آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

سیاه

 

از بس ستاره کشتید روی زمان سیاه است


هم این زمین سیاه است هم آسمان سیاه است


روبسته زان نشستید در پیشگاه تاریخ


کز این همه جنایت رخسارتان سیاه است


دست قلم شکستید پای سخن ببستید


ای روشنی ستیزان افکارتان سیاه است


هر تار موی یک زن بندد مسیر تقوا ؟


این خود گواه آن بس پندارتان سیاه است


هر حیله ای که دارید در آستین تزویر

هر جادوی که بستید در کارتان سیاه است


هر خطبه ای که خواندید هر جمعه بر سرکوی


خلقی گریست زیرا گفتارتان سیاه است


شد پرده ی سیاهی معیار پاکی زن


ای صبح دم گریزان معیارتان سیاه است


از بس ستاره کشتید روی زمان سیاه است


هم این زمین سیاه است هم آسمان سیاه است

 

متاسفانه شاعر شعر را نمی شناسم .


بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

شاعر: فاضل نظری

عزرائیل در سینمای ایران

 بعد از صدا و سیما که پای انواع فرشته ها و شیاطین را به خانه های مردم باز کرد٬ همانطور که پیش بینی می شد٬ پس از فروکش کردن اپیدمی طنز در سینمای ایران٬ نوبت به سینمای معناگرا !!! رسید. در جشنواره فجر امسال نیز٬ تعداد فیلم های از این دست٬ کم نبود.

دیروز برای دیدن فیلم کنعان به مجموعه سینمایی سیمرغ رفتم. همه بلیط ها (به خاطر ستاره های فیلم) فروش رفته بود و مجبور شدم از دو فیلم باقی مانده یکی را انتخاب کنم.
«انتهای زمین» که کارگردان به گفته خودش٬ خواسته یک رابینسون کروزوئه وطنی را به تصویر بکشد!! و «جعبه موسیقی» از فرزاد مؤتمن. فیلم شب های روشن (یکی از نمونه های خوب اقتباس ادبی در سینمای ایران) را از مؤتمن دیده بودم و حالا جعبه موسیقی را انتخاب کردم. این فیلم می تواند نمونه جالبی از فیلم های معناگرای جشنواره امسال باشد.

روایت یک فرشته مرگ (رامبد جوان) که سوار ماکسیما می شود٬ با بیسیم صحبت می کند٬ تا حالا دو سه با عزرائیل را دیده و به کسانی که قرار است جانشان را بگیرد٬ فرصت می دهد که برای بازماندگانشان٬ انشاء بنویسند!!!
جناب مؤتمن در این فیلم احساس کرده که اینگمار برگمان ایران است و شاید خواسته به سبک «مهر هفتم» مرگ را به پای میز شطرنج بکشد. فیلمی که معلوم نیست تبلیغ کمک به بیماران خاص است یا جشن نیمه شعبان؟! دیالوگ های نتراشیده و نپخته (کاملاْ بر عکس شب های روشن) که آزار دهنده می شوند. فیلم هیچ حرف جدیدی یا سبک بصری خاصی برای عرضه به مخاطب ندارد.

این هم نمونه دیگری بر اینکه کارگردان خوب هم می تواند کار بد بسازد ...

باکو

ماهی پیش بالاخره امام رضا طلبید و موفق شدم بعد از مدتها پایی از این مملکت بیرون بگذارم!!!

Baku

این بار البته سفر به قصد ثبت نام در امتحان ielts بود که اگر عمری باقی ماند درباره آن هم باید بگویم. مخصوصاً این حکایت غریب که ثبت نامش در ایران چه عمل دلهره آور و ترسناکی است! و چرا خیلی ها مثل من ترجیح می دهند برای ثبت نام به یکی از کشور های اطراف بروند تا اینکه از طریق وزارت علوم اقدام کنند.

باکو پایتخت کشور سرسبز و ساحلی آذربایجان است. شهری به شدت زیبا چه از نظر طبیعت و چه از نظر بناهای تاریخی.

