و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ راگاهی خوابهایی به سراغ بشر می آید و مکان و یا آدم های ناپیدای خاک گرفته ای را از عمق خاطرات دور و فراموش شده ی آدمی بیرون می کشد که مات و مبهوت برجای می مانی .
امروز یکی از این نوستالژی های خواب زده هم سری به ما زد . خواب را یادم نیست و ولی فردش را چرا . شاید چون سالهای بسیاری است که یادی از او از ذهن برنگذشته است به یادم ماند.
عبور از میان کوچه های کودکی و نوجوانی ، میان خاک و گلوله و هیاهو ، سیگار بهمن کوپنی و طعم شیرین بستنی یخی (آلاسکا) ، شب های بمباران و آژیر قرمز و با کفش خوابیدن ، تیرکمان سیمی و آخرین گنجشکی که فرو افتاد ، فوتبال با توپ پلاستیکی دو لایه ، هفت سنگ و سک سک زانوی خراشیده و مدال های مسی ، شمارش هر صبح تعداد گل های پیچک (لاو لاو) صورتی و بنفش ، عطر نان گرم و چای شیرین ، قامت استوار پدر و دل ناگرانی های مادر ، صدای شقایق و کوچه بن بست داریوش و مرداب گوگوش ، یکشنبه شب ها تلویزیون و ورزش و مردم ، مجله کیهان ورزشی و دنیای ورزش با عکس های رنگی اش ، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و قصه های مجید و تیستو سبزانگشتی ، مشق های فراوان عید و طعم کاهو و سکنجین ، کلاس های 40 -50 نفری و شلنگ دست ناظم ، ... .
روزگار تلخ و شیرین و هیجان زودتر بزرگ شدن و پاکی و سادگی که از دست می رفت . کاش بچه بودیم ! تکرار خواسته های عمر از دست رفته است . اگر باز برگردیم باز همین راه است ، همین دریغ و افسوس .
پانوشت :
"مهاتما گاندی - همه مردم برابرند"
نقل است در محفلی علمی در محضر یکی از علمای نجف فرعی فقهی مطرح می شود، طلاب و روحانیون بحث می کنند، در این میان روحانی جوانی از مریدان یکی از مراجع عالیقدر شیعه که با احترام تمام مراد خود را " حضرت آقا " خطاب می کرد،ورود به بحث کرده و می گوید : " حضرت آقا چنین می فرمایند ! " و عالم حاضر در مجلس بلا درنگ می گوید :" حضرت آقا غلط می فرماید ! " مرید- که " حضرت آقا " را می پرستید - بی هوش می شود! آب بر رویش می زنند و شانه هایش را می مالند تا به حال می آید، عالم از او می پرسد : نظر شما چه بود؟ مرید "حضرت آقا" می گوید: " نظر حضرت آقا چنین است" و عالم باز می گوید : " حضرت آقا غلط فرموده اند! " و مرید باز از حال می رود اما نه به آن شدت! او را به حال می آورند و برای بار سوم عالم می پرسد: چه فرمودید؟ و مرید آقا می گوید: " حضرت آقا چنین فرمودند!" و عالم ربانی برای بار سوم می گوید: " حضرت آقا غلط فرمودند ! " این بار روحانی جوان و مرید حضرت آقا از حال نمی رود و سرش را پایین می اندازد.عالم ربانی می فرماید : حال می توان به بحث و استدلال علمی پرداخت، آنگونه که شما " حضرت آقا " می گفتید، نه خود فکر می کردید و نه اجازه فکر به دیگران می دادید ، با یک جمله (" حضرت آقا " چنین فرمودند!) دهان همه را می بستید و مانع جریان و سریان فکر و اندیشه بودید، حال می توانید بدون تعصب، نظر خود و مراد خود را بیان کنید و نقد مخالف را بشنوید.
امروز (88/12/2) با روز جهانی زبان مادری همزمان است. می خواستم مطلبی به زبان کردی با لهجه مردمان کرمانشاه بنویسم . فهمیدم که در کمال تاسف هیچ گونه آشنایی با نوشتن به این زبان ندارم ، و افسوس می خورم که چرا در زمان دانش آموزی به ما در کنار آموزش زبان فارسی چند ساعتی در هفته ، زبان مادری امان را آموزش ندادند . تا هم اکنون همچو منی از نوشتن متنی ساده به زبان مادری ام ، اولین زبانی که یاد گرفتم و فرهنگ و آداب من به این زبان و با حرف زدن با آن بزرگ شده ام ، دربمانم و بسیاری از کلمات آن برایم مهجور و غیر قابل استفاده شده باشد و جایگزینی از زبان دیگری پیدا کرده باشد .
صد البته من به ایرانی بودنم و زبان پارسی افتخار می کنم و اول ایرانی ام و سپس یک کرد ، اما نباید زبان کردی (یا دیگران زبان ها و لهجه های محلی خودشان )را که قرابت زیادی با زبان پارسی اصیل دارد فراموش کنیم . به امید روزی که در هر گوشه ایران ما ، زبان ها و لهجه های گوناگون آموزش و بازآوری شوند تا مبادا روزی که به فراموشی سپرده شوند .
روزی یک نفر چندتا گردو به بهلول داد و گفت : بشکن و بخور و برای من دعا کن . بهلول گردوها را شکست و خورد ولی دعایی نکرد . آن مرد گفت : گردوها را خوردی ، نوش جان . ولی صدای دعا تو را نشنیدم .
بهلول گفت : مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ، خدا خودش صدای تق تق شکستن گردوها را شنیده است .