فکر زدودنت اینک فسانه است
این تار و پود تو در دل نشانه است
اینک هجای محکم عشقی میان غم
در های و هوی ممتد این تن ٬ روانه است
وین شاخه های خشک و تکیده پس از بهار
مجروح رویش برگ از جوانه است
من ساده ساده شکستم ولی چه سخت
ریشه زدم ٬ که تبر با زمانه است
باید دوید و دل از آسمان گرفت
کاین کیش مرده پرستی بهانه است
هر موج سرکش دریای لاجورد
مرگش به ساحل امن و کناره است
باید به پای تو تن ها به باد داد
تنها تویی که دمت جاودانه است
حکومت ٬ جامعه ٬ مردم
شبان ٬ طویله ٬ گوسفند
ممتد و مداوم و دل انگیز ٬
آهنگی از پس هزاره ها یی غم انگیز ...
رگبار یک مسلسل و دیگر تمام شد
امشب دوباره خواب به چشمم حرام شد
این شعر را که من نزدم نقش ٬ خود رسید
مهمان به سفره دل من بی سلام شد
یک دام دانه ! طوقی دانا رفوزه شد
او زود تر نشست و گرفتار دام شد
دیگر تو گل بگیر در زورخانه را
لوطی - نه - پهلوان شما بی مرام شد
پرتاب ممتد سنگی به سوی نور
آری دوباره پنجره ای قتل عام شد
دیگر کلاغ قصه به منزل نمی رسد
چون شعر من که آخر سر نا تمام شد .
به سمت عشق رفتی از غم نان سر درآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی
تو مثل هیچکس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سر درآوردی
در این پسکوچههای پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سر درآوردی
و میشد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی
توکّل شرط کامل نیست این را مولوی گفتهست
بخوان آن را دوباره شاید از آن سر درآوردی
«مسیحای من ای ترسای پیر پیرهنچرکین»
چه پیش آمد که از شعر «زمستان» سر درآوردی