زبان مردمش عموماً ترکی (تقریباً مشابه آنچه در مناطق شمال غربی صحبت می شود) است. زبان روسی هم در طبقه ای خاص از ازمابهتران صحبت می شود.
تا پیش از ورود به این کشور تصور من این بود که همه مردم دنیا (به جز ایران!) می توانند انگلیسی صحبت کنند و بنابراین در هیچ کجا مشکلی برای ارتباط ندارم - زهی خیال باطل! بجز یک پسر دبیرستانی که آن هم رشته اصلی اش زبان فرانسه بود و کارمندان مرکز فرهنگی انگلیس، با احدالناسی موفق نشدم به زبان بین المللی صحبت کنم! تنها شانس من دوست همراهی بود که ترکی تبریزی می دانست و با تکیه بر معلومات او سفرمان به خاطره ای خوش تبدیل شد.

باکو شهری است با غنای تاریخی بالا و برخلاف بعضیها، کاملاً هوای مکانهای تاریخی خودشان را دارند و مرتباً در حال مراقبت و مواظبت از آنها هستند. بخشی از شهر که قدیمی تر از دیگر جاها است (موسوم به ایچری شری) از بقیه اعیان نشین تر و زیباتر و البته تاریخی تر هم هست. ورود به آنجا شما را وارد حال و هوایی می کند که اصلاً وصف پذیر نیست. مخلوطی از حس و حال ادبیات قرن هفتمی با اندکی مایه فیلمهای روسی و جنگ جهانی و کمی هم اسانس رمانهای داستایوفسکی و دیگر نویسندگان علیه رحمه!

مواد خوراکی بسیار ارزان و فراوان و خوشمزه. من که خودم را کشتم از بس خوردم! حمل نقل عمومی هم زیاد و دم دست. تاکسی گران. هتل گرانتر اما مثل شمال خودمان امکان کرایه ویلا هست که ارزانتر از هتل تمام می شود.

اگر رفتید و لب دریایش را ندیدید امیدوارم شیر مادرتان حلالتان نشود! من که تازه فهمیدم لب دریا یعنی چه. (فکر بد نکنید در مورد زیبایی اش صحبت می کنم!) نه ساحل جنوبی خزر با آن قابل مقایسه است نه ساحل جنوبی خلیج در دوبی. مردم باکو مردمی هستند که می فهمند "زیبا" یعنی چه و تزئین عاشقانه یک ساحل این طور که معلوم است فقط از آنها بر می آید و بس.

رفتن را به صورت زمینی توصیه می کنم. مرز آستارا انتخاب خوبی است. این طوری می توانید تا رسیدن به باکو شهرهای کوچکتر و روستاهای بهشتی این کشور را ببینید. مطمئن باشید معنای تازه ای از بهشت دستگیرتان می شود.

شاید تنها نکته منفی این کشور پلیس آن باشد که اساساً رشوه بگیر خلق شده اند. توصیه یک محلی: "هر چه گفتند بدهید، که دردسر نیافتید!" البته خود من بجز در مرز با موردی از رشوه گیری برخورد نکردم. آن هم البته دو سه هزار تومان بیشتر برایم آب نخورد. شاید هم خوش شانس بوده ام. نه منه م!

نتیجه گیری: اگر روحتان برای زیبایی پر می کشد، سفری به یاد ماندنی خواهد بود. خرج زیادی هم ندارد. برای من چهار پنج روز اقامت ۲۰۰ هزار تومان بیشتر خرج نداشت. چیزی است که می ارزد.

پی نوشت: در راستا مهاجرت ابوعلی سینا به قطر، مولوی به ترکیه، و دیگر دانشمندان، منتظر اعلام خبر مهاجرت نظامی هم به آذربایجان باشید!

 

حال همه ما خوب است اما تو باور مکن!

سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان

تا یادم نرفته است،بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل ،حتا هر وهله،گاهی، هراز گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ئی خریده ام
بی پرده، بی پنجره ،بی در،بی دیوار...هی بخند!
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است،من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نام های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نوبرایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن!


(نامه اول/از مجموعه نامه ها/سید علی صالحی)

کیم من؟

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

 نه بر مژگان من اشکی نه بر لب‌های من آهی

نه جان بی‌نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی‌فروغم را نشانی از سحرگاهی

 نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

 ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

 بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

 به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

 کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان

 نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

 گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

 رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب‌ها

 به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی                                             "رهی معیری"