آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

به احترام تو !

جنازه ای شده ام روی دست ها مانده
نمی پذیردم انگار خاک وا مانده

حریر نیلی یکدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگی ام آی زیر پا مانده

بریده از همه چیز و کشیده از همه کس
مهم نبود از اول که مرده یا مانده...

جنازه ای شده ام راه می روم گاهی
میان خاطره هایی که از تو جا مانده

وطن که کوچهء بن بست نامرادی هاست
و خانه ای که در آن یک جهان عزا مانده

درست اگر که بگویم خرابه ای متروک
که توی آن نه غریبه نه آشنا مانده

به احترام تو شاید ادامه دارد این –
جنازه این تهیِ لنگ در هوا مانده

و زیر تودهء سنگین بغض خم شده ایم
دوباره عشق، تکانی به شانه هامان ده! 

فرهاد صفریان

دلق ارزق فام - سعدی

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ارزق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را

هرساعت ازنو قبله ای با بت پرستی میرسد

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچاره گی ، قطمیر مردم می شود

ماخولیای مهتری ، سگ می کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد

کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را

غافل مباش از عاقلی دریاب اگر صاحبدلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان باپای چوبین می چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل،منظور چشم ،آرام دل

نی نی ! دلارامش مخوان ،کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبرو عقل ازمن برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نماند عام را

باران اشکم می رود ،وز ابرم آتش می جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی!ملامت نشنود تا جان دراین سر میرود

صوفی ! گران جانی ببر ، ساقی! بیاور جام را

 

منبع : در باغ غزل سعدی

وداع می کنم

وداع می کنم
با تو
تویی که چشمانت همیشه با دلم سخن داشت
...
گلم
...
دلم
...
این روزها از همیشه بی قرارترم
مانند پاییز
که لحظه لحظه
باران را انتظار می کشد
...
ما نه خط های موازی بودیم
نه متقاطع
من و تو
فقط دو خط بی ریا بودیم
دو خط کم رنگ
شاید پر رنگ
...
خط های تو
همیشه خط های بی رنگ مرا
انتظار می کشید
...
و خط های ناموزون من
همیشه خط های عاشقانه تو را
انکار می کرد !
گلم
...
دلم
...
به همین اشک های گاه و بی گاه
من بد نبودم
ما هزار سال دیر آمدیم
و هزار سال دیرتر به هم رسیدیم
...
رویاهای خاک خورده عاشقانه من
متعلق به هزار سال پیش هست
و صداقت جاودانه تو ایضا
...
گلم
...
دلم
...
وداع می کنم
...
با تو
نه !
با دنیای عاشقانه خودم
...
وداع می کنم ...

* از سایت عاشقانه برداشت شده است .

آرزوهایی که حرام شدند !

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !
"شل سیلور استاین"

انتظار تو !

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
...

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !
...

قیصر ‌امین‌پور
 
*  نقل از عاشقانه

فردوسی و اهمیت شاهنامه

شاهنامه فردوسی هم از حیث کمیت هم از جهت کیفیت بزرگترین اثر ادبیات و نظم فارسی است، بلکه میتوان گفت یکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من همیشه در راه احتیاط قدم نمیزدم، میگفتم که شاهنامه معظمترین یادگار ادبی نوع بشر است

تاریخ ملی ایرانیان
نخستین منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احیا و ابقای تاریخ ملی ماست. هرچند جمع آوری این تاریخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها این بوده است که کتابی را که پیش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است ولیکن همین فقره کافیست که او را زنده کننده آثار گذشته ایرانیان بشمار آورد. چنانکه خود او این نکته را متوجه بوده و فرموده است: " عجم زنده کردم بدین پارسی " و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جریدهء روزگار ساخته می گوید
چون عیسی من این مردگان را تمام ـ سراسر همه زنده کردم بنام

ایرانی بی شاهنامه: چرخ چنبر
اگر فردوسی شاهنامه را نظم نکرده بود این روایات بحالت تاریخ بلعمی (ترجمه و تلخیص تاریخ محمدبن جریرطبری) و نظایر آن در میآمد که از صدهزار نفر یک نفر آنها را نخوانده بلکه ندیده است، و شکی نیست در اینکه اگر سخن دلنشین فردوسی نبود، وسیلهء ابقای تاریخ ایران همانا منحصر بکتب امثال مسعودی و حمزه بن حسن و ابوریحان میبود که همه بزبان عرب نوشته شده و اکثریت عظیم ایرانیها از فهم آن عاجزند. شاهنامه فردوسی از بدو امر نزد فارسی زبانان چنان دلچسب واقع شده که عموما فریفته آن گردیده اند. هرکس خواندن میتوانست، شاهنامه را میخواند و کسی که خواندن نمیدانست در مجالس شاهنامه خوانی برای شنیدن و تمتع یافتن از آن حاضر میشد. کمتر ایرانی بود که آن داستانها را نداند و اشعار شاهنامه را از بر نخواند و رجال احیا شدهء فردوسی را نشناسد. اگر این اوقات ازین قبیل مجالس نمی بینی و روایت آن اشعار را کمتر میشنوی، از آن است که شداید و بدبختیهای عصر اخیر محور زندگانی ما را بکلی منحرف ساخته و بقول معروف چرخ ما را چنبر کرده بود

