آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

پرسه

 

آنی که یک صدا ٬ به زمان نعره می زنیم

در کارگاه کوزه گری پرسه می زنیم !

وان روزگار خوش آشنا چه شد ؟

همچون غریبه ها به جهان دخمه می زنیم !

ماییم آن قبیله خوشبخت پرغرور ؟

کاینک به هر عجوزه ناپاک سجده می زنیم ؟!

دوران فخر و غرور یلان گذشت ...

با هر نسیم نیم شبی سکته می زنیم !

فردا نیامده ٬ روی خدا سیاه ٬ باری

نشسته به صبر فلک طعنه می زنیم !

دشمن درون خانه به یغما برد نفس

با ناله ها به تنش زخمه می زنیم !

گو توبه کن ! همه خامش ! همه نجیب !

 در خلوت خیانت خود پرسه می زنیم ...

 

الف . همیشه غایب

شعری زیبا از بانوی شعر ایران برای « رییس چون حور» اسلامی

شنیــدم باز هم گوهر فشــاندی
که روشنـــفکر را بزغاله خواندی
ولی ایشــان ز خویشـانت نبـودند
در این خط جمله را بیــجا نشـاندی
سخـن گفـتــی ز عدل و داد و آنرا
به نان و آب مجــانی کشــاندی
از این نَقلت که همچون نٌقل تر بود
هیاهــو شد عجب توتــــی تکانــدی
سخن هایت ز حکمت دفــتری بود
چه کفتر ها از این دفتر پراندی
ولیــکن پول نفـت و سفره خلــــق
ز یادت رفت و زان پس لال ماندی
سخن از آسمان و ریسمان بود
دریـــغا حرفـی از جنـــگل نراندی
چو از بزغاله کردی یاد ای کاش
سلامـی هم به میــمون میرساندی
 
سیمین بهبهانی
 

سیاه

 

از بس ستاره کشتید روی زمان سیاه است


هم این زمین سیاه است هم آسمان سیاه است


روبسته زان نشستید در پیشگاه تاریخ


کز این همه جنایت رخسارتان سیاه است


دست قلم شکستید پای سخن ببستید


ای روشنی ستیزان افکارتان سیاه است


هر تار موی یک زن بندد مسیر تقوا ؟


این خود گواه آن بس پندارتان سیاه است


هر حیله ای که دارید در آستین تزویر

هر جادوی که بستید در کارتان سیاه است


هر خطبه ای که خواندید هر جمعه بر سرکوی


خلقی گریست زیرا گفتارتان سیاه است


شد پرده ی سیاهی معیار پاکی زن


ای صبح دم گریزان معیارتان سیاه است


از بس ستاره کشتید روی زمان سیاه است


هم این زمین سیاه است هم آسمان سیاه است

 

متاسفانه شاعر شعر را نمی شناسم .


آرزو

کاش می شد خاطر سخت ترا هم نرم کرد

با کلامی همنشین سایه ها را گرم کرد

کاش می شد در سکوت ممتد شبهای تار

بی فروغ آیینه مهتاب را دلگرم کرد

کاش می شد با سرود شعله های در سما

این پریشان خاطر افسرده را سرگرم کرد

کاش می شد در شب سرد زمستان وا نداد

یا قبای کهنه و پوسیده را از چرم کرد

کاش می شد ٬ کاش می شد ٬ نان نشد

دست خالی ؟ گردنش را جان پناه شرم کرد.

سیاست !

 

آخه چقدر این مردم بی حالن ؟

هرچه قدر بزنی توی سرشون ٬ صداشون در نمیاد  !

واقعا که ٬ دیدی قانون جدیدو ... بابا اون زمون اگه بود ... بی غیرت شدن .

این مردم هرچی میاد سرشون حقشونه ... آره بابا همینم از سرشونم زیاده !

...

 

من از مریخ می آیم !

 

...

 

بی خود از وسوسه های شب و ...

                                                دلگیر سکوت ٬

می گریزد ز همه مرغ مهاجر شب و روز

می رود تا ته لالایی یک رود صبور

می نشیند به هوای عطش عمق درخت

دل به آغوش نسیم ٬

                           باد در بال و پرش می لولد ...

شب که تاب غم تنهایی داشت

آسمان را به ستور مه خود وا می داشت

سوز و سرما به سکونش ”هی“ زد

چه به خود آمدنی ...

”وای چه افسون شده ای ست این دنیا !“

غرش ابر به ماه ٬

                       رقص باد و باران ٬

                                               آسمان در غوغا .

بی رمق بود ولی ...