی
نصرت رحمانی گفت: از دم در، پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم. چون بیش از سی تومن لازم نداشتم؛ بگیر؛ این بیست تومن هم بقیه پولت! ضمنا این خودکار هم توی پالتوت بود ...
----------------------------------------------------------

این روزا

دنیای این روزای من ، دنیای چرخ و فلک-ه  

با گردیدن دور خودم   

                        بازی عمرُ به سر می برم . 


 *چخوف در هاملت مسکوی می گوید : اوه ، یک تکه سیم تلفن پیدا کن و خودت را به اولین تیر تلگراف دار بزن! تنها چاره ای که داری همین است .

این فیزیک عجیب

عرضم خدمت دوستان که یک سوالهایی در زندگی هست که مثل خوره مغز رو در انزوا می خورد. 


از موضوعی مثل فلسفه یا مذهب انتظار می رود حرفهای مبهم بزند و باقی را بگذارد به حساب ایمان مخاطب که قبولشان کند ولی از علومی مانند فیزیک دیگر این انتظار نیست. بر حسب قاعده فیزیک باید مطلق باشد و کـ...شعر تحویل آدمیزاد ندهد. دریغا که با بعضی چیزها به شکلی برخورد کرده که آدم اعتمادش را کلاً به همه چیز از دست می دهد.


به عنوان مثال، سه پرسش از سوالهایی که در دوران تحصیل به آنها برخورد کردم و هرگز جواب داده نشدند (و حتی با تمسخر معلم های فیزیک هم روبرو شدم) اینجا می آورم، به امید این که کسی ببیند و ما را از سیاهی و نادانی در آورد:


1- وقتی جسمی را بالای تپه می بریم در آن انرژی پتانسیل ذخیره می شود که با پایین آمدنش به انرژی جنبشی تبدیل می شود.

پرسش: یعنی چه که ذخیره می شود؟ کجایش ذخیره می شود؟ مگر باتری دارد؟ بین اتمهایش ذخیره می شود؟ توی جیبش ذخیره می شود؟ حساب پس انداز دارد؟ یعنی چه بالاخره؟


2- برای هر عمل عکس العملی است مساوی با آن و در خلاف جهت آن.

پرسش: اونوقت یعنی چرا؟ چرا طور دیگری نیست؟ مثلاً عکس العملی دوبرابر آن اما در جهت 45 درجه؟


3- اجسام تمایل دارند حالت اولیه خود را حفظ کنند. یعنی اگر در حالت سکون هستند، در همان حالت بمانند و وغیره...

پرسش: منظورتان چیست که «تمایل» دارند؟ مگر آدمیزاد هستند که تمایل داشته باشند یا نه؟ مگر اجسام عشق و حال دارند؟ فرض کنیم جسمی داشته باشیم که بعضی روزها تمایل به تغییر داشته باشد، بعضی روزها تمایل به حفظ. چرا همچون چیزی نداریم؟


ببخشید که خیلی به موضوع وبلاگ مربوط نبود، اما سر دلم گیر کرده بود این سوالها.