آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

آتش جام

ادبیات ، اجتماعی ، فلسفی

خدای رحیم !

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

فدریکو گارسیا لورکا 

آینده !

ببین چگونه من
ز ترس روزهای بعدتر
روزهای رو به رو
روزهای سردتر
روزهای حال را
ز یاد برده ام
ببین چگونه پیش تر ز مرگ

مرده ام !

"نسرین اوجاقی" - نقل از وبلاگ عاشقانه 

اول اردیبهشت ماه جلالی           بلبل گوینده بر منابر قضبان

بر رخ گل از نم اوفتاده لآلی         همچو عرق بر عذار شاهد غضبان


هرچند که امروز ، روز بزرگداشت حضرت سعدی است ، اما وقتی دل گرفته باشد ، می توان سالروز درگذشت سهراب سپهری را گرامی داشت.

آخر : " بهار جامه سبزی نیست تا هرکسی ، هروقت دلش خواست بر دوش بیفکند"

 

 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
 نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
 نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
 نمی رهاند
 و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
 شنیده خواهد شد .

 

 

در سایه آرامش !

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی ...

روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم ...

ناظم حکمت

جوانمردی

مردی به ابراهیم ادهم رسید ،از وی پرسید: ای ابراهیم ! چون می کنی در کار معاش ؟

ابراهیم ادهم پاسخش داد : اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم.

آن مرد ابراهیم را گفت : سگان بلخ نیز همین کنند ، که چون چیزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند و اگر نباشد صبر کنند!

ابراهیم ادهم  مرد را پرسید : پس شما چگونه کنید؟

آن مرد گفت : اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم ، و اگر نرسد شکر کنیم.

 

تذکرة الاولیاء

...

 

بی خود از وسوسه های شب و ...

                                                دلگیر سکوت ٬

می گریزد ز همه مرغ مهاجر شب و روز

می رود تا ته لالایی یک رود صبور

می نشیند به هوای عطش عمق درخت

دل به آغوش نسیم ٬

                           باد در بال و پرش می لولد ...

شب که تاب غم تنهایی داشت

آسمان را به ستور مه خود وا می داشت

سوز و سرما به سکونش ”هی“ زد

چه به خود آمدنی ...

”وای چه افسون شده ای ست این دنیا !“

غرش ابر به ماه ٬

                       رقص باد و باران ٬

                                               آسمان در غوغا .

بی رمق بود ولی ...