-
ورودیه
چهارشنبه 5 بهمن 1384 17:16
فکر می کنم به عنوان افتتاحیه٬ یه کم تند باشه ولی هر کی مشکل داشت می تونه به جای ردیف غزل کلمه [بَد] رو بذاره ... لعنت به زندگی و به این روزگار گُه لعنت به لحظه لحظهء این انتظار گُه در لابه لای نحسی پاییز گم شدیم در انزوای تلخ زمستان٬ بهار ... یک حقه بود سیب و بهشت و گناه و عشق یک نئشهء خیالی پروردگار ... اصلا کسی...
-
عجب مادری...
دوشنبه 3 بهمن 1384 15:56
این متن را از این وبلاگ پیدا کردم. باز هم نمی دانم کپی ریتش مال چه کسی است ولی امیدوارم خدا از این مادرها نصیب آدم نکنه!!! مادری برای دیدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست مادر بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی...
-
خوش خبری...
دوشنبه 3 بهمن 1384 14:00
یک غم خاصی هست که منصور از مردن مارلون براندو احساس می کنه. یک اندوه تلخی هم هست که من از چیزهای بی اهمیت دچارش می شم. دیروز یک روسپی چهارده ساله دیدم و پریروز شنیدم ایدزی های کرمانشاه به دلیل مداوای غلط دچار سل مزمن شده اند. شب اخبار گفت یک وانت در سیستان چپ کرده و ۳۲۰ کیلو ( ؟) مواد مخدری که بارش بوده (بارش...
-
کاین جلوه در محراب و منبر می کنند !
جمعه 30 دی 1384 01:11
حکومت ٬ جامعه ٬ مردم شبان ٬ طویله ٬ گوسفند ممتد و مداوم و دل انگیز ٬ آهنگی از پس هزاره ها یی غم انگیز ...
-
یک طرح
چهارشنبه 28 دی 1384 13:46
یک طرح از خانم رها طباطبایی٬ به نام « دو هفته تاخیر » البته اسمش خیلی مهم است! بالاخره دردی در دلش پیچید و پایین آمد. لباسش را پایین کشید و نگاه کرد. سرخی خون را که دید، قلبش آرام گرفت. زیر لب زمزمه کرد: این بار هم به خیر گذشت. مادر برای شام صدایش کرد.
-
شهر هرت
چهارشنبه 28 دی 1384 08:38
این مطلب را در چند وبلاگ مختلف دیدم٬ هیچکدام مرجع نداده بودند. نمی دانم کپی رایتش مال چه کسی است اما واقعاْ قشنگ گفته: *شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروحند و رنگ سیاه مستحب *شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگرو می شناسن *شهر هرت جایی است که همه بدن مگر اینکه خلافش ثابت بشه *شهر هرت جایی است که...
-
آغاز
سهشنبه 27 دی 1384 19:41
<< همه انسانها در لحظاتی از زندگیشان خود را تنها احساس می کنند ، و تنها هم هستند. انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است . طبیعت او میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد. انسان خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است. بنابراین آنگاه که او از خویشتن...
-
پیشگامها
دوشنبه 26 دی 1384 08:30
همیشه کسی هست که سرش را بر می گرداند و می پرسد چرا ؟ * توضیح فنی: اگر عکس را ندیدید، به گیرنده های خود دست نزنید. نمی دانم چرا بروبچ از BLOGSKY استفاده کرده اند؟ یک خورده زیادی با عکس مشکل دارد.
-
باغ خیال !
یکشنبه 25 دی 1384 23:28
به آن نگاه معصوم ات ایمان آورده ام ... به آن دو چشمان سیاه دل سوخته ات ... روح آسمانی ات هرگاه ... از باغ خیال ما گذشت ... لرزش لبانم ... زمزمه محبت تو بود ... چشمه جاری چشمانم ... به دریای پاکی و صداقتت پیوست.
-
بی تو !
شنبه 10 دی 1384 23:59
بی تو لبخندهای لبم گریه می کنند بی تو ، آرزوهایم پرسه می زنند : اندوه شب را بی تو دست افشانی می کنم . پیش چشمت ، اشک را مروارید می کنم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 دی 1384 15:53
رگبار یک مسلسل و دیگر تمام شد امشب دوباره خواب به چشمم حرام شد این شعر را که من نزدم نقش ٬ خود رسید مهمان به سفره دل من بی سلام شد یک دام دانه ! طوقی دانا رفوزه شد او زود تر نشست و گرفتار دام شد دیگر تو گل بگیر در زورخانه را لوطی - نه - پهلوان شما بی مرام شد پرتاب ممتد سنگی به سوی نور آری دوباره پنجره ای قتل عام شد...
-
یک بحث عظیم
شنبه 26 آذر 1384 14:27
یادم می یاد یکی از اون بحثهای چندین ساعته داشتیم در مورد وجود یا عدم وجود خدا (و من که طبق معمول اون روزها مثل یونانی ها به بیش از یک خدا٬ ده بیست نوع شیطان٬ هفتاد هشتاد هزار پری و میلیونها جن اعتقاد داشتم) بعد بحثمون رفت به سمت درست یا غلط بودن دین اسلام و مخصوصاْ وجود یا عدم وجود بهشت و دوزخ و بی مزه بودن وعده بهشت...
-
زمستان
دوشنبه 14 آذر 1384 02:49
به سمت عشق رفتی از غم نان سر درآوردی زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی تو مثل هیچکس بودی که مثل تو فراوان است سری بودی که روزی از گریبان سر درآوردی در این پسکوچههای پرسه ماندی تا مگر شاید دری بر تخته خورد و از خیابان سر درآوردی و میشد جنگلی انبوه باشی از خودت اما قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی توکّل شرط...
-
آغاز به کار!
یکشنبه 13 آذر 1384 12:12
ما قصد داریم فضای مجازی ایجاد کنیم که در آن همچنان چون گذشته در کنار هم نظرات و احساسات خود را منعکس کنیم و یاد شبهایی و روزهایی که در خوابگاه یا خانه های دانشجویی جمع می شدیم و بحث و گفتگو می کردیم را زنده کنیم . احتمالا ما فعلا چهار نفر خواهیم بود که هر کدام در یک شهر هستیم.