شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: استودیوی شماره ی ۵۴



در هفت سال گذشته هر بار و همیشه که به او زنگ می زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شاید هفتاد بار به او زنگ زده ام و در این مدت، او همیشه گوشی تلفن را برداشته است.
تماس های تلفنی من با او بی قاعده و به یک معنا از روی تصادف اتفاق می‌افتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ می زنم. انگشتم را که هفت بار روی دگمة اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوی خط ناگهان صدای رفیقم را می شنوم: الو!
گفت و گوهای تلفنی‌مان زیاد مهم نیست. آنچه که اهمیت دارد این واقعیت است که او همیشه گوشی را برمی دارد. گاهی صبح ها و گاهی شب ها به او زنگ می‌زنم.
می گوید که می رود سر کار. اما می پرسم مگر چه مدرکی در تأیید این ادعا در دست هست؟ می گوید متأهل است و با این حال من هرگز زن او را به چشم ندیده ام و زن او هرگز در هفت سال گذشته گوشی تلفن را برنداشته است.
امروز بعد از ظهر طرف‌های ساعت یک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پیداست که خودش گوشی را برداشت. تلفن فقط یک بار زنگ زده بود. به تدریج به این نتیجه می رسم که او از سال 1972 خانه‌نشین است و تنها کار او این است که در خانه‌اش منتظر این باشد که من روزی بهش زنگ بزنم. 

 

ریچارد براتیگان

برگردان: حسین نوش آذر 

منبع :  داستان حرفه ای



نوشته شده توسط نادر در روز چهارشنبه 17 مهر 1387 ساعت 12:41 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





ادبیات : به احترام تو !



جنازه ای شده ام روی دست ها مانده
نمی پذیردم انگار خاک وا مانده

حریر نیلی یکدست آسمان در قاب،
پرِ پرندگی ام آی زیر پا مانده

بریده از همه چیز و کشیده از همه کس
مهم نبود از اول که مرده یا مانده...

جنازه ای شده ام راه می روم گاهی
میان خاطره هایی که از تو جا مانده

وطن که کوچهء بن بست نامرادی هاست
و خانه ای که در آن یک جهان عزا مانده

درست اگر که بگویم خرابه ای متروک
که توی آن نه غریبه نه آشنا مانده

به احترام تو شاید ادامه دارد این –
جنازه این تهیِ لنگ در هوا مانده

و زیر تودهء سنگین بغض خم شده ایم
دوباره عشق، تکانی به شانه هامان ده! 

فرهاد صفریان



نوشته شده توسط نادر در روز دوشنبه 15 مهر 1387 ساعت 09:14 AM

پیوند | چاپ | نظرات [1]





ادبیات : دلق ارزق فام - سعدی



برخیز تا یکسو نهیم این دلق ارزق فام را

بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را

هرساعت ازنو قبله ای با بت پرستی میرسد

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می کند

تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچاره گی ، قطمیر مردم می شود

ماخولیای مهتری ، سگ می کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می کشد

کز بوستان باد سحر خوش می دهد پیغام را

غافل مباش از عاقلی دریاب اگر صاحبدلی

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان باپای چوبین می چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل،منظور چشم ،آرام دل

نی نی ! دلارامش مخوان ،کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبرو عقل ازمن برفت اندر غمش

جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نماند عام را

باران اشکم می رود ،وز ابرم آتش می جهد

با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی!ملامت نشنود تا جان دراین سر میرود

صوفی ! گران جانی ببر ، ساقی! بیاور جام را

 

منبع : در باغ غزل سعدی



نوشته شده توسط نادر در روز دوشنبه 8 مهر 1387 ساعت 09:16 AM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





همینجوری : دعا



خدایا !

ماه رمضان را مانند جام جهانی ، هر چهارسال یکبار ، و هر بار در یک کشور قرار بده . ایران را نیز در همان دور مقدماتی ، حذف فرما .

آمین



نوشته شده توسط محسن در روز یکشنبه 7 مهر 1387 ساعت 09:10 AM

پیوند | چاپ | نظرات [1]





ادبیات : وداع می کنم



وداع می کنم
با تو
تویی که چشمانت همیشه با دلم سخن داشت
...
گلم
...
دلم
...
این روزها از همیشه بی قرارترم
مانند پاییز
که لحظه لحظه
باران را انتظار می کشد
...
ما نه خط های موازی بودیم
نه متقاطع
من و تو
فقط دو خط بی ریا بودیم
دو خط کم رنگ
شاید پر رنگ
...
خط های تو
همیشه خط های بی رنگ مرا
انتظار می کشید
...
و خط های ناموزون من
همیشه خط های عاشقانه تو را
انکار می کرد !
گلم
...
دلم
...
به همین اشک های گاه و بی گاه
من بد نبودم
ما هزار سال دیر آمدیم
و هزار سال دیرتر به هم رسیدیم
...
رویاهای خاک خورده عاشقانه من
متعلق به هزار سال پیش هست
و صداقت جاودانه تو ایضا
...
گلم
...
دلم
...
وداع می کنم
...
با تو
نه !
با دنیای عاشقانه خودم
...
وداع می کنم ...

* از سایت عاشقانه برداشت شده است .



نوشته شده توسط نادر در روز پنجشنبه 3 مرداد 1387 ساعت 09:51 AM

پیوند | چاپ | نظرات [3]





همینجوری : زندگی خوابها



* بعضی وقتها فکر می کنم دنیای اطراف ما توسط هاله ای احاطه شده که ما نمی بینیمش ولی همه چیزو به هم مرتبط می کنه. یه چیزی مثل هوا ، ولی فراتر از اون ؛ چیزی که فراتر از دنیای ماده ، دنیای ماوراء رو به هم وصل می کنه.
شاید برات پیش اومده که به یکی فکر می کنی، بعد بهت زنگ بزنه ، یا برعکس ، به یکی زنگ بزنی و بگه : دل به دل راه داره . . .
اخیرا دو تا مورد جالب برای من پیش اومد که برات تعریف می کنم : چند روز پیش ، صبح اول وقت تو اداره بودم که یه دفعه این شعر حافظ اومد توی ذهنم : "درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس"
همینطوری که این شعرو تو ذهنم می خوندم ، دیوان حافظ رو روی کامپیوتر اجرا کردم، دکمه فال رو انتخاب کردم و . . . آره دیگه :
"درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس "

* پریروز – جمعه – باز تو اداره بودم ( به هرحال آخر تیرماهه و ما حسابی سرمون شلوغه ) ، یکی از همکارا با آستینهای بالا زده از جلو اتاقم رد شد ، که بره نماز. سلام کرد و گفت : بفرما. منم گفتم : " تو اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی ، همت کن و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است " اومد تو و گفت : به به طبع شعرم که داری . گفتم مال سهرابه ، میخوای کاملشو بخونی ؟ رفتم سایت آوای آزاد ( http://www.avayeazad.com ) ، این شعر سهراب رو براش آوردم . دیدم لینک صوتی هم داره . کلیک کردم و صدای خسرو شکیبایی دراومد که : " رفته بودم لب حوض ، تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب . . . " . همکارم گفت : خسرو شکیبائیه. گفتم آره ، روزی روزگاری . – صدای جالبی داره.
شعرو گوش کرد و رفت نماز. نیم ساعت بعد ، یکی از بچه ها اومد و گفت : خسرو شکیبایی مُرد.


نوشته شده توسط محسن در روز یکشنبه 30 تیر 1387 ساعت 4:27 PM

پیوند | چاپ | نظرات [2]







آخرین مطالب


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو در وبلاگ



خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید




آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 64416





ویرایش قالب :همیشه غایب