آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

شب


شب مرا در بر گرفت  ،

به انتها می اندیشیم ،
به روز .
به لحظه ی روشن پلک گشودن
در نور ملایم خورشید .
کاش خواب مرا در بر می گرفت ،
تا زایش کابوس بیداری
بی تابم نمی کرد .

مرگ دیگر

مرگ در هر حالتی تلخ است،
اما من
دوست‌تر دارم که چون از ره درآید مرگ،
در شبی آرام، چون شمعی شوم خاموش . . .

لیک مرگِ دیگری هم هست،
دردناک، اما شگرف و سرکش و مغرور،
مرگِ مَردان، مرگ در میدان.
با تپیدن‌های طبل و شیونِ شیپور،
با صفیر تیر و برق تشنۀ شمشیر،
غرقه در خون، پیکری افتاده در زیر سُم اسبان.

وه، چه شیرین است
رنج بردن،
پا فشردن،
در ره یک آرزو، مردانه مُردن!
وندر امید بزرگِ خویش،
با سرودِ زندگی بر لب
جان سپردن
آه، اگر باید
زندگانی را به‌خونِ خویش رنگِ آرزو بخشید،
و به‌خونِ خویش، نقش صورتِ دلخواه زد بر پردۀ امید،
من به‌جان و دل پذیرا می‌شوم این مرگِ خونین را.

"هوشنگ ابتهاج" - از سایت با چراغ ترانه


* ژوزه ساراماگو هم رفت .  بچه دبیرستانی بودم که رمان کوری خواندم ، هنوز هم تصویرسازی که با قلم جادویی ساراماگو رقم خورده بود در ذهنم باقی است . یادش گرامی .


فال حافظ

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند  

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند  

ناموس عشق و رونق عشاق می برند 

عیب جوان و سرزنش پیر می کنند 

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز  

باطل درین خیال که اکسیر می کنند  

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید 

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند 

ما از برون در شده معزور صد فریب 

تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند 

صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید 

خوبان درین معامله تقصیر می کنند 

قومی بجد و جهد نهادند وصل دوست 

قومی دگر حواله به تقدیر می کنند 

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر  

کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند 

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب 

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند .


 * امروز حرکت جالبی کردم . تخم معروف مرغ داشتم درست می کردم ، به جای شکستن توی ماهتابه زیر شیر آب به فرم میوه حسابی تخم مرغ ها را شستم ، آن هم نه یکی بلکه همه را . چند وقت پیش هم چند دفعه پشت میز کارم گوشی تلفن را بر می داشتم و با صفحه کلید شماره می گرفتم. 

* قابل توجه دوستان پانوشت بالایی جز توضیحات حافظ بر شعر مذکور نیست .

بلی ، نیست باد !

بردگان : 

بار سنگین را بی چون و چرا  

از زندگی به مرگ می کشیم 

مدت هاست که دوران ما ،دوران ما نیست  

مدت هاست که هدف راه برایمان ناآشناست. 

پس ندای جدید را ، به مانند ندای قدیم دنبال می کنیم. 

...... 

و بدین گونه از دیوار می گذرند  

چون آن کس را که چیزی پای بند نمی کند 

دیوار هم سد راهش نیست. 

...... 

می پرسی آن بالا باد می وزد؟ شاید. 

در باغ ها امکان دارد. 

در کوچه های خفقان گرفته  

از وزش باد خبری نیست . 

 * برگزیده شده از نمایشنامه استنطاق لوکولوس نوشته برتولت برشت

روز بزرگداشت پیر پارسی گوی نامور

زگفتار دهقان کنون داستان 

تو برخوان و برگوی با راستان 

کهن گشته این داستانها زمن 

همی نو شود بر سر انجمن  

اگر زندگانی بود دیریاز 

برین وین خرم بمانم دراز

یکی میوه داری بماند ز من 

که نازد همی بار او بر چمن 

از ان پس که بنمود پنجاه و هشت 

بسر بر فراوان شگفتی گذشت 

همی آز کمتر نگردد  به سال 

همی روز جوید به تقویم و فال 

چه گفت است آن موبد: پیش رو 

که هرگز نگردد کهن گشته، نو 

تو چندان که گویی سخن گوی باش 

خردمند باش و جهانجوی باش 

چو رفتی سر و کار با ایزدست 

اگر نیک باشدت جای ،ار بدست  

نگر تا چه کاری همان بدروی 

سخن هر چه گویی همان بشنوی 

درشتی ز کس نشنود نرم گوی 

به جز نیکویی در زمانه مجوی 

فردوسی                                                     

ممنوع !

   ممنوع

 

خوب من حوصله کن، داد زدن ممنوع است!    

کم بکن، کم گله، فریـاد زدن ممنـوع اسـت!

 

بیـن این قــوم که هـر کــار ثوابی‌ست کباب   

دل دلســوخـتـه را بـــــاد زدن ممنـوع است!

 

تیشـه بر ریشـه فرهــــاد زدن شـیـرین اسـت          

حـرفی از پیشــه فرهـــاد زدن ممنـوع است!

 

بیـن ایـن قـــوم که از باکــرگی تـرشیــدنـد     

حرف از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت!

 

«شادی» از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ              

بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است!...

شادی صندوقی - وبلاگ : به عشق متهمم کن


پانوشت :آخر هفته پیش نمایشگاه کتاب تهران بودم ،به نظر هر سال کم فروغ تر می شود یا به چشم ما  اینگونه است . می خواستم مطلبی در مورد کارکردهای جنسی نمایشگاه بنویسم ولی به دلیل ممنوع بودن بی خیال شدم . شاید وقتی دیگر .