به همه چیز این قضایای ترک و آذری گیر دادیم الا مانا نیستانی بیچاره که الکی اسیر شد. از طرفداران پروپا قرص آتش جام هم می خواهیم اگر چیزی به ذهنتان می رسد برای آزادی این هاشورزن افراطی یک طوری خبرمان کنید. لااقل لینک بدهید به سایت http://freemana.blogfa.com/ که برای تلاش برای آزادی او درست شده.

پی نوشت: اُه کا! تو الان با بزرگترین شاهکار اینستالیشن که از اعماق وجودم اکسپرسیون شده روبرو می شی!
(http://www.haditoons.com/site_files/ka1.jpg)
بنده جزء معدود شهروندان ایرانی هستم که از این چند روز تعطیلی استفاده نکرده و به نقاط خوش آب و هوا نرفته ام. از طرفی جزء معدود شهروندان ایرانی هستم که در شهر خودمان هستم و برای امام عزاداری نمی کنم! پس یک کمی عرایض از خودم در می کنم بدون اینکه امیدوار باشم در مملکت کسی پای اینترنت باشد و صدای من را بشنود!!!
اساساْ گفته اند انقلاب فرزندان خودش را می خورد. حالا فکرش را بکنید چه باحال می شود اگر انقلابی رهبران خودش را هم بخورد!
شنیده ایم (راست و دروغش گردن کسانی که می گویند) آیت الله مصباح در شرف ورود به خبرگان هستند و ایشان بعداْ در شرف ورود به رهبری قرار می گیرند و شنیده ایم که به شدت با نظریات امام خمینی هم مخالف می باشند!!!!!!!!!!!
من اخیراْ درس خارج فقه را شروع کرده ام. کسی سوالی نداره؟؟ 
پی نوشت/بعدالتحریر/PS : به یکی گفتند چه شد که معتاد شدی، گفت: والا ما با بروبچ پایه شدیم روزای تعطیل یه پکی به سیگار بزنیم. زد و امام مرد و چند هفته تعطیل شد!!!
آقا (خانم!) ما بدجوری نستالژی گرفتیم. از صبح تا حالا مشغول جستجو در باره انیمیشنهای کلاسیک زمان بچگی بودم و گیج گیجم. کلی تیتراژ آغازین از این کارتونها گرفتم که باعث شد کلی هم بخندم. در واقع سانسورهایی که در بچگی به خورد ما می دادند را تماشا می کردم.
در واقع به شش سبک سر ما را گول می مالیدند:
- اول آواز تیتراژها را سانسور و صرفاً از باند آهنگ استفاده می کردند. در مواردی که امکان جدا کردن باندها نبود کلاً از یک آهنگ دیگر استفاده می کردند.
-دوم نوشته های لاتین را از تیتراژ حذف می کردند (که خدایی ناکرده بچه ها فکر نکنند این کاتونها خارجی است!!!)
- سوم ماچ و بوسه و امثالهم را.
- چهارم دوست پسر و دوست دخترها را برادر و خواهر اعلام می کردند (شاهکارش که در سریال دو قلوها بود. اصلاً دو قلو نبودند. می توانم ثابت کنم)
- پنجم بازی کردن ورق / خوردن عرق (در مورد دکتر دیتون در لوسیمین که دائم الخمر بود٬ دکتری که قیم بلفی در لیلیبیت ها بود٬ عموی مارکوپولو!)
- و بالاخره ملایم ترینش که اسمها را ایرانی می کردند.
در باره تعویض اسمها باید اعلام کنم در تحقیقات عمیقم! متوجه شدم اسم حنا دختری در مزرعه Katri بوده٬ اسم پسر شجاع Don Chuck و پدرش Don Aristotle بوده. اسم خانم کوچولو Lala و خرگوشه Mimi (ظاهراً بین این دوتا برای به دست آوردن عشق پسر شجاع رقابتی هم بوده که البته نتیجه اش معلوم است!) خرس مهربون هم Daigo نام داشته است. (پیدا کردن اسم شیپورچی به مسابقه گذاشته می شود!!!)




ابراهیم نبوی در کتاب ستون پنجم می فرماید: سانسور٬ پنهان کردن مسائل از کسانی است که آن چیزها را می دانند. من اضافه می کنم یا یک روزی می فهمند.
![]()
نام:
تشریفات ساده (A Pure Formality)مردی در یک شب طوفانی٬ خود را از میان جنگل به اداره پلیس می رساند. پلیس در مورد قتلی که در همان شب اتفاق افتاده٬ به او مشکوک شده و از او بازجویی می کند. بازپرس در خلال بازجویی متوجه می شود که او نویسنده ی معروف و مورد علاقه اش اونوف است و به همین دلیل از سخت گیری نسبت به او می کاهد. اونوف سعی می کند در یک فرصت مناسب فرار کند اما دوباره گرفتار می شود و بازجویی با شدت بیشتر ادامه پیدا می کند. اونوف همه چیز را تا یک ساعت قبل از جنایت به یاد دارد ولی در مورد جنایت فقط صحنه های مبهمی از ذهنش می گذرد. بازپرس به اونوف کمک می کند تا جنایت را به یاد بیاورد...
