آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

Avatar


در سال 2154، آمریکا تیمی را برای به دست آوردن منابع طبیعی -که دیگر در زمین وجود ندارد- به سیاره ای شبیه زمین (Pandora) می فرستد. موجودات این سیاره (Navi) تهدیدی برای زمین به شمار نمی آیند اما تیم زمین کاملا نظامی است. تیم زمین، برای نفود به این سیاره تعدادی Navi را از طریق دستکاری DNA شبیه سازی کرده اند که بوسیله تکنولوژی بسیار پیشرفته ای، انسان هایی به عنوان اپراتور آن ها را هدایت می کنند. در این میان یکی از ماموران تیم زمین به یک Navi علاقه مند می شود و بر سر دوراهی نجات Navi و یا انجام ماموریت قرار می گیرد. 

فیلم می توانست فقط در حد یک اکشن علمی/تخیلی، با فرمول های رایج هالیوودی باقی بماند؛ جنگ زمین با بیگانگان فضایی با اسانس عشق یا وظیفه. اما چیزی که فیلم را در مقامی بالاتر از این حد قرار می دهد، جلوه های ویژه آن است. جیمز کامرون در این فیلم دنیایی را بوجود آورده که قبل از این نمی شد به آن فکر کرد. ترکیب بسیار زیبای CGI و جلوه های ویژه میدانی، فیلمی را ساخته که باورپذیرتر از فیلم های فانتزی ساخته شده تا کنون است. جیمز کامرون علاقه ای به صرفه جویی ندارد و به اندازه کافی در این فیلم نیز هزینه کرده (چیزی حدود 300 تا 500 میلیون دلار) تا جایی که این فیلم به پرهزینه ترین فیلم تاریخ سینما بدل شده است. 

کامرون در سال 1977 (بعد از ساخت تایتانیک) ایده ساخت این فیلم را در ذهن داشت، ولی تیم فنی پس از بررسی طرح فیلم، اعلام کردند که با فناوری موجود امکان ساخت چنین فیلمی وجود ندارد. کامرون می خواست فیلم را به صورت همزمان در دو نسخه سه بعدی و عادی (اولی برای سینما و بعدی برای DVD و سینما های عادی) با کیفیت HD فیلمبرداری کند. سونی دوربینی با این قابلیت تولید کرد اما وزن زیاد (204 کیلو) استفاده از این دوربین را در فیلم Avatar غیر ممکن می کرد. کامرون در سال 2000 به ژاپن سفر کرد و قراردادی برای ساخت این دوربین در وزن کمتر با سونی امضاء کرد. شرکت سونی با کوچک و جدا کردن بخش های این دوربین، توانست وزن آن را به 20 کیلو برساند. 

من نسخه سه بعدی این فیلم را تجربه نکرده ام، اما از نظرات کسانی که دیده اند، می شود فهمید که این فیلم کاملا متفاوت و خیره کننده است. 


بسوی آینده !

 چه سرنوشتی در انتظار ما است ؟  به سوی کدامین سمت و سو در حرکتیم ؟ 

می توان گفت مسیر حرکت آینده را رفتار صاحبان قدرت است که رقم میزنند . اگر خواهان ماندن در این جایگاه به هر بهایی باشند و همه چیز را فدای این خواستن کنند ؛ جان و مال مردم را (چه مخالفان و چه هوادران) ، امنیت و آزادی ، استقلال و رفاه مملکت و آبروی دین و اسلام و روحانیون ... .

با اعتراض های آرام شروع می شود ، هو کردن ها و شعارهای معتدل و کم کم به سمت مرگ بر ..ها و گره کردن مشت ها سوق می یابد و نهایت کار مردم سیل خروشان خواهند شد که هیچ اشان جلودار نخواهد بود . اسباب و آلات قدرت و وابستگانش را می روبد و به قعر خواهد برد .

آن زمانی است که آن اتفاقی که نباید می افتد چون که تغییر قدرت بی پشتوانه فکری کافی خواهد بود و صاحب جدید تکیه عصای جادویی می کند که با آن تاج حکومت را ستانده است و آن ئچیزی نیست جز زور . زورمندان شاید راه را از آغاز درست و راست در پیش گرفته باشند و افسوس که همیشه این ابزار فریبنده ، راه خود را که ظلم و جور و استبداد خواهد یافت و از سرشت سبز راه جز خشکی و زردی به جای نخواهد گذاشت .

