به یاد آنکه آزادی و انسانیت را تصویر می کرد و دریچه ای ساخت تا بنگریم از آن بر آنچه که هست :
دست آویز بیگانه !
آشوبگر !
نا آگاه فریب خورده !
ای مخل امنیت اجتماعی !
جاسوس !
روشنفکر نما !
خود فروخته !
منافق !
دانشجو !
روزت مبارک !!!
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود ، مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب ، خون شد و بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمدست
آخر خلاف آنچه که گفتست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
وان دیگری همیشه به پیوست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود!
منبع : تنهاترین مرد
کرمان بالاخره باران اومد و بیشتر از این آرزو به دل نمودیم . نمی دونم که من چطور در شهری که کم بارون میاد دوام آوردم . فکر کنم اگر جسارت نباشه من و شایان جاهامون باهم یا باید عوض کنیم ، یا شایان منو به فرزندی قبول کنه و ببره پیش خودش !!
این یکماه که بلیط قطار کرمان 250 % افزایش قیمت داشت بنده حقیر توفیق مسافرت با آنرا نداشتم . بالاخره دیروز این رحمت الهی نصیب ما شد و از تهران به کرمان با قطار تشریف فرما شدیم (به مناسبت ورود همان باران بارید ،چکارکنیم دیگه رحمت خدا را با خودمان این ور و آن ور می بریم ). برگردیم سر موضوع : بلیط 6450 تومانی شده 15000 تومان ، ولی دریغ یک خراشیدگی مثبتی که نشانه تغییر باشه . جالب اینجاست که فقط بلیط قطار کرمان - تهران گران شده و بقیه مسیرها تا اونجایی که من خبر دارم تغییری نکرده . جلل الخالق ، خداوند بلند مرتبه چه شگفتی های که در کشور ما رو نمی کنه . خدا باعث و بانی این شگفتی ها را به راه راست هدایت کند .
در دوره ناصری که پاتخت بزرگ شد و آب کرج را آوردند، برج و باروئی یافت، دفتر عبور و مروری، نظم روزانه را عسس برقرار می کرد و شب ها شب پا بود و شبگرد، هر وزیری هم طویله ای داشت و هر صاحب شان و مقامی هم، و طویله نه جای نگاه داشتن اسب و الاغ، بلکه محبس بود، تا کنت مونت فرانسوی را استخدام کردند، سرهنگ فرنگی آمد و شد رییس نظمیه و برای اولین بار تشکیلات پولیس را راه اندازی کرد.
برای افتتاح شاه خودش دو بیتی گفت پولیس را با تدلیس و تلبیس قافیه کرد و بر سر در اداره مرکزی پولیس خوش خط نوشتند، لباس همشکل دوختند و نظمی به شهر دادند از جمله زندان ها را در بستند به جز طویله نایب السلطنه.
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
"قیصر امین پور"