وظیفه هر ایرانی
بعقیدهء من وظیفه هر ایرانی است که اولا خود با شاهنامه مانوس شود، ثانیا ابناء وطن را بموانست این کتاب ترغیب نماید و اسباب آن را فراهم آورد. مختصر، فردوسی قباله و سند نجابت ملت ایران را تنظیم فرموده، و همین کلمه مرا بی نیاز میکند از اینکه در توضیح مطلب و پافشاری در اثبات مقام فردوسی از این جهت بطول کلام بپردازم

وقایع تاریخی و اعتقاد به حقیقت
بی موقع نمیدانم که جواب این اعتراض را بدهم که: غالب روایاتی که فردوسی در شاهنامه نقل کرده، یا تمام عاری از حقیقت است یا مشوب بافسانه میباشد و درین صورت چگونه میتواند سند تاریخ ما محسوب شود؟ غافل نباید شد از اینکه مقصود از تاریخ چیست و فواید آن کدام است. البته در هررشته از تحقیقات و معلومات حقیقت باید وجهه و مقصود باشد و خلاف حقیقت مایهء گمراهی است. اما در این مورد مخصوص، مطابق واقع بودن یا نبودن قضایا منظور نظر نیست. همه اقوام و ملل متمدن مبادی تاریخشان مجهول و آمیخته بافسانه است و هراندازه سابقهء ورودشان بتمدن قدیمتر باشد این کیفیت در نزد آنها قویتر است، زیرا که در ازمنهء باستانی تحریر و تدوین کتب و رسائل شایع و رایج نبود، و وقایع و سوانحی که بر مردم وارد میشد فقط در حافظهء اشخاص نقش میگرفت و سینه به سینه از اسلاف باخلاف میرسید و ضعف حافظه یا قوت تخیل و غیرت و تعصب اشخاص، وقایع و قضایا را در ضمن انتقال روایات از متقدمین به متاخرین متبدل میساخت و کم کم بصورت افسانه در می آورد. خاصه اینکه طبایع مردم عموما بر این است که در باره اشخاص یا اموری که در ذهن ایشان تاثیر عمیق می بخشد افسانه سرایی میکنند، و بسا که بحقیقت آن افسانه ها معتقد و نسبت بآنها متعصب می شوند

مایه ی اتحاد: یادگار گذشته
حاصل اینکه تاریخ باستانی کلیهء اقوام و ملل بالضروره افسانه مانند است. هر قومی برای اینکه میان افراد و دسته های مختلف او اتفاق و اتحاد وهمدری و تعاون موجود باشد، جهت جامعه و مابه الاشتراک لازم دارد؛ و بهترین جهت جامعه در میان اقوام و ملل، اشتراک در یادگارهای گذشته است، اگر چه آن یادگارها حقیقت و واقعیت نداشته باشد. چه شرط اصلی آنست که مردم بحقیقت آنها معتقد باشند، و ایرانیان همواره معتقد بوده اند که پادشاهان عظیم الشان، مانند جمشید و فریدون و کیقباد و کیخسرو داشته و مردان نامی مانند کاوه و قارن و گیو و گودرز و رستم و اسفندیار میان ایشان بوده که جان و مال و عرض و ناموس اجدادشان را در مقابل دشمنان مشترک مانند ضحاک و افراسیاب وغیره محافظت نموده اند. به عبارت اخری، هر جماعتی که کاوه و رستم و گیو و بیژن و ایرج و منوچهر و کیخسرو و کیقباد و امثال آنان را از خود میدانستند، ایرانی محسوب بودند و این جهت جامعه، رشتهء اتصال و مایهء اتحاد قومیت و ملیت ایشان بوده است
"محمدعلی فروغی "


* به مناسبت اینکه من و امین شروع به شاهنامه خوانی کردیم . این نوشته را گذاشتم . البته از این وام گرفته شده است : http://www.ferdowsi.org