اگرنه قدرتمند امروز به این درک برسد که این تخت و جایگاه و دستگاه برای به جا گذاشته شدن برپا شده است و ارزش آن در برابر جان و روان آدمیان به هیچ نمی ارزد. آنگاه تغییری آرام پیش روی خواهد بود . روزی که من ، روزی که تو ، روزی که همه یاد می گیرند صدای دیگران را بشنوند ، تاب انتقاد و نظر مخالف را داشته باشند ، اگر جوابی دارند عرضه کنند و گرنه آنرا بپذیرند. کنار هم باشند دوست ، همسایه ، همکار ، همشهری ، ایرانی باشند و در راهی که به رفاه و آسایش و آزادی و سربلندی همه قدم بردارند در حالی که هر فردی هم عقیده و مذهب و نظر خود را داشته باشد ، نه پنهان بلکه آشکار و در معرض نظر و ایده دیگران و نه با توهین و تهمت و انگ بی پایه و اساس ، بلکه به دلی گشاده و ذهنی روشن ، نه با تعصب و پافشاری کور.

تاریخ نگارش: 88/10/15

یادداشتی بر یک یقین !

نوشتار پراکنده زیر یادداشتی هایی که در حاشیه متن چاپ شده ی مطلبی با عنوان "توهم آگاهانه ی روشنفکران سبز" در وبلاگ "مرا آفرید آنکه دوستم داشت" نگاشته شده است و پس بر پراکندگی و بی نظمی منطقی آن به دیده تلنگری ذهنی و فردی بنگرید. در صورت امکان با مطالعه متن ذکر شده می توانید مفهومی هم برای این نوشته پیدا کنید:

ادامه مطلب ...

در کتابخانه های این دنیا

گاهی که دانشگاه هستم و فراغتی پیش می آید (مثل امروز ساعتی پیش از امتحان!) آن ویار همیشگی که به بوی کاغذ دارم می کشاندم به کتابخانه دانشگاه. هر چند در آن خیابان که ساختمانهای دانشگاه ما قرار دارند، جای ناب تری هم می توان یافت که عبارت باشد از یک کتابفروشی کهنه با یک پیرمرد انگلیسی اصیل و صدها کتاب علمی تخیلی (اینجا) اما حیف که هر بار می روم زنگ شکنجه کننده آن شعر در سرم می پیچد که «شاهدان در جلوه و ما شرمسار کیسه ایم» و افسوس کنان و ناچار، به همان کتابخانه رضایت می دهم.

این کتابخانه هم خودش یکی از پنج کتابخانه ای است که دانشگاه دارد و با این اندازه اش (همانطور که قبلاً هم نوشته ام) تصور کنم به راحتی کل دانشگاه زمان کاردانی مرا در خودش بتواند جای دهد. گشتنش در این اوقات فراغت اندکی که من داشته ام یک سالی به درازا کشید. امروز، اما، در آن چیزی یافتم که باعث شد یک بار دیگر به فکری عمیق فرو بروم و در حالی که هنوز در فکرم، از شما هم فکری طلب کنم:



در گوشه ای از این کتابخانه، مجموعه کاملی از آثار گاندی یافتم. کمی آن طرف تر، ده ها کتاب در باره او به قلم افراد مختلف.

این را در نظر بگیریم که بریتانیا ید طولایی در مستعمره کردن دیگر کشورها دارد.

این را هم به شمار آوریم که هند موفقیت بزرگی برای بریتانیا بود و جدای منافع مالی، از نظر سیاسی هم وزنه بزرگی برایشان حساب می شد.

همین هند به یاری همین گاندی سر به شورش بر می دارد و مستقل می شود.

به دنبال هند کشورهایی دیگر هم مدعی استقلال می شوند.

بریتانیا در زمینه مستعمره سازی بعد از قضیه هند در سراشیب سقوط می افتد و آفتاب در سرزمین ملکه شروع به غروب می کند.

با همه این احوال آیا سزاوار نیست که گاندی را یکی از دشمنان درجه اول ایشان بدانیم؟


پرسش اینجاست: چه تفکری و چه فرهنگی مجموعه آثار دشمن درجه اول خود را برای مطالعه در اختیار همه قرار می دهد؟ چرا؟ چرا؟


پی نوشت: یادم افتاد سالهای دور کودکی در کتابخانه حقیر شهر کوچک زادگاه که به همین بوییدن کتابها اشتغال داشتم، کتابهای به جا مانده از قبل از انقلاب را که باز می کردم، دست ممیزی را می دیدم که روی هر کلمه «شاه» خطی مشکی پررنگی کشیده بود. حتی رحم نکرده بود به کلمه هایی چون شاه ماهی و شاه فنر.

