Lost in Black and White photos
* با اجازه منصور خان ، من نظرم را به جای بخش نظرات اینجا می نویسم .
عکس های بسیار زیبایی هستند ، که من چند تایی بیشتر می پسندم :
"نادر"
وقتی مأمور اعدام به خانه باز می گردد
به چه چیز می اندیشد مأمور اعدام
شب هنگام که از سر کاربه خانه باز می گردد
آنگاه که با زن و فرزندانش می نشیند
تا فنجانی قهوه بنوشد
یا بشقابی نیمرو بخورد
آیا آنها از او می پرسند:
«روز کاری خوبی بود؟»
«همه چیز مرتب بود؟»
و یا برای پرهیز از این پرسش ها
از بیس بال و سیاست و هوا
و فکاهی خنده دار روزنامه ها و یا فیلم ها سخن می گویند؟
آیا آنها به دست هایش نگاه می کنند
وقتی برای قهوه یا نیمرو دراز می کند؟
اگر کودکان خردسالش بگویند:
«بابا، بیا اسب بازی کنیم. ایناهاش
این هم طناب.»
آیا او به شوخی خواهد گفت:
«امروز به حد کافی طناب دیده ام.»
و یا شادمانی در چهره اش موج برمی دارد و می گوید:
«معرکه است دنیایی که توش زندگی می کنیم.»
واگر ماه
با صورت سفیدش از میان پنجره
به دخترک کوچکی که در خواب است بنگرد
و روشنایی اش با مو و گوش های نوزاد درآمیزد
مأمور اعدام
چگونه رفتار خواهد کرد؟
باید برایش آسان باشد.
فکر می کنم
هرچیزی برای مأمور اعدام آسان است.
The Hangman At Home
What does the hangman think about
When he goes home at night from work
When he sits down with his wife and
Children for a cup of coffee and a
Plate of ham and eggs, do they ask
Him if it was a good day’s work
And everything went well, or do they
Stay off some topics and talk about
The weather, baseball, politics
And the comic strips in the papers
And the movies? Do they look at his
Hands when he reaches for the coffee
Or the ham and eggs? If the little
Ones say, Daddy, play horse, here’s
A rope—does he answer like a joke
I seen enough rope for to-day
Or does his face light up like a
Bonfire of joy and does he say
It’s a good and dandy world we live
In. And if a white face moon looks
In through a window where a baby girl
Sleeps and the moon gleams mix with
Baby ears and baby hair—the hangman—
How does he act then? It must be easy
For him. Anything is easy for a hangman
I guess
کاش می شد آدمی وطنش را
همچون بنفشه ها
با خود ببرد هر کجا که خواست
برای: جوانان...
دوستی زنگ زد. صدایش می لرزید. بغضش ترکید. نتوانست رسا حرف بزند. اصرار
داشت در یک جمله بگویم در ایران، در وطنمان چه اتفاقی افتاده است؟. گفتم،
رهبری معظم تصمیم گرفتند حکومت اسلامی را جایگزین جمهوری اسلامی کنند. همه
ما باید در این جشن فرخنده شرکت کنیم و از ژرفای دل و دیده شادمان باشیم..
این جوانانی که در خیابان های تهران و شهرستان ها کتک می خورند. با چهره
های خونین بهت زده نگاه می کنند. آقای موسوی و کروبی و روحانیون مبارز که
بیانیه می دهند ، گمان می کنند، می شود از جمهوریت نظام و رای ملت حمایت
کرد. برای من مثل روز روشن است که 22 خرداد 1388 چهار ماه پس از سی سالگی
انقلاب، عصر جمهوری در کشور ما به پایان رسید و آقای احمدی نژاد با تنفیذ
ولایت مطلقه امر، آراء لازم را احراز کرد و پیروز شد. این پیروزی مبارک
باد... البته هیچ جشنی بدون قربانی نمی شودو هر چقدر جشن بزرگتر باشد
قربانیان هم بزرگتر خواهند بود...
22 بهمن آغاز پیروزی انقلاب اسلامی بود و 22 خرداد ابتدای حکومت اسلامی...
سی سال عد د تامل انگیزی است. هم در تاریخ اسلام و هم در تاریخ انقلاب ، امام خمینی هم به سی سال اشاره کرده اند...
در عصر حکومت اسلامی که با مانور اقتدار پلیس و نیروهای امنیتی آغاز شد؛ رای و صندوق رای با صندوق کاغذ باطله چه تفاوتی دارد...
دوستم صدای گریه اش بلند شد. تلخ گریست.
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار
است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا
سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده
و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان
مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی
زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین
نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی
نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان
متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف
به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را
روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری
ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش
چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون
مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.
نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند.
هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر
می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا
ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می
دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به
این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می
گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی
آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را
به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند.
و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه
مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
منبع: وبلاگ زن سان
۴ روز از تولد ۳ سالگی وبلاگمان گذشت.
هر چه قدر شایان از جزیره اش گفت٬ باز هم گشت ارشاد در خیابان ها می چرخد
هر چه قدر امین از شاملو خواند٬ باز هم سنگ قبری مزار استاد را تاب نیاورد
هر چه قدر محسن از سیاست گفت٬ باز هم ... سانسور؟؟!!!
هر چه قدر نادر از اورول خواند٬ باز هم مشتی گوسفند در مزرعه می چرند
هر چه قدر از سینما گفتم٬ باز هم تو در حسرت بازی آقالو می مانی و مردم در حسرت چهارچنگولی
اما هر چه قدر بی فادیده٬ باید نوشت٬ باید نوشت٬ باید نوشت٬ ...
Amintirea ta
The memory of you
(by Liviu Guta & Florin Salam)
Aseara te-am simtit
Last night I felt you
N-ai vrut sa te sarut
You didn't want me to kiss you
Plangeai usor pe perna
You were crying softly on the pillow
Ca dormi te-ai prefacut
You were pretending to sleep
Abia de dimineata
But it was in the morning
Am gasit un bilet
When I found a note
In care tu mi-ai scris
Where you wrote to me
Sa nu te mai astept
Not to wait for you anymore
Amintirea ta
The memory of you
Imi fura linistea
Steals my peace
Amintirile cu noi
A vrea sa le aduc inapoi
I'd like to have back
Our memories
Aseara am plans si eu
Last night I've cried too
Dar n-am vrut sa-ti arat
But i didn't want to show it to you
Am simtit ca de azi
I've realized that from now on
Nu vrei sa te mai vad
You didn't want me to see you again
Abia de dimineata
Finally, in the morning
Cand singur m-am trezit
When I woke up alone
Stiam ca-s vinovat
I knew i was guilty
Si nu ti-am zis nimic
And I didn't say anything to you
Amintirea ta
The memory of you
Imi fura linistea
Steals my peace
Amintirile cu noi
A vrea sa le aduc inapoi
I'd like to have back
Our memories
(A Romanian music)