ما کوچک بودیم
که فاحشه شدیم
از دور هم که نگاهمان کنید
دور دور
چشمانتان تعفن را...
و من به زور نفس می کشم
هر چقدر هم که
بابا جیغ بکشد...
اصلا چه ربطی دارد
تابستان
به
فاحشگی
از سر و کول هم
که عاشق شدیم
پسرعمو دلش
از سنگ هم که باشد
سبیل بابا بس بود
هر چقدر هم که
کوچک باشیم
فکر می کنم به عنوان افتتاحیه٬ یه کم تند باشه ولی هر کی مشکل داشت می تونه به جای ردیف غزل کلمه [بَد] رو بذاره ...
لعنت به زندگی و به این روزگار گُه
لعنت به لحظه لحظهء این انتظار گُه
در لابه لای نحسی پاییز گم شدیم
در انزوای تلخ زمستان٬ بهار ...
یک حقه بود سیب و بهشت و گناه و عشق
یک نئشهء خیالی پروردگار ...
اصلا کسی نبود٬ خدا هم نشست و ساخت
یک مشت وحشی و ایل و تبار ...
دلخوش که آدمیم و خدا هم کنار ماست
لعنت به هر چه فکر ... و افتخار ...
با زندگی به آخر خط می رسیم و بعد
باید همه پیاده شویم از قطار ...
لعنت به زندگی و به این روزگار ...
لعنت به کل این غزل و ابتکار ...