روزگار من ایرانی

سوالی که این روزها ذهن ما ایرانی ها به خود مشغول کرده است و از خود می پرسیم  اش که چرا وضع ما اینگونه است ؟ ما که حداقل از زمان مشروطیت مدام برای آزادی و آنچه لیاقت اش را داریم مبارزه کرده ایم. نهضت مشروطه آنگونه همه می دانیم به استبداد 20 ساله رضاخانی انجامید تا اینکه دست زورمندان جهانی او را برداشتند و مردم ما تنها نظاره کردند. بار بعد بر ضد ستم پسر رضا خان ، مصدق و یارانش جنگیدند ، نه با انقلاب بلکه با سیاست گام به گام مصدق . سرنوشت این بار با تفرقه افکنی و پول بیگانه و مصلحت اندیشی دین ورزانی چون کاشانی (البته نه اینکه مصدق را تبرئه کنم که نه من اینکاره ام و نه تاریخ دان و تاریخ شناس) و عمله ی جیره خور ایرانی کوته بین به ناکامی انجامید . بازهم سالها مبارزه از طرف گروههای مختلف ملی ، مذهبی ، ملی مذهبی ، توده ای ، ... تا اینکه سرانجام به قول مهندس بازرگان رویه ی وحدت در برابر استبداد را در پیش گرفته شد . رهبری انتخاب شد و حمایت اکثریت گروهها و حمایت سنتی مردم عامه سبب شد مرد مستبدی که ظهور ایران را در خودش می دید بالاخره چشمان بسته اش را بگشاید و چه دیر بود آنگاه ، که سیل خروشان مردم او و هرچه را چه به درست و چه به غلط به اسم او گره زده شده بود را از جای برکند و اعماق تاریخ افکند و نظامی سربرآورد که همه امیدوار بودند که این دیگر خود آن است که باید باشد . اما افسوس ! چند ماهی نگذشته که وحدت ملی جای خود به خودبینی و خود بزرگتر بینی داد و موج خروشان ملت ایران مبدل به موجک های خودخواه هر کدام رو به سویی داد، که مارا باز به دام استبدادی دیگر انداخت . از استبداد شخصی تا استبداد دینی . تا دیروز مردم فردی را می دیدند که مقابلشان با شلاق ایستاده بود و زور می گفت . اینک کسی در مقابل نیست ، کسی  یا کسانی  در خفا شلاق ها را به دست بعضی از میان همین مردم سپرده به نام مذهب و دین تا که فرو کوبند بر فرق آنانی که خفقان و تک صدایی را تاب تحمل اشان نیست و غارت کنند هر انچه از آن همه ملت است ، از آن همه ایران است  مسلمان و زرتشتی و کلیمی و بهایی و...  . از آن فارس و کرد و ترک و بلوچ و مازنی و گلیک و عرب و ... است . این است آنچه ما می خواستیم ؟ این بود دسترنج سالها مبارزه و زندان و شهید ؟ این بود آنچه لایق ایرانی بود ؟ دور از هویت و ملیت ، سردرگم بین دین داری و بی دینی ، تردید در مقدسات ، گرفتار انحطاط فرهنگ و اخلاق و اقتصاد . مهجور از دنیای بیرون از مرزها ، نشسته میان خفقان و زور و تزویر ،آنچنان که سکوت هم  تعبیر به گهنکاری می شود و به جرم اندیشیدن بر دستها و پاها زنجیر می زنند و بر دهانها مشت .

آیا این بود آنچه باید می بود؟

شکارچی

درحال خواندن چند کتابی از تاریخ معاصر ایران هستم و مطلبی که در ادامه عنوان می شود نقل از کتاب انقلاب ما در دو حرکت از مهندس مهدی بازرگان (نخست وزریر دولت موقت)  چاپ  1363 می باشد (البته نقل به مضمون): 

شکارچی که مداوم حیوانات جنگل را شکار می کرد ، در یکروز سرد در حالی که از شدت سرما اشک از چشمانش سرازیر بود از زیر درختی که لانه پرنده ای کوچکی بر آن قرار داشت ، می گذشت . جوجه پرنده به شکارچی دل می سوزاند و به مادرش می گوید : چه آدم خوب و دل رحمی ، اشکش سرازیر است . مادرش در جواب می گوید :  به اشک هایش که از شدت سرما است نگاه نکن ، بلکه به خون های که از دستانش می چکد دقت کن .