فیلم در ژانر جنایی٬ شروع می شود. جایی که بیننده با دیدن صحنه های مبهم و گذرا٬ درگیر جنایت انجام شده و چگونگی آن می گردد. با گذشت زمان شک ما -مانند بازپرس- به دروغ گویی اونوف بیشتر می شود(تناقض گویی اونوف٬ شستن خون از روی لباس در دستشویی اداره پلیس٬ فرار اونوف). اما ناگهان گونه ی فیلم تغییر کرده و در یک چهارم پایانی شاهد یک فیلم هنر/ ماوراء هستیم. اونوف خودکشی کرده و اداره پلیس برزخی است٬ برای یادآوری نحوه ی مرگ افراد و آماده سازی آنها برای مقصد بعدی.
بیشتر قوت فیلم٬ بر روی اجرای استادانه ی دیالوگهایی است که بین اونوف(ژرار دوپاردیو) و بازپرس(رومن پولانسکی) در جریان است. کارگردان(تورناتوره) بیشتر با فیلم های نئورئالیسم خود٬ شناخته شده است(مالنا٬ سینما پارادیزو) اما به خوبی از پس این فیلم چند گونه ای (رئالیسم / سورئالیسم) برآمده است. اگر از فیلم های حس ششم و دیگران لذت برده اید دیدن ای فیلم را از دست ندهید.
نان شراب را اگر خوانده باشید٬ اینیاتسیو سیلونه را می شناسید. پس پیشنهاد می کنم کتاب مستطاب (مکتب دیکتاتورها) را از همین نویسنده - حتماْ - حتماْ - حتماْ - حتماْ - بخوانید.
این کتاب به شرح مذاکرات دو نفر آمریکایی با فردی به نام تومازوی کلبی (خود نویسنده) می پردازد که می خواهند در آمریکا حکومت فاشیستی راه بیاندازند (
) و حالا تمایل دارند از تجربیات و دانش یک ایتالیایی استفاده کنند. با خواندن کتاب شرایط لازم برای تشکیل یک حکومت فاشیستی به اضافه ویژگیهای رهبرانشان به خوبی دستتان می آید و وقتی مثل من یک جزیره خریدید می توانید عین یک فاشیست اصیل در آن حکومت کنید!
کتاب را یک زمانی می توانستید به شکل PDF از www.khushe.ir بگیرید اما نمی دانم چطوری شد که کل این سایت دود شد و به هوا رفت. ممکن است هنوز کهنه فروشی ها کتاب را داشته باشند اما دنبال چاپ جدید عمراً نگردید. شرحی در مورد چرایی بسته شدن سایت خوشه را از omid.khushe.ir می توانید بخوانید اما من که سر در نیاوردم. به هر حال خوشحالم که تمام کتابهای آن را در یک اقدام انتحاری! Download کردم و الان روی هارد دارم.
در باره خود نویسنده http://www.govashir.com/ItalianWriters/archives/001416.html را پیشنهاد می کنم و بد نیست نگاهی هم به سیروس شاملو بیاندازید در http://www.sirus-shamlu.blogfa.com/84074.aspx در باره همین کتاب.
باقی همت خودتان را می طلبد و دیتابیس گوگل را!
گویا از این شب پری می بارد / با این صدای اذان / که از همه جای ایران / سیلی می زند مرا / گویا از این شب پری می بارد
بازار یهودیها / ادویه می فروشند / سم می خرم / امان از سوسکها
سیلی پنجه سرد بر گوش داغم / هی علی الصلاة / که گشنه ایم و نمی دانیم دیگر چه
آب از سرم گذشته / زیر آبشارم / اوراد بودا را با طنینش می خوانم
در بار های این شهر / بوی عرق می بارد و طعم گس شراب مانده / رانهایی که می چرخند و می چرخند و می چرخند / و ناگهان خشم...
یک هندی ثروتمند / یک هندی دیگر و آن هم / ثروتمند / دیگر فقیری نیست. / افسوس! / گاو هم خوردنی است.
با ترس٬ مهری در پاسپورت / باز هم بازار یهودیها / این بار من غریبه ام / موج کاشی ها به گریه ام می اندازد.
چشمان درخشان یک بت / به پرستشم می خواند. / ناگهان نگهبان موزه: / Temps plus de !
دیگر خواب می آید مرا / و این لحظه های سنگین / از سرم می پاشند / راحت٬ سبکبار / سفر آخرم: / ماهواره خاموش!