آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

رگبار یک مسلسل و دیگر تمام شد

امشب دوباره خواب به چشمم حرام شد

این شعر را که من نزدم نقش ٬ خود رسید

مهمان به سفره دل من بی سلام شد

یک دام دانه ! طوقی دانا رفوزه شد

او زود تر نشست و گرفتار دام شد

دیگر تو گل بگیر در زورخانه را

لوطی - نه - پهلوان شما بی مرام شد

پرتاب ممتد سنگی به سوی نور

آری دوباره پنجره ای قتل عام شد

دیگر کلاغ قصه به منزل نمی رسد

چون شعر من که آخر سر نا تمام شد .

 

پوریا سوری

زمستان

 به سمت عشق رفتی از غم نان سر درآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی

تو مثل هیچ‌کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سر درآوردی

در این پس‌کوچه‌های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری  بر تخته خورد و از خیابان سر درآوردی

و می‌شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی

توکّل شرط کامل نیست این را مولوی گفته‌ست
بخوان آن را دوباره شاید از آن سر درآوردی

«مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین»
چه پیش آمد که از شعر «زمستان» سر درآوردی

                                                                            حسن قریبی