آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

بلی ، نیست باد !

بردگان : 

بار سنگین را بی چون و چرا  

از زندگی به مرگ می کشیم 

مدت هاست که دوران ما ،دوران ما نیست  

مدت هاست که هدف راه برایمان ناآشناست. 

پس ندای جدید را ، به مانند ندای قدیم دنبال می کنیم. 

...... 

و بدین گونه از دیوار می گذرند  

چون آن کس را که چیزی پای بند نمی کند 

دیوار هم سد راهش نیست. 

...... 

می پرسی آن بالا باد می وزد؟ شاید. 

در باغ ها امکان دارد. 

در کوچه های خفقان گرفته  

از وزش باد خبری نیست . 

 * برگزیده شده از نمایشنامه استنطاق لوکولوس نوشته برتولت برشت

این فیزیک عجیب

عرضم خدمت دوستان که یک سوالهایی در زندگی هست که مثل خوره مغز رو در انزوا می خورد. 


از موضوعی مثل فلسفه یا مذهب انتظار می رود حرفهای مبهم بزند و باقی را بگذارد به حساب ایمان مخاطب که قبولشان کند ولی از علومی مانند فیزیک دیگر این انتظار نیست. بر حسب قاعده فیزیک باید مطلق باشد و کـ...شعر تحویل آدمیزاد ندهد. دریغا که با بعضی چیزها به شکلی برخورد کرده که آدم اعتمادش را کلاً به همه چیز از دست می دهد.


به عنوان مثال، سه پرسش از سوالهایی که در دوران تحصیل به آنها برخورد کردم و هرگز جواب داده نشدند (و حتی با تمسخر معلم های فیزیک هم روبرو شدم) اینجا می آورم، به امید این که کسی ببیند و ما را از سیاهی و نادانی در آورد:


1- وقتی جسمی را بالای تپه می بریم در آن انرژی پتانسیل ذخیره می شود که با پایین آمدنش به انرژی جنبشی تبدیل می شود.

پرسش: یعنی چه که ذخیره می شود؟ کجایش ذخیره می شود؟ مگر باتری دارد؟ بین اتمهایش ذخیره می شود؟ توی جیبش ذخیره می شود؟ حساب پس انداز دارد؟ یعنی چه بالاخره؟


2- برای هر عمل عکس العملی است مساوی با آن و در خلاف جهت آن.

پرسش: اونوقت یعنی چرا؟ چرا طور دیگری نیست؟ مثلاً عکس العملی دوبرابر آن اما در جهت 45 درجه؟


3- اجسام تمایل دارند حالت اولیه خود را حفظ کنند. یعنی اگر در حالت سکون هستند، در همان حالت بمانند و وغیره...

پرسش: منظورتان چیست که «تمایل» دارند؟ مگر آدمیزاد هستند که تمایل داشته باشند یا نه؟ مگر اجسام عشق و حال دارند؟ فرض کنیم جسمی داشته باشیم که بعضی روزها تمایل به تغییر داشته باشد، بعضی روزها تمایل به حفظ. چرا همچون چیزی نداریم؟


ببخشید که خیلی به موضوع وبلاگ مربوط نبود، اما سر دلم گیر کرده بود این سوالها.

روز بزرگداشت پیر پارسی گوی نامور

زگفتار دهقان کنون داستان 

تو برخوان و برگوی با راستان 

کهن گشته این داستانها زمن 

همی نو شود بر سر انجمن  

اگر زندگانی بود دیریاز 

برین وین خرم بمانم دراز

یکی میوه داری بماند ز من 

که نازد همی بار او بر چمن 

از ان پس که بنمود پنجاه و هشت 

بسر بر فراوان شگفتی گذشت 

همی آز کمتر نگردد  به سال 

همی روز جوید به تقویم و فال 

چه گفت است آن موبد: پیش رو 

که هرگز نگردد کهن گشته، نو 

تو چندان که گویی سخن گوی باش 

خردمند باش و جهانجوی باش 

چو رفتی سر و کار با ایزدست 

اگر نیک باشدت جای ،ار بدست  

نگر تا چه کاری همان بدروی 

سخن هر چه گویی همان بشنوی 

درشتی ز کس نشنود نرم گوی 

به جز نیکویی در زمانه مجوی 

فردوسی                                                     

ممنوع !

   ممنوع

 

خوب من حوصله کن، داد زدن ممنوع است!    

کم بکن، کم گله، فریـاد زدن ممنـوع اسـت!

 

بیـن این قــوم که هـر کــار ثوابی‌ست کباب   

دل دلســوخـتـه را بـــــاد زدن ممنـوع است!

 

تیشـه بر ریشـه فرهــــاد زدن شـیـرین اسـت          

حـرفی از پیشــه فرهـــاد زدن ممنـوع است!

 

بیـن ایـن قـــوم که از باکــرگی تـرشیــدنـد     

حرف از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت!

 

«شادی» از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ              

بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است!...

شادی صندوقی - وبلاگ : به عشق متهمم کن


پانوشت :آخر هفته پیش نمایشگاه کتاب تهران بودم ،به نظر هر سال کم فروغ تر می شود یا به چشم ما  اینگونه است . می خواستم مطلبی در مورد کارکردهای جنسی نمایشگاه بنویسم ولی به دلیل ممنوع بودن بی خیال شدم . شاید وقتی دیگر .


اینک اینجا !

ای ... ، ای مادر رنگ باخته ! 

اینگونه لجن آلود چرا  

در میان نشسته ای ؟  

که میان آلودگان خطاکار  

پیشی گرفته تویی ؟ 

           ********** 

از پسرانت ، آنان که درمانده اند  

از پای افتادگانند . 

و دیگران ، لگدمال اشان کردند . 

و اینک ، همه آگاه اند . 

          ********** 

با دست هایی چنین ، فرو کوبنده  

فروکوبنده ، بر برادر 

بیشرمانه در برابرت ، ایستاده اند  

با پوزخندی بر لب . 

اینک ، همه آگاه اند . 

         **********  

در خانه ات ، عربده کشان  

دروغ ساز می کنند ، و چراغ حقیقت را خاموش . 

آیا به همین گونه نیست ؟

ادامه مطلب ...

آهوی دل مرا درید

عشق، شیر شد

آهوی دل مرا که دید
آهو از میان سینه ام رمید
هی دوید و هی دوید و هی دوید...
شیر آخرش ولی به او رسید
آهوی دل مرا درید


منبع :یادداشتهای یک دیوانه