کسی که عشق را
می فهمد
در گذر خاطره هم
لبخند می زند.
بی نگاهی
به نافرجامی پایان
بی لعنت
به تلخی پوزخند زمانه .
گاهی نگاه مان سوی ماه است؛
گاهی پناه مان دلِ چاه است .
آه، انقلابِ ما چه درختی ست
که ش برگ اشک و بر همه آه است؟!
شب بود و چشمِ گرگ درخشید:
آمد یقین مان که پگاه است!
برخاستیم جان به کف، آری:
پنداشتیم دشمن شاه است.
ایران تباه بود از او، لیک
اکنون تباه تر زتباه است.
شیخ است رهبر اینک و، تا هست،
زور وزرش بسیج و سپاه است.
چندان ستم شده ست فراگیر
که گور از آن یگانه پناه است.
شادی و داد و کشور آباد
هزل و فکاهه است و مزاح است.
آزاد اگر که هست، همانا،
شاهینِ تیزبالِ نگاه است.
مانده ست خود همین نفس ازما:
وآن نیز آهی از پسِ آه است.
دشمن نه شاه بود و نه شیخ است:
دشمن هماره جهلِ سیاه است.
گر وارهیم از قفس جهل،
ایران نه جای شیخ و نه شاه است.
تا نیست رهنمای تو دانش،
کارت خطا وخبط و گناه است.
راه است و هست نیز در آن چاه:
بادا که با تو نقشه ی راه است.
"اسماعیل خوئی "
کسی با سکوتش ،
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش ،
مرا تا درندشت دریای خون برد
...
مرا بازگردان
مرا ای به پایان رسانیده
- آغاز گردان !
"حمید مصدق"
نهان گشت کردار فرزانگان ........................ پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد،جادویی ارجمند ....................... نهان راستی،آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز .......................به نیکی نرفتی سخن جز به راز
ندانست جز کژی آموختن ....................... جز از کشتن و غارت و سوختن
کاوه در دربار ضحاک :
یکی بی زیان مرد آهنگرم ........................ ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری ........................ به باید بدین داستان داوری
که گرهفت کشور به شاهی تراست.................چرا رنج و سختی همه بهر ماست
شماریت با من بباید گرفت ......................... بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید ......................... که نوبت زگیتی به من چون رسید
"شاهنامه فردوسی- داستان ضحاک"
پانوشت : همه تاریخ ضحاک و ضحاک پیشه گان ، دست ستم و آتش جور اشان بر سر مردم گشاده بوده و هست . در گذشته کاوه ها و فریدون ها به بند کشیدندشان و امروز روز ، باید که تک تک کاوه باشیم و یکایک فریدون !
آیینه سر بدزد که کورند سنگها
فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها
تـا آبها دوبـاره بیفتند از آسیاب
این روزها چقدر صبورند سنگها
آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد
بیهـــوده در تـدارک گـــــورند سنــگهــا
باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط
کـز دیـر بــــاز سّد عبــورند سنگها
این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت
مثـــل همـیشه تـــــــــــــابع زورنــد سنگها
از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود
در قلّه بسکه مست غرورند سنگها
منبع : وبلاگ خلیل جوادی
بیا خیال کنیم
آدم های این دنیا،
سربازان خسته ی جنگی ناکام هستند،
که با زره هایی وصله دوز از نفرت
به خون خواهی آرزوهای مرده ی خویش
اطراف تو را
احاطه کرده اند.
.
.
.
.
حالا
چاره ای برای رهایی بیاندیش،
که مرز میان خیال و زندگی
به هیچ میل می کند!
منبع : تا نبض خیس صبح