به شایان
به خاطر ظرافت کلامش
در روز جشن وصالش
روزی که سرو
و
رود مقدس کنار هم
آزاد می شوند ز حسی به نام من
پیوند می خورند به مجرای سرنوشت
پرواز می کنند چو عنقا به یک بهشت
روزی که آشیانه سبب ساز بودن است
محصول هر ترانه ی
یک دل
سرودن است
روزی که مست مست و
خراب از شعف شوی
از دخمه جدایی و ماتم به در شوی
روزی که او سفیر نجات تو
هم آیتی ز همه نغمه های تو
آید ز مدح زمین عاری ات کند
سرشار مهر ز غم خالی ات کند
آن روز روز میلاد و زادن است
روز تولد روح دو باطن است
فرخنده باد سرا و صفایتان
آکنده باد ز عطرش وفایتان !
وقتی که دفنش کردند،
منتظر نشست ... و هیچ اتفاقی نیافتاد.
انتظارکشید و پوسید.
بیچاره خبر نداشت:
خدا سالها پیش مرده بود.
خدا تقسیم شد.
به تعداد آدمها شد.
پایین آمد،
روبروی هر انسانی ایستاد
و پرسید:
«مرا می شناسی؟»
هر انسانی گفت: «خوب! تو خود من هستی.»
خدا لبخند زد.
بعد همه را از بین برد
و به جای انسانها روی زمین زندگی کرد.
چند سال بعد،
خدا دوباره تقسیم شد!
هوای گفتن صد نکته در سخن دارد
ببین چه زخم عمیقی به جان و تن دارد
چه بود طالع آن شب ؟ چه دید فرخزاد ؟
چرا سرای اهورا فقط کفن دارد ؟
چه شد ؟چه بر سر او آمد آن شب منحوس
که سر جدا شد ار آن شوکتی که تن دارد
خروش و خیزش دیوان تازی بود ؟
و یا شگرد غریبی که اهرمن دارد ؟
کجا شدند دلیران ؟ به شهسواران گو :
که هر بهیمه دزدی سر وطن دارد
دریغ و درد فرو ریخت شوکت ما
و این شروع غریبی که مام من دارد
هزار سال گذشت و اسیر یک خبطیم
هزار شکوه ناکرده این وطن دارد
وزین سموم نفس کش که سوخت پیکر ما
ببین چه زخم عمیقی به جان و تن دارد ...
الف . همیشه غایب
بهار بود بر دیواری نوشته شده بود :
«گوسفند زنده با قصاب »
**************
حراج زندگی با مرگ ٬
در مجمر پر های و هوی زمانه
شقاوتی جاهلانه ٬ صادقانه !
مدح سلاخ
به گاهواره طنین نگاه در مسلخ جدایی
تکبیر !
با بوی خون و رقص جنون
عیشتان فزون !
ما کوچک بودیم
که فاحشه شدیم
از دور هم که نگاهمان کنید
دور دور
چشمانتان تعفن را...
و من به زور نفس می کشم
هر چقدر هم که
بابا جیغ بکشد...
اصلا چه ربطی دارد
تابستان
به
فاحشگی
از سر و کول هم
که عاشق شدیم
پسرعمو دلش
از سنگ هم که باشد
سبیل بابا بس بود
هر چقدر هم که
کوچک باشیم