آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

درد وطن

ز اظهار درد ، درد مداوا نمی شود                       شیرین دهان به گفتن حلوا نمی شود

درمان نما ، نه درد با پا زمین زدن                       این بستری ز بستر خود پا نمی شود

می دانم ار که سرخط آزادگی ما                        با خون نشد نگاشته ، خوانا نمی شود 

باید چنین نمود و چنان کرد چاره جست              لیکن چه چاره ، با من تنها نمی شود 

تنها منم که گر نشود حکم قتل من :                  حاشا ! چنین معاهده امضا نمی شود 

گر سیل سیل خون ز در و دشت ملک هم           جاری شود ؟ معاهده اجرا نمی شود  

مرگی که سر زده ، به در خلق سرزند                 من دربدر پی وی و پیدا نمی شود 

ایرانی ار بسان اروپائیان نشد                            ایران زمین بسان اروپا نمی شود 

زحمت برای خود کش که خود به خود                  اسباب راحت تو مهیا نمی شود 

کم گو که کاوه کیست تو خود فکر خود نما            با نام مرده ، مملکت احیا نمی شود    

ضایع مساز رنج و دوای خود ای طبیب                 دردیست درد ما که مداوا نمی شود 

مرغی که آشیانه به گلشن گرفته است               او را دگر به بادیه ماوا نمی شود 

جانا فراز دیده ی عشقی است جای تو                هر جا مرو ، ترا همه جا ، جا نمی شود 

"میرزاده عشقی"

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟

برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد:

اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم.

اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.

یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند.

برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد.

نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید.. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم.

"برتراند راسل"  

 

* این متن خلاصه شده یک مقاله در نصور و ترجمه ابراهیم اسکافی است.

کیفر - سالروز تولد احمد شاملو 21 آذر

 

 در این‌جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان، یک تن، زن‌اش را در تبِ تاریکِ بهتانی به ضربِ دشنه‌یی کشته‌است.

از این مردان، یکی، در ظهرِ تابستانِ سوزان، نانِ فرزندانِ خود را، بر سرِ برزن، به خونِ نان‌فروشِ سختِ دندان گرد آغشته‌است.

از اینان، چند کس در خلوتِ یک روزِ باران‌ریز بر راهِ رباخواری نشسته‌اند
کسانی در سکوتِ کوچه از دیوارِ کوتاهی به رویِ بام جسته‌اند
کسانی نیم‌شب، در گورهایِ تازه، دندانِ طلایِ مرده‌گان را می‌شکسته‌اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته‌ام
من اما راه بر مردِ رباخواری نبسته‌ام
من اما نیمه‌هایِ شب ز بامی بر سرِ بامی نجسته‌ام.

در این‌جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردارِ زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌ِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد.

من اما، در زنان چیزی نمی‌یابم‌ ــ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش‌ــ
من اما، در دلِ کُهسارِ رویاهایِ خود، جز انعکاسِ سردِ آهنگِ صبورِ این علف‌هایِ بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، هم‌چو یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست...

جرم این است!
جرم این است!

خوش خیال کاغذی !

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های کاغذی
فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه‌های اشک کاشت.

                                                "عرفان نظرآهاری "

 منبع : نور و نار

سکوت !

گفتم : بهار

           خنده زد و گفت:

           ای دریغ

           دیگر بهار رفته نمی آید

گفتم:پرنده

           گفت:

           اینجا پرنده نیست!

           اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

 گفتم:درون چشم تو دیگر...؟

          گفت:

         دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست

                اینجا بجز سکوت سکوتی گزنده نیست! 

 

منبع :اندیشه های یک فکر

دلتنگی آدمی !

 دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به قطره اشکی نریخته می ماند.

سکوت!

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده!

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های به زبان نیامده.

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو!

و من! 

"احمد شاملو"