در هفت سال گذشته هر بار و همیشه که به او زنگ می زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شاید هفتاد بار به او زنگ زده ام و در این مدت، او همیشه گوشی تلفن را برداشته است. تماس های تلفنی من با او بی قاعده و به یک معنا از روی تصادف اتفاق میافتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ می زنم. انگشتم را که هفت بار روی دگمة اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوی خط ناگهان صدای رفیقم را می شنوم: الو! گفت و گوهای تلفنیمان زیاد مهم نیست. آنچه که اهمیت دارد این واقعیت است که او همیشه گوشی را برمی دارد. گاهی صبح ها و گاهی شب ها به او زنگ میزنم. می گوید که می رود سر کار. اما می پرسم مگر چه مدرکی در تأیید این ادعا در دست هست؟ می گوید متأهل است و با این حال من هرگز زن او را به چشم ندیده ام و زن او هرگز در هفت سال گذشته گوشی تلفن را برنداشته است. امروز بعد از ظهر طرفهای ساعت یک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پیداست که خودش گوشی را برداشت. تلفن فقط یک بار زنگ زده بود. به تدریج به این نتیجه می رسم که او از سال 1972 خانهنشین است و تنها کار او این است که در خانهاش منتظر این باشد که من روزی بهش زنگ بزنم.
وداع می کنم با تو تویی که چشمانت همیشه با دلم سخن داشت ... گلم ... دلم ... این روزها از همیشه بی قرارترم مانند پاییز که لحظه لحظه باران را انتظار می کشد ... ما نه خط های موازی بودیم نه متقاطع من و تو فقط دو خط بی ریا بودیم دو خط کم رنگ شاید پر رنگ ... خط های تو همیشه خط های بی رنگ مرا انتظار می کشید ... و خط های ناموزون من همیشه خط های عاشقانه تو را انکار می کرد ! گلم ... دلم ... به همین اشک های گاه و بی گاه من بد نبودم ما هزار سال دیر آمدیم و هزار سال دیرتر به هم رسیدیم ... رویاهای خاک خورده عاشقانه من متعلق به هزار سال پیش هست و صداقت جاودانه تو ایضا ... گلم ... دلم ... وداع می کنم ... با تو نه ! با دنیای عاشقانه خودم ... وداع می کنم ...
* بعضی وقتها فکر می کنم دنیای اطراف ما توسط هاله ای احاطه شده که ما نمی بینیمش ولی همه چیزو به هم مرتبط می کنه. یه چیزی مثل هوا ، ولی فراتر از اون ؛ چیزی که فراتر از دنیای ماده ، دنیای ماوراء رو به هم وصل می کنه. شاید برات پیش اومده که به یکی فکر می کنی، بعد بهت زنگ بزنه ، یا برعکس ، به یکی زنگ بزنی و بگه : دل به دل راه داره . . . اخیرا دو تا مورد جالب برای من پیش اومد که برات تعریف می کنم : چند روز پیش ، صبح اول وقت تو اداره بودم که یه دفعه این شعر حافظ اومد توی ذهنم : "درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس" همینطوری که این شعرو تو ذهنم می خوندم ، دیوان حافظ رو روی کامپیوتر اجرا کردم، دکمه فال رو انتخاب کردم و . . . آره دیگه : "درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس "
* پریروز – جمعه – باز تو اداره بودم ( به هرحال آخر تیرماهه و ما حسابی سرمون شلوغه ) ، یکی از همکارا با آستینهای بالا زده از جلو اتاقم رد شد ، که بره نماز. سلام کرد و گفت : بفرما. منم گفتم : " تو اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی ، همت کن و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است " اومد تو و گفت : به به طبع شعرم که داری . گفتم مال سهرابه ، میخوای کاملشو بخونی ؟ رفتم سایت آوای آزاد ( http://www.avayeazad.com ) ، این شعر سهراب رو براش آوردم . دیدم لینک صوتی هم داره . کلیک کردم و صدای خسرو شکیبایی دراومد که : " رفته بودم لب حوض ، تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب . . . " . همکارم گفت : خسرو شکیبائیه. گفتم آره ، روزی روزگاری . – صدای جالبی داره. شعرو گوش کرد و رفت نماز. نیم ساعت بعد ، یکی از بچه ها اومد و گفت : خسرو شکیبایی مُرد.
نوشته شده توسط محسن در روز یکشنبه 30 تیر 1387 ساعت 4:27 PM