آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

dirty country and beyond

منصور ملاطفت فرمودند احوالی از ما گرفتند، در پاسخ:
اختیار داری، ما خودمون چرخ ارابه اساطیریم در این وزرش بی فرجام هرمس گونه!!!!
آخرین موضوعاتی که بهشون بند کردم خیلی بامزه هستند، اما خیلی وقت می گیرند، اینه که خیلی وبلاگ نمی نویسم:

الف) مسحور مفهوم Business Objectها شدم و Design Patternها در سی شارپ. یه فریم ورک طراحی کردم و در حال توسعه اش هستم. اگه خدا قسمت کنه، کامل که شد، نذر کردم پابرهنه برم کانتربوری! (اینطور که معلومه قرار نیست کامل بشه)
ب) علاقه شدید پیدا کردم به حقوق بین الملل و به خصوص انواع ویزا در انواع کشورها، شاید هم یه دفتر باز کردم برای مشاوره مسافرتی و اقامتی!
ج) کشف کرده ام ظرفیت بالای زبان فرانسه را در ادبیات. تقریباً دیگه داستان نمی نویسم و مجذوبانه مطالعه می کنم. این ظرفیت زبانی را دست کم نگیرید. مثلاً فارسی (شاید به دلیل نداشتن مذکر و مونث و مثنی) خدای دوپهلو حرف زدن و گفتن جملات Context-based است (نمونه حضرت حافظ که از شعرهای او هم می شود تفسیر عرفانی کرد، هم زاهدانه، هم میگسارانه، هم سیاسی، هم عاشقانه، تازه بنا به اعتقاد نویسنده نظربازی در شعر فارسی، هم/ج/ن/س خواهانه!) یا مثلاً ظرفیت زبان کردی را در فحش دادن! (مثلاً دشنام «Teftanoor» در کردی لکی که در هیچ زبانی در کمتر از یک پاراگراف نمی توان ترجمه اش کرد!!!)
د) در شبکه Storage Protocolها نیمه گم شده ای بود که یافتمش!
ه) این حضرت بیهقی هم نثرش دیوانه ام کرده. ما فارسی حرف نمی زنیم که! فاجعه ملی از خودمان صادر می کنیم. استادم، بونصر، روزه بنگشاد و سخت غمناک و اندیشه‏مند بودچنان که به هیچ وقت او را چنان ندیده بودم. مى‏گفت: «چه امید ماند؟»
و) گاهی زوری می زنم ببینم امید مفری هست از این ویل بی پایان باطل اباطیل که قبلاً گل و بلبل بود و روزی روزگاری شب چراغ روزگاران که امروز dirty country می خوانندش و شرم داریم که سرمان را بالا بگیریم و خلافش را ثابت کنیم. با این نفرت بین المللی که در «ایام محنت محمودیه» دچارمان شده دست به تحقیق جالبی زدم. هر از گاهی یک ایمیل رزومه می فرستم به جایی از دنیا برای کار. گاهی خودم را ایرلندی معرفی می کنم گاهی ایرانی (آخر اسم من در زبان ایرلندی هم نام معنا داری است گویا) شرم دارم که بگویم چه وقت به مصاحبه دعوت می شوم، چه وقت اصلاً جوابم را هم نمی دهند.

نیم ساعتی در روز وقت باز دارم. پایه هستم برای موضوع های پیشنهادی دوستان!

سیاست !

 

آخه چقدر این مردم بی حالن ؟

هرچه قدر بزنی توی سرشون ٬ صداشون در نمیاد  !

واقعا که ٬ دیدی قانون جدیدو ... بابا اون زمون اگه بود ... بی غیرت شدن .

این مردم هرچی میاد سرشون حقشونه ... آره بابا همینم از سرشونم زیاده !

...

 

من از مریخ می آیم !

 

پیرمرد

پیرمرد بساطش رو تو دهنه بازار پهن کرده بود. چهار پنج قلم جنس می فروخت : جوراب  و زیر پیراهن و لیف و کیسه حمام .

تا اینجاش عادی بود . نکته غیرعادی ، چشمای پیرمرد بود.

بهش گفتم : لیفها چند؟  گفت : یکی چارصد.  گفتم : یه دونه بر میدارم .

یه هزاری بهش دادم وگفتم : این هزار تومنه  -  خودش که نمی دید -  

از جیب پیرهنش یه صدی درآورد. پرسید: این صد تومنه ؟ گفتم : آره.

یه پونصدی هم از جیب شلوارش درآورد. باز پرسید : اینم پونصده ؟ گفتم : آره.

تو را دوست می دارم

سانسور مسخره فیلم دلشدگان استاد علی حاتمی (که فیلم را به آثار دادائیسم شبیه کرده بود و یک مشت آدم ساز به دست را نشان می داد که معلوم نبود چرا از این طرف به آن طرف می روند) کار جدیدی در صدا و سیما نبود اما وقتی شعری از پل الوار فرانسوی (شاملو در کتاب همچون کوچه ای بی انتها آن را بسیار زیبا ترجمه کرده) در یکی از سریال ها، از دهان یکی از بازیگران خوانده شد، صدا و سیما نشان داد که قادر است ادبیات را به راحتی مسخ کند؛
حیفم آمد که شعر اصلی را نخوانید:

تو را دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من
نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

(پل الوار)

آینده !

ببین چگونه من
ز ترس روزهای بعدتر
روزهای رو به رو
روزهای سردتر
روزهای حال را
ز یاد برده ام
ببین چگونه پیش تر ز مرگ

مرده ام !

"نسرین اوجاقی" - نقل از وبلاگ عاشقانه 

Crazy Crazy Crazy World

- با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی، بعد از خرید تجهیزات لازم توسط وزارت ارتباطات٬ MMS های غیر اخلاقی تلفن همراه فیلتر خواهد شد.
[یا اینکه ما از ساخت یک نوع فیلتر هوشمند (به دست محققان توانمند ایرانی) بی خبریم که می تواند عکس مادربزرگ شما را از جنیفر لوپز تشخیص دهد و یا برادران عزیزمان در وزارت ارتباطات٬ به صورت شبانه روزی زحمت استراق سمع تمام MMS های ما را خواهند کشید؟!]

- استاد نورالدین زرین کلک (پدر پویانمایی ایران) به علت بی حرمتی به حجاب یکی از دانشجویان٬ در کلاس درس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران٬ اخراج و ممنوع التدریس شد!!
[از مهمترین آثار استاد فیلم "دنیای دیوانه دیوانه دیوانه" است. برنده:
قاهره، 1976، مصر، لوح تقدیر / شیکاگو، 1976، امریکا، هوگوی برنز / اوبرهاوزن، 1976، آلمان، دیپلم بهترین فیلم / تسالونیک، 1976، یونان، دیپلم مخصوص / پاریس، 1977، فرانسه، دیپلم افتخار / سین انیما، 1976، پرتغال، ماهی نقره ای]

- روز / داخلی / نمایشگاه کتاب
آقای بازدید کننده در حالی که به کتاب "آنا کارنینا" اثر لئو تولستوی خیره شده٬ چندین بار با انگشت اشاره دست راست زیر نام نویسنده نوسان می کند و رو به غرفه دار می گوید:
- این کدام تولستوی است؟  این همان تولستوی جنگ و صلح است؟!

چشم های غرفه دار در حال بیرون آمدن از حدقه؛ رو به آقای بازدید کننده می گوید:
- بله

آقای بازدید کننده در حالی که کتاب را ورق می زند:
- نخیر! این تولستوی روسی است!!