آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آغاز

<< همه انسانها در لحظاتی از زندگیشان خود را تنها احساس می کنند ، و تنها هم هستند.
انسان یگانه موجودی است که می داند تنهاست و یگانه موجودی است که در پی یافتن دیگری است .
طبیعت او میل و عطش تحقق بخشیدن خویش در دیگری را در خود نهفته دارد. انسان ‏خود درد غربت و بازجستن روزگار وصل است.
بنابراین آنگاه که او از خویشتن آگاه است ، از نبود آن دیگری ، یعنی از تنهائیش هم آگاه است. ما همه نیروهایمان را به کارمیگیریم تا از بند تنهائی رها شویم. برای همین ، احساس تنهائی ما اهمیت و معنائی دوگانه دارد :
از سوئی آگاهی بر خویشتن است و از سوی دیگر آرزوی گریز از خویشتن .
به هنگام خروج از هزارتوی تنهائی به وصل ( که آسودن و شادی است ) به کمال و هماهنگی با دنیا می رسیم. >>

                                                                                   ( دیالکتیک تنهایی : اکتاویو پاز )

...شاید اگه قرار بود یه وبلاگ انفرادی داشته باشم ، اسمشو میگذاشتم « پس ازسکوت » . من ، سالها سکوت و تنهائی  رو تجربه کردم ؛ شاید حرفی برای گفتن نبوده ، یا گوشی برای شنیدن ( یا من از "رو شدن" خودم  واهمه داشتم و ترس از تنها موندن ، باعث این تنهائی شده ) . بعید می دونم تو وبلاگ نویسی موفق بشم. اما امتحان کردنش ضرر نداره. حتما دوستانم کمکم می کنند.

پیشگامها

همیشه کسی هست که سرش را بر می گرداند و می پرسد چرا؟

* توضیح فنی: اگر عکس را ندیدید، به گیرنده های خود دست نزنید. نمی دانم چرا بروبچ از BLOGSKY استفاده کرده اند؟ یک خورده زیادی با عکس مشکل دارد.

باغ خیال !

به آن نگاه معصوم ات ایمان آورده ام ... به آن دو چشمان سیاه دل سوخته ات ... روح آسمانی ات هرگاه ... از باغ خیال ما گذشت ... لرزش لبانم ... زمزمه محبت تو بود ... چشمه جاری چشمانم ... به دریای پاکی و صداقتت پیوست.

بی تو !

بی تو لبخندهای لبم گریه می کنند

                         بی تو ، آرزوهایم

                                   پرسه می زنند :

اندوه شب را

         بی تو  دست افشانی می کنم .

         پیش چشمت ، اشک را مروارید می کنم .

رگبار یک مسلسل و دیگر تمام شد

امشب دوباره خواب به چشمم حرام شد

این شعر را که من نزدم نقش ٬ خود رسید

مهمان به سفره دل من بی سلام شد

یک دام دانه ! طوقی دانا رفوزه شد

او زود تر نشست و گرفتار دام شد

دیگر تو گل بگیر در زورخانه را

لوطی - نه - پهلوان شما بی مرام شد

پرتاب ممتد سنگی به سوی نور

آری دوباره پنجره ای قتل عام شد

دیگر کلاغ قصه به منزل نمی رسد

چون شعر من که آخر سر نا تمام شد .

 

پوریا سوری

یک بحث عظیم

 یادم می یاد یکی از اون بحثهای چندین ساعته داشتیم در مورد وجود یا عدم وجود خدا (و من که طبق معمول اون روزها مثل یونانی ها به بیش از یک خدا٬ ده بیست نوع شیطان٬ هفتاد هشتاد هزار پری و میلیونها جن اعتقاد داشتم) بعد بحثمون رفت به سمت درست یا غلط بودن دین اسلام و مخصوصاْ وجود یا عدم وجود بهشت و دوزخ و بی مزه بودن وعده بهشت برای مردم غیر عرب. نمی دونم بحث به کجا رفت و چه نتیجه ای از اول حاصل شد٬ اما یادم می یاد آخرین بحثی بود که انجام دادیم٬ اونقدر کیفیتش بالا بود و اونقدر بی نتیجه بود که دیگه برای همیشه تاب و توان بحث کردن رو از ما گرفت.

نمی دونم آیا دانشجوهای این روزها هم همچین بحثهایی می کنند؟ آیا به نتیجه ای می رسند؟ آیا دود و سرعت و دختر فرصتی برای افکار متعالی در اونا باقی می ذاره؟ خیلی دلم می خواد به صورت ناشناس برم به اتاقهای خوابگاه یه سری بزنم و حسابی گوش کنم. شاید اونا به نتیجه ای رسیده باشن...